بتمن و شله مشهدی !!!!!!!!! . قسمت چهارم

پنجشنبه 12 اسفند 1395 12:45 ب.ظ

نویسنده این مطلب: SuperMan
موضوع: طنز ? داستان ?
درود و سلام 
با قسمت جدید داستان درخدمتم. 



بتمن که از پرواز جا مونده بود . تصمیم گرفت با ماشین خودش سفر کنه پس اومد خونه . آلفرد که انتظار دیدن بتمن رو نداشت با تعجب پرسید :
 قربان شما مگه الان نباید سوار هواپیما می بودین ؟! 
بتمن : آلفرد همین مونده که به تو ام جواب پس بدم بورو یه چایی بریز بابا . 
بعدم رفت سمت غار که ماشینو آماده حرکت کنه . 
آلفرد حدود ۴۰ دقیقه بعد با چایی اومد تو غار 
بتمن : چه عجب فکر کردم داری اتم می شکافی . چرا انقدر لفت می دی . 
آلفرد : تازه دم کردم خوب . قربان چرا اعصاب ندارین امروز شما ؟ 
اصلا چرا با جت نمی رین ؟ 
بتمن : اون حیفه . مال سفر نیست که . از سکه می یوفته . 
آلفرد : قربان اون برای مسافت طولانی طراحی شده که . بتموبیل که داغون می شه با این مسافت . تا مشهد کلی راهه . 
بتمن که دید خوب راست می گه ولی چون نمی خواست ضایع بشه گفت :
خوب ..............‌ چیزه ........... ها . اونو قراره بدم رابین ببره نمایندگی سرویس شه . 
آلفرد : باشه . چایی تون سرد نشه . راستی قربان  ماشینو نمی برین معاینه فنی ؟ 
بتمن : من خودم دست به آچارم . وقتم ندارم چون یکی الان با من در رقابته برای رسیدن به مشهد . درضمن من اینو ببرم تعمیر گاه هوشمند . 
در این لحظه بتمن خیلی خوش حال شد چون حس کرد که عجب جوابی بهش داد . دندون شکن . 
خلاصه بتمن بعد دو ساعت ور رفتن با ماشین و یه کم استراحت آماده حرکت شد و راه افتاد . 
توی راه حوصله اش سر رفته بود . داشبورد رو باز کرد دید یه CD اون جاست . 
گذاشتش تو ضبط یه دفعه شروع کرد به خوندن که ......... 
او او اشکین دو صفر نود و هشت 
ع ع علیشمس 
بتمن سریع قطعش کرد . 
تلفن رو برداشت زنگ زد به رابین 
رابین : الو . سلام 
بتمن : کوفت سلام . درد سلام . این CD توی ماشین مال تویه پدر سوخته ؟ 
رابین : نه به خ...... 
تا اومد ادامه بده بتمن گفت :
 ساکت شو . بیام خونه باهات حرف می زنم . 
بعدم زارت گوشی رو قطع کرد . 



دوستان عزیز امید به خدا بقیش وقتی دیگر 
منتظر انتقاد و پیشنهاد هستم . 






دیدگاه : نظرات

آخرین ویرایش: پنجشنبه 12 اسفند 1395 01:36 ب.ظ

بتمن و شله مشهدی !!!!!!!!! . قسمت سوم

یکشنبه 8 اسفند 1395 12:13 ب.ظ

نویسنده این مطلب: SuperMan
موضوع: طنز ? داستان ?
سلام و روز بخیر . و اما ادامه داستان 

یه مامور بتمن رو تا بازداشتگاه برد تا در موردش تصمیم گیری کنن . داخل بازداشتگاه چند نفر دیگه هم بودن که با ورود بتمن همه بهش زل زدن و تا محل نشستنش با چشم دنبالش کردن . یکی شون که خیلی خودشو قبول داشت . پاشد اومد کنار بتمن بهش گفت : داداش چرا انداختنت این جا ؟ 
بتمن : اشتباه شده . من کاری نکردم . مطمئنم اونام به این مسئله پی می برن و منو آزاد می کنن . تو چی ؟ 
طرف یه لبخند زد و گفت : داشتو که می بینی به اندازه موهای سر آدم کشته .
بتمن : تو که کچلی ! 
یارو عصبانی شد و گفت : هرهر بانمک . دیشب تو آب نمک خوابیدی ؟ 
بتمن : نه . روی صندلی انتظار فرودگاه خوابیدم . 
کچل : الان کاری می کنم که برای همیشه بخوابی دلقک . 
در همین زمان یه مامور اومد و گفت : آقا شما آزادی می تونی بری . 
بتمن رو به مرد کچل کرد و گفت : خداحافظ . انقدر به اعصابت فشار نیار اون یه ذره موی ریشاتم می ریزه در نمی یاد ها . 
بتمن اومد بیرون دید که کمیسر گوردن اون طرف وایستاده . خواست کمیسر رو بپیچونه و در بره بعد با خودش گفت : زشته 
رفت جلو گفت : سلام 
کمیسر گوردن : علیک . بتمن جان سخت که بهت نگذشت ؟ 
بتمن : نه بابا . با یه یارو دیوانه ای حرف می زدم . ولی کمیسر چرا با وجود این که گفتم الکی زنگ زدم بازم اومدی ؟
گوردن : یکی بعد تو بهم با گوشیت زنگ زد . گفت دوست تو یه . 
مامور : قربان وسایل شما نیست نمی دونم چی شده . تورو خدا منو ببخشید آقای بتمن 
بتمن : خیلی خوب . بورو بازم بگرد . از تو هم متشکرم گوردن . من باید دنبال وسایلم بگردم . خداحافظ 
گوردن : خداحافظ 
بتمن داشت دور و بر رو نگاه می کرد که یه دفعه کت وومن رو دید و چشاش ۴ تا شد . رفت دنبالش تا رسیدن به یه کوچه خلوت و کت وومن وایستاد . 
بتمن گفت : تو اینجا چی کار داری ؟ 
کت وومن : وسایلت دست منه بیا بگیرشون . 
بتمن : تو به گوردن زنگ زدی !!!!! 
کت وومن : بله من بودم . آخه دیدم بازی داره بی نمک می شه . 
بتمن : کدوم بازی ؟! چی می گی ؟! 
کت وومن : من می خام دستور پخت شله مشهدی رو بدزدم و بفروشم . اما دوست دارم که توی این کار با تو مبارزه کنم و شکستت بدم و برتری خودمو ثابت کنم . 
بتمن : عمرا بذارم . 
در همین لحظه کت وومن که یکی از بمب های دود زای بتمن رو برداشته بود می زنه به زمینو و در می ره 


آقا خسته شدم .
بقیش بعدا 
انتقاد و پیشنهاد یادتون نره 






دیدگاه : نظرات

آخرین ویرایش: سه شنبه 10 اسفند 1395 02:24 ب.ظ

بتمن و شله مشهدی !!!!!!!!! . قسمت دوم

جمعه 6 اسفند 1395 09:56 ق.ظ

نویسنده این مطلب: SuperMan
موضوع: طنز ? داستان ?
و اما ادامه داستان 
جونم براتون بگه که بتمن بی چاره رو بردن توی یه اتاق و یه مامور رفت ازش سوال کنه . 
مامور : خوب . بگو ببینم چه قصدی داشتی از آوردن این همه سلاح با خودت ؟
بتمن : بابا به خدا قسم من عجله ای اومدم یادم نبود اینا تو کمربند و جیبامه . 
مامور : عجب ! جناب عالی نزدیک ۲۰ کیلو سلاح داشتی بعد می گی یادم نبوده . خوب اشکال نداره می تونی بری 
بتمن : ممنون 
مامور : بشین سر جات بینیم بابا . شما فعلا بازداشت می شی . 
بتمن : بابا بزار یه زنگ حداقل بزنم . 
مامور : باشه . فقط یکی . 
خلاصه بتمن تلفن می زنه به کمیسر گوردن و بهش می گه ... 
بتمن : الو . کمیسر .  منم بتمن . جون عمت بیا فرودگاه منو نجات بده . 
کمیسر : چی شده مگه ساعت ۴ صبح زنگ زدی . درضمن مگه تو بتمن نیستی ؟! بتمن که دنبال پارتی نیست که !!! 
بتمن تا می بینه سه شد زود می گه : آفرین کمیسر من یکی دیگه ام می خاستم امتحانت کنم ببینم زود گول می خوری یا نه . آفرین . خداحافظ
بعدم زارت گوشی رو گزاشت . 
مامور : زنگت رو زدی بیا بورو بازداشتگاه .


بازم خسته شدم . بقیش زمانی دیگر . 
راستی انتقادی یا پیشنهادی دارین ممنون می شم بگین . 





دیدگاه : نظرات

آخرین ویرایش: سه شنبه 10 اسفند 1395 02:26 ب.ظ

بتمن و شله مشهدی !!!!!!!!! . قسمت اول

چهارشنبه 4 اسفند 1395 08:20 ق.ظ

نویسنده این مطلب: SuperMan
موضوع: طنز ? داستان ?
روزی روزگاری بتمن تصمیم می گیره که به خاطر پیروزی در یک نبرد سخت علیه یکی از دشمناش به همه شله مشهدی بده پس متعاقب این تصمیم می ره داخل یه سایت فروش بلیط آن لاین و بلیط هواپیما می خره . خلاصه می ره فرودگاه منتظر می شه تا از پروازش که ساعت ۱۰ صبح قرار بوده بپره جا نمونه . از شانس بتمن چند روزی بود که هوا مساعد نبود برای همین پرواز سه بار تاخیر خورد و تا ساعت ۲ بامداد روز بعد این بی چاره توی فرود گاه بود . القصه بلاخره صدا می زنن که پرواز شماره فلان الان پرواز می کنه . بتمن از شنیدن این موضوع بسیار خوش حال می شه بدو بدو می ره که سوار شه اما وقتی می خاد از در امنیتی فرودگاه رد بشه دستگاه به شکل اعصاب خورد کنی بوغ می زنه . نگهبان به بتمن می گه جیبت رو خالی کن . بتمن می گه ببین i am batman  بی خیال شو اما یارو بی خیال نمی شه . جونم براتون بگه که خالی کردن جیب همانا و دستگیر شدن بتمن بخاطر حمل سلاح هم همانا ....... 



بقیش بعدا . خسته شدم ها . 





دیدگاه : نظرات

آخرین ویرایش: سه شنبه 10 اسفند 1395 02:29 ب.ظ

داستان بازی بی عدالتی ( قسمت دوم )

شنبه 30 بهمن 1395 05:02 ب.ظ

نویسنده این مطلب: damian wayne
موضوع: داستان ?
برو ادامه

ادامه مطلب



دیدگاه : نظرات

آخرین ویرایش: شنبه 30 بهمن 1395 05:36 ب.ظ

داستان های پند آموز . شماره ۱

چهارشنبه 20 بهمن 1395 03:45 ب.ظ

نویسنده این مطلب: SuperMan
موضوع: طنز ? داستان ?
روزی رابین تصمیم گرفت که گارفیلد رو برای کسب اطلاعات از مقر دشمن که  در  اون محل داشت روی حیوانات آزمایشات غیر مجاز انجام می شد بفرسته . گارفیلد قبول کرد و رفت به اون محل ، داشت اطلاعات جمع می کرد که ناگهان یه نگهبان اومد و گارفیلد سریع به یه ببر تبدیل شد تا نگهبان متوجه اون نشه ولی ..........
الان توی بیمارستانه به دلیل جراحت از گلوله . 
نتیجه : ما در دنیا ببر سبز نداریم . 





دیدگاه : نظرات

آخرین ویرایش: سه شنبه 10 اسفند 1395 02:35 ب.ظ

داستان بازی بی عدالتی ( قسمت اول )

یکشنبه 10 بهمن 1395 08:16 ب.ظ

نویسنده این مطلب: damian wayne
موضوع: داستان ? طنز ?
خب منم دلم هوس کرد داستان بزارم 
راستی 
من انتقاد پذیرم چیزی بگید مشکلی نداره 
حالا برو ادامه ی مطلب 

ادامه مطلب



دیدگاه : نظرات

آخرین ویرایش: یکشنبه 10 بهمن 1395 08:58 ب.ظ

داستان "امید خفته"/قسمت ششم

جمعه 26 آذر 1395 04:12 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ✨zatanna✨
موضوع: داستان ?
و بعد هم بعد از سالها ادامه داستان امید خفته|:
این قسمت:تسویه حساب!
بدو ادامه!


ادامه مطلب



دیدگاه : نظرات

آخرین ویرایش: جمعه 26 آذر 1395 04:35 ب.ظ

موزیک ویدیو از خانواده خفاشی و بقیه( واقعی!)

پنجشنبه 4 آذر 1395 09:40 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ✨zatanna✨
موضوع: داستان ? طنز ? کلیپ ?
و باز هم یادی از ویدیو هام|:
جالبه حتما ببینید!

[http://www.aparat.com/v/LPvdq]

نظر بده|:
و اتمام...







دیدگاه : نظرات

آخرین ویرایش: پنجشنبه 4 آذر 1395 09:42 ب.ظ

داستان "امید خفته"/قسمت پنجم

یکشنبه 30 آبان 1395 08:41 ق.ظ

نویسنده این مطلب: ✨zatanna✨
موضوع: داستان ?
بعد از سالیان دور قسمت پنجم داستانمو گذاشتم|:
این قسمت:روزنه امید!

ادامه مطلب



دیدگاه : نظرات

آخرین ویرایش: - -

تیتان ها فصل دوم:قسمت چهارم:دیدار با 4 دوست قدیمی:بخش 1

چهارشنبه 12 آبان 1395 02:21 ب.ظ

نویسنده این مطلب: Nightwing
موضوع: داستان ?


خب یه توضیح بدم....


این بخش 4 قسمته که تو هر قسمت با یه دوست اشنا میشن.


و ناتیونیگم تو داستانم 16 سالشه .-. محض اطلاعتون ..

(نکته:ببینید من میخواستم زوج ریونو دیمین تو این فصل بزارم.البته بخاطر اختلاف سنی و زوج ریونو بیست بوی تو ریون گذاشتم!در واقع ریون  اصلیه به این جدیده داره اموزش میده!)
وایت ریون ریون خودمونه ریونم ریون جدیده نام برده میشه.!

ادامه مطلب



دیدگاه : نظرات

آخرین ویرایش: سه شنبه 18 آبان 1395 03:48 ب.ظ

تیتان ها فصل2:قسمت سوم:دوباره شکل گیری:بخش 2

پنجشنبه 8 مهر 1395 09:20 ب.ظ

نویسنده این مطلب: Nightwing
موضوع: داستان ?


زوددددددددددد برو ادامه



ادامه مطلب



دیدگاه : نظرات

آخرین ویرایش: جمعه 9 مهر 1395 04:49 ب.ظ

فصل 2 تیتان ها:قسمت دوم:دوباره شکل گرفتن:بخش 1

دوشنبه 5 مهر 1395 06:13 ب.ظ

نویسنده این مطلب: Nightwing
موضوع: داستان ?

برو ادامههههههههههه!

با حضور دیمین وین!

ادامه مطلب



دیدگاه : نظرات

آخرین ویرایش: پنجشنبه 8 مهر 1395 03:37 ب.ظ

شخصیت جدید فصل 2!

یکشنبه 4 مهر 1395 07:06 ب.ظ

نویسنده این مطلب: Nightwing
موضوع: داستان ?


یه شخصیت.



برو ادامه.

انا که عاشقش میشه -_-

ادامه مطلب



دیدگاه : نظرات

آخرین ویرایش: پنجشنبه 8 مهر 1395 03:38 ب.ظ

فصل 2 تیتان ها:قسمت اول:خوابم میاد...

شنبه 3 مهر 1395 03:11 ب.ظ

نویسنده این مطلب: Nightwing
موضوع: داستان ?

این قسمت اول و حادثه ای که برای دیک رخ میده.

برو ادامه

باحضور

سایکوی قاتل!


فقط دوتا نکته!

1-لباس نایتوینگ ابی و سیاه و من فقط برای قیافه سایکوی این عکسو گذاشتم!

2-تو سیرک نمیجنگن



ادامه مطلب



دیدگاه : نظرات

آخرین ویرایش: پنجشنبه 8 مهر 1395 03:38 ب.ظ



تعدادکل صفحات : 5 1 2 3 4 5