داستان "تیتان ها و مدرسه" . قسمت هفتم : زنگ ورزش !

دوشنبه 22 آبان 1396 04:24 ب.ظ

نویسنده این مطلب: Levin
موضوع: طنز ? داستان ?
بله بله اینم قسمت هفتم . قسمتی که تیتان ها میرن سر کلاس
حالا میخوای بدونی چی میشه ؟ پس بیا ادامه

ادامه مطلب

دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 22 آبان 1396 04:42 ب.ظ

داستان "تیتان ها و مدرسه" . قسمت ششم : دلیل بدبختی ها !

چهارشنبه 17 آبان 1396 09:02 ب.ظ

نویسنده این مطلب: Levin
موضوع: طنز ? داستان ?
سلام سلام . اینم قسمت 6 داستانم
ببخشید که یکم طول کشید تا بذارمش
حالا زود باش بیا ادامه

ادامه مطلب

دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 17 آبان 1396 09:45 ب.ظ

داستان "تیتان ها و مدرسه" . قسمت پنجم : دعوا سر رابین!!!!!!!!!!!!!

پنجشنبه 11 آبان 1396 10:58 ق.ظ

نویسنده این مطلب: Levin
موضوع: طنز ? داستان ?
ههههههههه عنوانش داره وسوسه ات میکنه؟
بعله این باحال ترین قسمته و شخصیت های بیشتری هستن .
خیلی روش کار کردم . دو روز تو فکرش بودم
الان داری فکر میکنی چه قسمتیه ؟
پس بدو بیا ادامه


ادامه مطلب

دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 11 آبان 1396 11:16 ق.ظ

داستان "تیتان ها و مدرسه" . قسمت چهارم : در اتوبوس !

جمعه 5 آبان 1396 12:20 ب.ظ

نویسنده این مطلب: Levin
موضوع: داستان ? طنز ?
بله بله . قسمت 4 داستانم هم اومد .
سعی کردم تا حد امکان بامزه اش کنم و از شخصیت های بیشتری استفاده کنم.
امیدوارم خوشتون بیاد .
خب . دیگه حرفی ندارم . فقط میگم بدو بیا ادامه

ادامه مطلب

دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 5 آبان 1396 12:20 ب.ظ

داستان "تیتان ها و مدرسه" . قسمت سوم : تنبیه بیست بوی

دوشنبه 1 آبان 1396 02:19 ب.ظ

نویسنده این مطلب: Levin
موضوع: طنز ? داستان ?
سلام سلام . راستش از اونجایی که الان وقت داشتم گفتم بیام ادامه داستانمو بذارم
از این قسمت به بعد اشخاص دیگۀ کارتون های دی سی هم وارد میشن . البته ایندفه کمه
ولی دفعه های بعدی حتما بیشتر میشن . همونطور که قبلا هم گفتم قصدم توهین به هیچ شخصیت یا هیچ شغلی نیست
خب دیگه بیشتر از این منتظرتون نمیذارم . زود باشین بیاین ادامه

ادامه مطلب

دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 1 آبان 1396 02:29 ب.ظ

داستان "تیتان ها و مدرسه" . قسمت دوم : صبحانه مهم!

پنجشنبه 27 مهر 1396 10:47 ق.ظ

نویسنده این مطلب: Levin
موضوع: داستان ? طنز ?
بله . پنجشنبه شد و قسمت دوم داستان هم اومد .
ممکنه بعضی ها بگین که خیلی قسمت هام کوتاهه . ولی نمیتونم بیش تر بنویسم.
وگرنه قسمت بندی هام به هم میخوره . در هر حال اگه کوتاهه به بزرگی خودتون ببخشید.
ضمنا گفته باشم قصدم توهین به هیچ شخصیتی نیست و همشون شوخین
خب دیگه حرف زدن بسه . بدو بیا ادامه.........

ادامه مطلب

دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 27 مهر 1396 10:54 ق.ظ

داستان "تیتان ها و مدرسه" . قسمت اول : ای وای مدرسه!

جمعه 21 مهر 1396 04:24 ب.ظ

نویسنده این مطلب: Levin
موضوع: طنز ? داستان ?
خب سیلورشدو جان اجازه را صادر کردند و با اینکه تعداد نظرات
به 15 تا نرسید ، ولی بخاطر همون چند نفری هم که نظر داده بودن
شروع کردم به نوشتن داستان . هر هفته ،پنجشنبه یا جمعه
 یک قسمت رو میذارم . امروزم فعلا قسمت اول رو نوشتم .
زیاد جالب نیست ولی جلو تر که بره خنده دار تر و جالب تر میشه
و ..... هیچی اینم قسمت اول : بیا ادامه مطلب

ادامه مطلب

دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 21 مهر 1396 04:54 ب.ظ

Who am I

پنجشنبه 13 مهر 1396 09:41 ب.ظ

نویسنده این مطلب: Blue Dark
موضوع: داستان ?
خب بعد از این که نتونستم فن فیک قلب یخ زده رو ادامه بدم تصمیم گرفتم فن فیک مورد الاقه خودم که شامل دو فصل میشه رو بذارم.
خب اولین چیزی که باید بگم این دو فصل هیچ ربطی به هم ندارن یعنی در مورد چند شخصیت متفاوتن. 
فصل اول مربوط به کید فلش و آرتمیس میشه که بعد از مرگ یا در واقع ناپدید شدن والی اطفاق میوفته.
فصل دوم شونزده سال بعدش هست که در مورد دخترشون هست. 
بیشر از این نمیگم پارت اول رو بخونید متوجه میشید.
واسه فصل ۱ هم معرفی نمیذارم همون اعضای تیم هستن. 



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 13 مهر 1396 09:54 ب.ظ

2Frozen heart

سه شنبه 28 شهریور 1396 04:15 ب.ظ

نویسنده این مطلب: Blue Dark
موضوع: داستان ?
د.ا.ن آلیشیا
همه میدویدیم و داد میزدم. من و اشلی هم زمان به سمت کمد رفتیم که بوووووووم سرمون خورد به همو افتادیم زمین. یهو در با صدای بلندی باز شد
نیکلا:اینجا چه خبره(یادم رفت بگم نیکلا همسر رابرت هستش)
ما شروع کردیم با هم حرف زدن که نیکلا داد زد خفه شید.
و سکوت همه جا را فرا گرفت.
نیکلا:آنجلا چی شده
آنجلا:کتاب تاریخم نیست
نیکلا:تو کمده. اشلی چی شده
اشلی:کتم نیس
نیکلا:رو تخته آلیشیا چی شده
من:کیفم نیست
نیکلا:انداختیش رو کولت
یه نیگا کردم. لعنتی چرا اینقدر خنگ شدم. حتما از استرس زیاده.
نیکلا:میشل تو چت شده
میشل:کرواتم چروک شده
نیکلا همون طور که کروات گردن میشل بود با اتو موی روی میز چروکش رو برد.
نیکلا:مشکل دیگه ای هست؟
همه:نه
نیکلا:پس عجله کنید که مدرسه دیر شد.
همه دویدیم سمت پله ها و از در رفتیم بیرون. پیاده رفتیم سمت مدرسه. حدود یه ربع پیاده روی کردیم و رسیدیم.
توی حیات ایستاده بودیم و منتظر بودیم کلاس شروع بشه.
زیییییییینگ
میشل:خدایا شکرت پاهام خشک شد.
من:خوبه فقط پنج دقیقست سر پایی
رفتیم تو کلاس. آنجلا رفت ردیف دو تا مونده به آخر نشست. منم رفتم پیشش بشینم که یه پسره مو مشکی با چشم های آبی کنارش نشست.
آنجلا:ببخشید این جای کسیه
_:اوه ببخشید
اومد بلند شه که جلوش رو گرفتم
من:نیازی نیست بلند شید من داشتم میرفتم ردیف آخر
_:اوه باشه
هه آنجلا پس به صندلی من چسب میزنی. اینم تلافی
رفتم ردیف آخر و نشستم. معلم وارد کلاس شد.ازمون خواست که خودمون رو معرفی کنیم و خودش هم شروع کرد به معرفی خودش. که یه پسر وارد کلاس شد. اون مو های سیاه و چشم های سبز و چهره‌ی دوست داشتنی داشت.
دیمین:ببخشید که دیر اومدم
معلم:اشکالی نداره. اسمت چیه
دیمین:دیمین وین هستم
معلم:بله عزیزم فعلا تنها جای خالی اون نیمکت آخر ردیف سمت چپه برو اونجا بشین.
به سمت من اومد و کنارم نشست.
من:آم سلام من آلیشیا هستم
د.ا.ن دیمین
دختره‌ی بغل دستیم خودش رو معرفی کرد. منم خیلی خشک جواب دادم:دیمین
خب نیازی نیست که خودمو دو بار معرفی کنم.
معلم داشت در مورد پروژه ای که باید اول سال انجام میدادیم توضیح میداد. چیز خاصی نیست. یه پروژه در مورد ابر قهرمان ها و یه هفته وقت داریم و به گروه های دو نفره تقسیم میشیم. دستمو بلند کردم تا سوال بپرسم.
معلم:بله آقای وین
من:دوتا سوال داشتم
معلم:بپرس
من:اول این که چرا حتما باید در مورد ابر قهرمان ها تحقیق کنیم
معلم:سوال خوبی بود دیمین. برای این که شهر گاتهام به ابر قهرمان ها معروفه و یه جورایی اونا تاریخچه شهر ما هستن. سوال بعدی
من:حتما باید گروهی کار کنیم
معلم:بله دیمین. و اگه همراه با گروهت پروژه خوبی رو ارائه بدید تا آخر سال با اون گروه کار میکنی.
بعد دوباره شروع کرد توضیح دادن و گفت که بهترین پروژه ۲۰ مثبته ۱۵ میگره یعنی اگه در طی سال نمره کم آورد اون پونزده نمره کمکش میکنه. و شروع کرد به گروه بندی کردن.
معلم:خیلی خب حالا غیر از دانش آموز های جدید اسم کیا رو نخوندم. آیزاک دستش رو بالا برد. اون دو ردیف جلو تر پیش یه دختره نشسته بود.
معلم:آهان درسته تو رو یادم رفته بود. خیلی خب. گروه بندی خاصی نمیخواد همتون با بغل دستیتون هم گروه شید. کسی اعتراضی نداره
سکوت
معلم:خیلی خب پس با هم گروهیتون تصمیم بگیرید که موضوع تحقیق چیه و تحقیق کنید.
آلیشیا برگشت سمت من.
آلی:خب به نظرت باید در مورد چی تحقیق کنیم.
من:نمیدونم فقط در مورد لیگ عدالت نباشه
آلی:خب نظرت در مورد تیتان های شرقی چیه
من:نه فک نکنم.
آلی:میگم بیا سعی کنیم تحقیقمون با بقیه متفاوت باشه
من:مثلا چی
آلی:مثلا در مورد یه گروه
من:مثل تیتان ها
آلی:نه مثلا رابین ها
من:چی(با حالت شوکه)
آلی:چته رابین ها خوبن دیگه
من:خب...خب...هوف باشه
آلی:خیلی خب پس موضوع شد رابین ها
من:پس یه هفته باید رو اینه کار کنیم
آلی:بله خب تو فردا میتونی بیای کتاب خونه
من:نه نمیشه
آلی:چرا
من:چون کتاب خونه بستست
آلی:چرا
من:کلا تو دو هفته اول مدرسه کتاب خونه بستست
آلی:خب میتونی امروز ظهر بیای خونه من
من:مشکلی نیست
آلی:خوبه
(تو کل گفت و گو آلیشیا خیلی خشک حرف میزد چون از رفتار دیمین خوشش نیومده بود و دیمین هم دست به سینه به تخته نگاه میکرد همراه با همون اخم همیشگی.‌)



دیدگاه : نظر ها ده تا شد قسمت بعد رو میذارم
آخرین ویرایش: سه شنبه 28 شهریور 1396 04:18 ب.ظ

1Frozen heart

یکشنبه 19 شهریور 1396 12:48 ب.ظ

نویسنده این مطلب: Blue Dark
موضوع: داستان ?
گایز اول از همه بگم که نقش هایی که قبلا گفتم. بعدا توی داستان چیزایی مثل افراد نزدیک تغییر میکنه.
.................
و یه چیزایی در مورد خود داستان:
آنجلا نمیدونه پدرش کیه مادرش هم وقتی یه شب از خواب میپره میبینه که جسدش پر خون وسط خونشونه. و یه نفر از خوانواده آنجلا هست که نقش مهمی داره.
و ریون هم عاشق که نه ولی از دیمین خوشش میاد ولی دیمین نه و بیست بوی هم عاشق ریونه
................
و شروع پارت یک:
د.ا.ن دیمین
مثل یه اردک پشت بروس راه میرفتم و داد میزدم تا بلکه اون از این تصمیمات مسخرش صرف نظر کنه.
من:پدر این کار وقت منو میگیره. من یه ابر قهرمانم نمیتون وقتم رو تو مدارس تلف کنم.
بروس هم در حالی که داشت موارد امنیتی خونه رو چک میکرد جواب داد:دیمین تو دیگه پونزده سالته باید یاد بگیری که توی اجتماع زندگی کنی.
بعد برگشت رو به منو دستش رو روی شونم گذاشت و ادامه داد:میدونم که تحمل این شرایط برات سخته اما تو باید بعد من شرکت وین رو اداره کنی.
من:پس یه کاری کن که مدرسم با اون پسره‌ی از خود راضی یکی نباشه
بروس:منظورت کیه؟
من:آیزاک. اون فقط یه هفتس که اومده تو تیم تیتان ها ولی واقعا داره رو مخ من رژه میره. پسره‌ی سوسول با اون مو های ژل زدش
بروس چشماش رو درشت شد و گفت:این همه داد و بی داد واسه حسودیت به آیزاک بود.
من:من به اون پسره احمق حسودی نمیکنم.
بروس:دیمین تو نباید به اون حسودی کنی فقط برای این که از تو قوی تره
من:من به اون حسادت نمیکنم و اون از من قوی تر نیست.
یه صدای آشنا از پشتم اومد
دیک:واسه همین بود که تو تمرین ها ازش شکست میخوردی.
من:تو دیگه از کجا پیدات شد جوجه
دیک:بحس رو عوض نکن
بروس:خیلی خب همین الان تمومش کنید تا قبل از این که دوباره دعوای مسخرتون شروع بشه. دیمین ترم جدید از هفته دیگه شروع میشه و منم نمیخوام دیگه در این مورد بحثی داشته باشیم. 
با عصبانیت نقابم رو گذاشتم رو چشمام و به سمت برج تیتان ها رفتم.
د.ا.ن آلیشیا روز قبل
روی چمدون نشسته بودم و سعی میکردم ببندمش.
آنجلا:داری چیکار میکنی برو کنار.
رفتم کنار و آنجلا با قدرتش در چمدون رو بست.
چمدون رو برداشم و به سمت در خروجی رفتم. میشل و اشلی اونجا نشسته بودن و منتظر تاکسی بودن تا مارو به فرودگاه ببره.
من:گایز به نظرتون رفتن به گاتهام کار درستیه
میشل:ببینم چی شده نکنه به نظرت ما نباید اونجا بریم
من:نه نه اصلا فقط یکم نگرانم
اشلی:بی خیال نگران نباش مشکلی پیش نمیاد
من:امیدوارم
بعد چند دقیقه دو تا ماشین اوم و منو بچه ها و رابرت و نیکلا سوار شدیم.
وقتی که به فرودگاه رسیدیم استرسم بیشتر شد. یعنی ممکنه تو گاتهام که به شهر خلافکار ها معروفه مشکلی برامون پیش بیاد.
آنجلا:چرا اینقدر میترسی ما قراره ابر قهرمان بشیم.
من:هی از ذهن من گمشو بیرون
خندید و در رفت. دختره خل. چمدون ها رو تحویل دادم و به سمت گیت رفتم.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 20 شهریور 1396 08:06 ب.ظ

Frozen heart

شنبه 18 شهریور 1396 09:55 ب.ظ

نویسنده این مطلب: Blue Dark
موضوع: داستان ?
مقدمه و معرفی
-زندگی بعضی وقت ها کاری باهات میکنه که همچی برات یه رنگ دیگه باشه. همچی مثل قلبت یخ زده باشه. اگه همیشه یه نوری هست. گرمایی هست که این یخ رو آب میکنه
+حتی اگه نخوای
-حتی اگه نخوای
****************
شخصیت های اصلی:

نام:دیمین وین
نام سری:رابین
قدرت:جنگجوی ماهر،شمشیر زن،هوش کاراگاهی
سن:۱۵
گروه:تیتان ها
افراد نزدیک:بروس وین،تالیا،راس الغول،تمام تیم تیتان ها
......................
نام:آلیشیا واندرسون
نام سری:نامشخص
قدرت:ابر سرعت،توانایی رد شدن از اجسام
سن:۱۵
گروه:همراه با دوستانش
افراد نزدیک:اشلی لوپز،آنجلا بِروُور،میشل ریوِرا،رابرت لوپز،نیکلا لوپز
***************
شخصیت های مهم:

نام:اشلی لوپز
نام سری:نا مشخص
قدرت:مهارت های نینجایی،هکر و حفه کامپیوتر و تکنولوژی
سن:۱۵
گروه:همراه با دوستان
افراد نزدیک:آلیشیا واندرسون،آنجلا بِروُور،میشل ریوِرا،رابرت لوپز،نیکلا لوپز
...................
نام:آنجلا بِروُور
نام سری:دارک بلو
قدرت:کنترل آب،کنترل خون در بدن،داشتن دو بال و یک دم وقتی تغییر شکل میده،چشم هایی که در شب میبینند،سم کشنده در بدن،تبدیل آب به مایع شفا بخش
سن:۱۵
گروه:همراه با دوستان
افراد نزدیک:آلیشیا واندرسون،میشل ریوِرا،رابرت لوپز،نیکلا لوپز
...............
نام:میشل ریوِرا
قدرت:دیدن آینده در موقع خاص،پیش بینی حرکت حریفش در جنگ،هکر و حفه کامپیوتر و تکنولوژی
سن:۱۵
گروه:همراه با دوستان
افراد نزدیک:اشلی لوپز،آنجلا بِروُور،رابرت لوپز،نیکلا لوپز
..............
نام:آیزاک کنت
نام سری:سوپر بوی
قدرت:زور زیاد،چشم های لیزدی،پرواز،قدرت محافظت بدنی
سن:۱۵
گروه:تیتان ها
افراد نزدیک:کانر کنت(سوپرمن)،لوییس کنت،کل تیتان ها
.............
گایز همتون که تیتان ها رو میشناسید هیچ کدوم رو نمیگم.
خودتون بفهمید دیگه.
.............
نام:رابرت لوپز
نام سری:ندارد
مشخصات:پلیس و سر پرست آلیشیا واندرسون و آنجلا بِروُور و میشل ریوِرا و پدر اشلی لوپز



دیدگاه : چطوره
آخرین ویرایش: دوشنبه 20 شهریور 1396 08:06 ب.ظ

بزودی...

شنبه 4 شهریور 1396 09:47 ب.ظ

نویسنده این مطلب: جوکر
موضوع: زنگ تفریح ? اخبار ? اخبار ? داستان ?
سلام به همه
خوب بنده با ی خلاصه داستان از تحته تعقیب ( اسمه جدیده داستان حرمسرا ) در خدمتتون هستم
داستان در مورده شخصی بسیار بسیار محبوب و در عین حال مارموزه ینی جناب آقای دیک گریسونه
حالا قضیه چیه ؟
بله درست حدس زدید راجبه زوج های دیک
علاقه مند شدید ؟
اگه شدید برای پستام نظر بدید وگرنه قهر می کنم
در ضمن دوستان خواهشاً فقط به جنبه ی طنز قضیه توجه کنین و فکر نکنید بنده قصده بی احترامی به شخصیت هارو دارم





دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 4 شهریور 1396 10:02 ب.ظ

بتمن و شله مشهدی !!!!!!!!! . قسمت هفتم

سه شنبه 24 مرداد 1396 12:06 ب.ظ

نویسنده این مطلب: SuperMan
موضوع: طنز ? داستان ?
سلام به همه 
گفتم اول داستانم رو بزارم که خیلی مشتاق شنیدنش بودین بعد برم سراغ کارای دیگه . 
رسیدیم به اون جا که رابین تصمیم گرفت با بت وینگ بره دنبال بتمن و ....... 
__________________________________________________________

رابین دوباره برگشت سمت خونه بتمن و در زد 
آلفرد : بله ، صبر کنید دارم می یام . 
قژژژ 
( چیه ؟! صدای باز شدن دره دیگه ) 
نکته _ در خونه بتمن به روغن کاری نیاز داره 
بله کجا بودم ؟ 
آها . در باز شد . 
آلفرد : چی شده ارباب چرا برگشتید ؟ 
رابین در حالی که لبخند گنده ای زده بود 
هیچی با خودم گفتم آخه چرا من هیچ وقت با تو حرف نزدم ؟ بیا با هم خلوت کنیم . 
آلفرد : چه جالب . بفرمایید ارباب بریم تو باغ حرف بزنیم . 
رابین با صدای بلند می گه : 
نهههههههههه 
منظورم اینه که من پام درد می کنه . 
هه هه هه 
آلفرد : خوب می شینیم روی صندلی های باغ 
رابین : نه . من تازه آمپول زدم باید یه جای نرم بشینم . 
آلفرد : شما که ناز نازی نبودی !!!!! 
رابین : هنوزم نیستم . 
آلفرد : پس بیاید بریم تو باغ هوای تازه بخوریم . 
رابین : اه . آلفرد ، آدمو پشیمون می کنی می خاد باهات حرف بزنه هااااااا
آلفرد : چشم ارباب بریم داخل . 
رابین وقتی رفتن داخل سریع گفت : 
خوب حالا چی بخورم ؟؟؟؟؟؟ 
آلفرد : مگه نیومدین با من حرف بزنین ؟! 
رابین : با شکم خالی که نمی شه 
آلفرد : مطمئن هستین که گرسنه نبودین که اومدین این جا ؟
رابین : اه . آلفرد ، آدمو پشیمون می کنی می خاد باهات حرف بزنه هااااااا
آلفرد : چشم ارباب چی میل دارین ؟ 

خوب حالا می ریم تو ذهن رابین . از زاتانا خواهش می کنیم ما رو به ذهن رابین ببره 
زاررررررت 
( صدای جادوی زاتانا ست .  به من چه اصن ) 

رابین تو ذهنش می گه : 
الان یه چیزی سفارش بدم که سر آلفرد بند شه و من برم به کارم برسم . 

خوب زاتانا ما رو ببر بیرون . 
زاتانا ؟ 
ها . رفته آب بخوره الان می یاد . صبور باشین 
اومد ، ما رو ببر بیرون از ذهن رابین 
زاتانا : بار آخرت باشه ها مگه من دستیار تو ام . 
خودم : باشه باشه 

قیسشبلاد 
( مجدد بابت افکت ها ی جادو عذر می خام ) 

رابین : آلفرد من ........ فسنجون می خام . 
بعدم یه لب خند گنده زد رابین 
آلفرد : از همون اول می دونستم شما ناهار می خای نه هم صحبت . 
و با ناراحتی رفت 
رابین با خودش زیر لبی گفت : ......... 
خودم : اجازه بدین یه لحظه من لب خونیم ضعیفه یه کم . 
ها ها فهمیدم 
رابین زیر لبی گفت : تا اون سرش بنده من برم بت وینگ رو بلند کنم . 

خوب فعلا تمام 
راستی نظرتون رو راجع به داستان بگین . ادامه بدم یا نه ؟ 

در نهایت از عوامل پشت صحنه تشکر می کنم که به ما کمک کردن .
زاتانا : خواهش 


تا سلامی دیگر بدرود .






دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 24 مرداد 1396 02:10 ب.ظ

اجازه نامه

دوشنبه 16 مرداد 1396 01:55 ب.ظ

نویسنده این مطلب: جوکر
موضوع: داستان ? نظرسنجی ?
سلام به همه !
یادتونه چند وقت پیش گفتم می خوام ی داستان بنویسم ؟
خوب برای شروعش اول از همه به اجازه ی نویسنده ها و بازدید کننده ها نیاز دارم چون قراره تو این داستان نقش آفرین شما باشین !
مثلا زاتانا به من اجازه میده که تو داستانم باشه بعد من ی شخصیت خلق می کنم که ترکیبی از خوده زاتانا و نویسنده زاتانا باشه و تو داستان ازش استفاده می کنم
پس بنابراین هرکسی که می خواد حضور داشته باشه تو قسمته نظرات اجازه بده




دیدگاه : اجازه میدی ؟
آخرین ویرایش: دوشنبه 16 مرداد 1396 02:06 ب.ظ

اینبار جدی

شنبه 24 تیر 1396 03:29 ب.ظ

نویسنده این مطلب: جوکر
موضوع: اخبار ? طنز ? داستان ?
سلام به همه
ی خبر دارم
ی داستانه طنزه جدید می خوام بنویسم و اینبار از وسطه داستان ولش نمی کنم
جدی میگم
اسمه داستانم تحته تعقیبه که ایدش از چت با دوستان در تلگرام گرفته شده و انتظاره خودم ازش بالاس
خوب دیگه تا اخباره بیشتر در مورده داستان خدا یارو نگهدار



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 24 تیر 1396 03:35 ب.ظ



تعدادکل صفحات : 7 1 2 3 4 5 6 7