@---------------> WE LOVE TEEN TITANS - مطالب داستان
قهرمانان جوان،به پیش!

داستان عشق ممنوعه پارت 2

پنجشنبه 26 اسفند 1395 09:18 ب.ظ

نویسنده : terra
ارسال شده در: داستان ،
سایبرگ : و گرنه انقدر بیچار رو زخمی نمیکرد

استار: وااا مگه داریم  این نهایت گلورگنر هستش

وای معذرت میخوام سایبرگ


سایبرگ: من اصلا هییچی نفهمیدم 

بیست بوی : حالا چه خاکی تو سرمون بریزیم 

یعنی چیکار کنیم رابین هنوز بهوش نیومده 


استار: قرار نیست تسلیم شیم میریم دنبال اون یارو شادی لاُ

بیست بوی : پس کی مراقب رابین هست 

ریون: من هستم 
استار: خیلی ازت متشکرم ریون 

ریون : خواهش دوستی به همین دردا میخوره 

و همه تیتان ها رفتن 

ریون:رابین لطفا بیدار شو ما بهت احتیاج داریم 

رهبر گروهمون باید قوی باشی زود باش بیدار شو 

تو به همه ما کمک زیادی کردی

من میدونم که تو پدر مادرتو از دست دادی ولی باید 

محکم باشی 

تا اینکه به برج حمله شده با ربات های نامرئی 


ریون به سختی از رابین محافظت میکرد تا اینکه.....

خسته شدم بقیش تا 9 تا کامنت 
 






دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 26 اسفند 1395 09:29 ب.ظ

عیدانه تیتانی ( خونه تکونی )

پنجشنبه 26 اسفند 1395 11:24 ق.ظ

نویسنده : جوکر
ارسال شده در: طنز ، داستان ،
رابین : خوب بچه ها ، حالا که از بیمارستان مرخص شدم اگه گفتین وقته چیه ؟
بیست بوی : وقته PES بازی کردنه .
رابین : نه وقته خونه تکونیه .
بیست بوی : وووواااااایییییی ننننههههههه !!!!!!
رابین : زهر مار ! سفره مارو بهم ریختن دو قورتو نیمشونم باقیه !
بیست بوی : باشه باشه چرا قاطی می کنی .
رابین : بله همون طور که گفتم وقته خونه تکونیه و من برای هر کی ی وظیفه ای در نظر گرفتم ؛ اما این بار اگه کسی نا فرمانی کنه تنبیه میشه ؛ خوب بریم سراغ اصل مطلب ینی وظایف ، سایبورگ زمینو برق می ندازی ، خودم دیوارا رو تمیز می کنم ، بیست بوی وسایلو گرد گیری می کنی و هیچ کدومو نمی شکنی ، استار فایر حیاطو آبو جارو می کنیو باغچه رو مرتب می کنی و ریون حمومو دستشویی رم با تیرکو جرم گیر قشنگ تمیز می کنی .
ریون : چرا من باید دستشویی رو تمیز کنم .
رابین : برای اینکه تو ایده ی ترقه بازی رو تو کله ی اینا انداختی استار بهم گفت .
ریون با حرص به استار فایر : تو بهش گفتی !! باشه !
رابین : خوب دیگه همگی برین سره کاراتون .
بعد رابین رفت تو زیرزمین که وسیله ی نظافت بیاره .
ریون با خودش غر می زد : استار دهن لق حالتو می گیرم .
در همین حین چشای ریون قرمز شد و دره تیرکو باز کرد و درست لحظه ای که استار داشت از کنارش رد می شد یکم تیرک رو صورتش ریخت
استار فایر با فریاد : آییییی کوووورررر شششدددمممممم .
سایبورگم که زمینو خیس کرده بود پای استار لیز خورد و بیست بویم که یکی از با ارزش ترین گلدونای رابینو داشت تمیز می کرد خورد به استارو گلدون شکست .
بیست بوی در حالی که زانو زده بود : وای بدبخت شدم ، آی بیچاره شدم .
در همین حین رابین از زیرزمین اومد بیرون و چشمش به گلدون افتاد و بعد از چند دقیقه فریاد زد : بببیییییسسسسستتتتت ببببببووووووییییی می کشمت .
بعد به بیست بوی حمله کردو گردنشو فشار می‌داد که سایبورگ اومد جداشون کرد .
بعد رابین سرشو برگردوند و استارو دید که داره از درد میمیره .
رابین : چی شده استار ! به من بگو !
استار با درد : تیرک رفته تو چشام .
رابین به ریونو بیست بوی نگاه کرد و گفت : جفتتون برین از برج بیرون همین حالا !
اون دو تا رو بیرون کرد بعد خودشم با سایبورگ استارو بردن بیمارستان و .....
................................................
منتظره نظراته شما هستم




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 26 اسفند 1395 12:09 ب.ظ

داستان عشق ممنوعه

پنجشنبه 26 اسفند 1395 10:28 ق.ظ

نویسنده : terra
ارسال شده در: داستان ،
یه روز در برج تیتان ها داشتن کار های خودشونو میکردن 

استارفایر داشت اشپزی میکرد 

ریون و بیست بوی داشتن شطرنج بازی میکردن 

رابین و سایبرگ هم پلی گیم بازیم میکردن 

تا اینکه اژیر خطر به صدا در اومد 

رابین:Titans go 


و بعدش همه تیتان ها اماده باش به سوی سفینه رفتن 


دیدن باز گروه کندو دوباره حمله کردن 


البته یه شخصیت جدید 

اسم مالینا بودش 
 
و میتونست اب رو کنترل کنه 

تیتان ها به سختی مشغول جنگیدن با گروه کندو بودن تا اینکه 

یه چیزی جلوی رابین اومد محو شد رابین مد نظرش بود که این چی بود 

استارفایر رو صدا زد و گفت : استار زود بیا دنبالم 

استار تا اومد دید که یه یارو داره با رابین میجنگه(ناشناخته) 

استار نگران شد و بعد هر دو باهم به اون حمله کردن جنگ سختی بود رابین تقریبا زخمی شده بود 
استار اونو برداشت و بردش به برج ریون داشت رابین رو معالجه میکرد و استار هم ارومی نداشت 

بیست بوی هم زخمی شده بود (در حدی)

بعدش ریون گفت: الان رابین حالش خوبه ولی باید استراحت کنه 
 بیست بوی: بابا دکتر تو دیگه کی هستی 
ریون : بانمک 
استار به سایبرگ گفت اون یارو کی بود 

سایبرگ: اون شادو لا بود (shadow law)

استار: اون دیگه کیه 
سایبرگ: نمیدونم ولی لابد با رابین یه مشکلی داره 

ادامش با پنج تا کامنت 
 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 26 اسفند 1395 11:17 ق.ظ

بتمن و شله مشهدی !!!!!!!!! . قسمت پنجم

چهارشنبه 25 اسفند 1395 07:06 ب.ظ

نویسنده : SuperMan
ارسال شده در: طنز ، داستان ،
به نام خدا 
با قسمت بعدی داستان در خدمت شما هستم . راستی خواهشا نظرتون رو بگین تا من ببینم کار خوبه یا بده ؟ 
----------------------------------------------------------------------------------------------------

خوب رسیدیم به اون جا که بتمن تلفن رو با عصبانیت قطع کرد . رابین که بخاطر این اتفاق هم ناراحت شد و هم ترسیده بود که حالا جواب بتمن رو چی بده رو کرد به بیست بوی و گفت : 
آخه من به تو چی بگم رفیق ها ؟ 
بیست بوی : بگو امشب برامون پیتزا می خری 
رابین : الان اصلا حوصله شوخی ندارم . اون CD ی کوفتی تو برام دردسر درست کرده . 
بیست بوی : تو که دیروز گفتی از روی همون CD ی کوفتی برات یکی رایت کنم . حالا که سوتی دادی شد تقصیر من . 
در همین حال ناگهان سایبورگ با خوش حالی وصف نشدنی ای وارد اتاق شد در حالی که چشماش از خوش حالی برق می زد داد زد : بلاخره رسید . خدا یا شکرت . به خاطر همه نعمت هات به خاطر ...... 
رابین : بس کن دیگه چرا هوار می کشی . سرم داره از درد می ترکه .
سایبورگ : رابین الان هیچی نمی تونه حال منو خراب کنه . عشقم رسید . 
بیست بوی : عشقت کیه ؟ 
سایبورگ : فول آلبوم صادق . آره درست شنیدی . الان فول آلبومش روی سایت قرار گرفت مرد . الان می رم وای فای همسایه رو هک می کنم دانلودش می کنم و بعدش تا صب عشق و حال به راست . 
رابین : خجالت بکش ما قهرمانیم . 
سایبورگ : ای بابا . ما تا حالا شونصد بار جون این مردم رو نجات دادیم . حالا چی می شه یه کم از اینترنتشون استفاده کنیم . 
رابین : نه . همین جوریش الان بتمن از دست من آتیشیه . اگر اینو بفهمه گروه رو می فرسته مدرسه نظامی . 
ریون که داشت وارد اتاق می شد حرف رابین رو می شنوه و می گه : 
رابین . بتمن می خاد تا آخر عمرت بالای سرت باشه ؟ کی می خای مستقل شی ؟ 
بیست بوی : لایک عزیزم 
سایبورگ : خخخخخخخخ 
رابین : بتمن هیچم رئیس من نیست و من خیلیم مستقلم . 
استار فایر که صدای بقیه رو می شنوه که دارن حرف می زنن سریع می ره ببینه چه خبره . تا وارد اتاق می شه رابین می گه : 
من اصلا هم حرف مفت نمی زنم ریون به تو اینا ثابت می کنم که رابین کیه . 
استار فایر که از هیچی خبر نداره در این لحظه نه گزاشت و نه برداشت و گفت : بله حق با رابینه 
ریون : !!!!!!!!! 
سایبورگ : خخخخخخخخخ 
بیست بوی : وای استار تو خیلی خوب حمایت می کنه . خخخخخخ . لایک 
رابین : استار می دونه که من حرف بی خود نمی زنم . ممنون استار 
ریون : تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیز ها . 
رابین : می دونی چیه برای ثابت کردن به تو من همین الان پا می شم می رم خونه بتمن چشم تو چشم بتمن بهش می گم خوب شما سنتی دوست داری من شیش و هشت پدر جان . الان مشکل چیه قربانت برم . 
ریون : همین الانم که داری با کلی ترس حرف می زنی آخه 
رابین : احترام بزرگتر واجبه . ولی درمورد این موضوع همین الان می رم و عین مرد باهاش صحبت می کنم . 
القصه رابین راه افتاد به سمت غار بتمن . 
در همین موقع بتمن در جاده ..... 
ضبط ماشین : ساقیا چه غم گین . چه تنها نشسته ام 
ساقری به چشمم . به منزل نشسته ام 
نشکنی دلم را . که در خود شکسته ام 
ناگهان ماشین یه صدا کرد . ولی بتمن توجه نکرد . بعد یه مدت دوباره بلندتر صدا اومد  . بتمن با خودش گفت : هیچی نشده بابا . من کارم حرف نداره . عمرا ماشین خراب شده باشه . عمرا ....... 
داشت همین طوری به خودش دل گرمی می داد که یه دفعه ماشین شروع کرد به پت پت کردن و بعدم خاموش شد . 
بتمن از ماشین پیاده شد رفت کاپوتو زد بالا که یه دفعه موتور جرقه زد و آتیش گرفت . بتمن که نمی دونست الان چی کار کنه رفت نوشابه ای که خریده بود رو از ماشین سریع آورد بیرون و ریخت روی موتور . موتور خاموش که نشد هیچ دوباره جرقه زد و ترکید و بتمنو سه چهار متر پرت کرد عقب . بتمن سریع پا شد . دو دستی زد تو سرش گفت وای بتموبیل بیمه نداره چی کار کنم . سریع رفت موتور رو دو دستی گرفت کندش انداختش بیرون . بعدم نشست گوشه جاده شروع کرد غر زدن که : ای مرگو بخورن این بچه ها . چه غلطی کردیم گفتیم شله می دیم ها و ....‌‌.‌...‌‌‌‌....



خوب اینم از این قسمت حتما نظر بدین . ممنون 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 25 اسفند 1395 07:05 ب.ظ

عیدانه تیتانی ( رد ایکس مشکوک )

چهارشنبه 25 اسفند 1395 10:38 ق.ظ

نویسنده : جوکر
ارسال شده در: عکس ، طنز ، داستان ،
رابین رد ایکسو همین طور توی کوچه پس کوچه ها تعقیب می کرد تا اینکه رد 
ایکس به گیزمو رسید.
رد ایکس : بیا اینم چیزایی که می خواستی .
گیزمو : عالیه بده ببینم .
رد ایکس : صب کن ، اول شیتیل .
گیزمو : شیتیلتم بهت میدم اما اول باید تو کیسه رو ببینم .
رد ایکس : باشه اما تو دسته خودم .
گیزمو کلشو کرد تو کیسه و گفت : اوهوم اوهوم ، خوبه خوبه ، همه نوعش هست ؟
رد ایکس : همه چی از کپسولی گرفته تا نارنجک .
گیزمو : خوبه اما باید یکیشو امتحان کنم .
رد ایکس : دیگه داری پررو میشی .
گیزمو : نه انگار معاملمون نمیشه .
رد ایکس : باشه بابا مزخرف یکیشو امتحان کن .
درست همین لحظه رابین اومد جلو و گفت : صب کن ، من بهت اجازه نمی دم ترقه بازی کنی .
گیزمو : وای رد ایکس رابین اومد دیگه کارمون تمومه .
رد ایکس : بابا رابین می‌خواد مارو تنبیه کنه .
رابین : آره بهتون پیشناهاد می‌کنم تسلیم شین وگرنه همه ی اون ترقه هارو می کنم تو دماغتون .
گیزمو : اگه می تونی جلو مو بگیر .
رابین به سمتش حمله کرد اما..............
۲۵ اسفند ماه ، ساعت ۱۰ در بیمارستان
رابین : آخ.........آی
استار فایر : داره به هوش میاد .
رابین : آی......چی شده ؟ من کجام ؟گیزمو و رد ایکس کجان ؟
استار فایر : آروم باش تو الان تو بیمارستانی اون دو تا هم همینطور .
رابین : بیمارستان !
استار فایر : آره تو اونا رو داغون کردی اونا هم تورو آشو لاش کردن , تو اونا رو کتک زدی اونا هم سیگاری کردن تو دماغت .
رابین : چرا هر چی با بی سیم بهتون در خواست کمک کردم نیومدین ؟
سایبورگ : نفهمیدیم .
ریون : حقیقتو بگو .
سایبورگ : خوب راستش ما همه با هم رفته بودیم ترقه بازی .
رابین : ترقه بازی ! نکنه با.....
ریون : آره با پوله سفر .
رابین : باز خوبه من یکم پس انداز دارم .
بیست بوی : اون پولو که دادیم برا بیمارستانت .
رابین : ینی الان هیچی پول نداریم ؟
ریون : داریم اما برای سفر کمه .
سایبورگ : من ی ایده دارم بیاین سفر نریم بجاش امسال بریم عید دیدنی .
رابین : باید همین کارو کنیم ، اخماتونو باز کنین من مطمئنم این عید بهترین عید میشه .
ریون : من صورتم همینطوریه اما بقیه رو نمی دونم .
........................
خوب من نتونستم تبریک بگم چهارشنبه سوری رو پس بنابر چهارشنبه سوری تون مبارک .



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 25 اسفند 1395 10:43 ق.ظ

عیدانه تیتانی ( آماده برای سفر )

دوشنبه 23 اسفند 1395 03:47 ب.ظ

نویسنده : جوکر
ارسال شده در: طنز ، داستان ،
همه ی اعضای گروه سره میزه صبونه مشغول خوردن بودن و راجبه سفر حرف می زدن .
بیست بوی : وای بچه ها فکرشو بکنین ، گروهه تیتان ها برای خوش گذرونی می خواد بره مسافرت ، من که از همین حالا هیجان دارم شما چطور ؟
استار فایر : منم دارم از خوشحالی بال در میارم آخه تا حالا برای تفریح نرفتیم مسافرت .
سایبورگ : آره منم کیفم کوکه کوکه .
رابین : خوب خوشحالم که همتون هیجان دارین ، البته به جز بعضیا که همیشه ضد حال می زنن به ما .
ریون : من ضد حال نمی زنم .
رابین : در هر صورت برای اینکه بریم سفر قبلش باید ی کارایی انجام بدیم و من برای هر کی ی وظیفه ای در نظر گرفتم .
بیست بوی : وواایی اینم از تنها بخشه بده سفر ینی وظایف .
رابین : غر نزن ، من میرم دنباله گرفتنه مرخصی ، سایبورگ ماشینو می‌بره معاینه فنی ، ریون و استار فایر میرن برا سفر خرید می کنن و بیست بوی میره برامون ویلا جور می کنه .
بیست بوی : واستا ببینم مگه قرار نبود تو ویلارو جور کنی ؟
رابین : خوووبب بتمن کیلیداشو نداد .
ریون : عجب !
رابین : خوب چرا همتون اینجا واستادین برین دیگه .
و بعد همه رفتن پی کارایی که بهشون سپرده شده بود .
در لیگ عدالت
واندر وومن با خونسردی با تلفن : شما با لیگ عدالت تماس گرفتین امرتونو بفرمایین .......... که این طور موجودات فضایی بهتون حمله کردن خوب لطف کنین آدرستونو بفرمایین ...... چند لحظه صبر کنین خودکارم رنگ نمی‌ده .... آها رنگ داد ، آدرستون ....... خیل خوب تا سی دقیقه ی دیگه که سره سوپرمن خلوت شد می فرستیمش ...... الو..... الو .... ( تلفنو قط کرد ) حتما یادش رفته قبضشه پرداخت کنه .
رابین : سلام خانوم .
واندر وومن : به ، سلام رابین خوبی ؟
رابین : ممنون خوبم می خواستم اگه میشه برا ما این عید ی مرخصی رد کنی .
واندر وومن : رد کردم .
رابین : به همین سرعت !!!
واندر وومن : آره آخه می دونی بتمن امروز نیست منو جای خودش گذاشته منم که حوصله ی کاغذ بازی رو ندارم .
رابین : آهااا دستت درد نکنه .
سرت سلامت .
رابین از لیگ عدالت خارج شد که ناگهان رد ایکسو دید که با ی کیسه ی مرموز وارده ی کوچه شد و ...
................................
نظر بده



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 23 اسفند 1395 04:40 ب.ظ

عیدانه تیتانی ( چیکار کنیم ؟ )

یکشنبه 22 اسفند 1395 04:13 ب.ظ

نویسنده : جوکر
ارسال شده در: طنز ، داستان ،
رابین از توی بلندگو : همه توجه کنین ! همه توجه کنین ! وضعیت قرمزه ! تکرار می‌کنم وضعیت قرمزه ! ازتون می‌خوام خونسرد باشین و به زیر زمین بیاین .
طولی نکشید که همه ی اعضای گروه سراسیمه به زیر زمین اومدن و شروع کردن به سوال پرسیدن .
استار فایر : چی شده رابین ؟ کی بهمون حمله کرده ؟
رابین : کسی بهمون حمله نکرده .
بیست بوی : اگه کسی بهمون حمله نکرده پس کی قراره بهمون حمله کنه ؟
رابین : کسی قرار نیست حمله کنه .
سایبورگ : کی تحدیدمون کرده که بهمون حمله می کنه ؟
رابین : کسی تحدیدمون نکرده می زارین حرف بزنم !
ریون : خودت بگو چی شده .
رابین : اگه اینا بزارن میگم .
بیست بوی : ما دیگه حرف نمی زنیم بگو دیگه .
رابین : امروز داشتم تو زیر زمین دنباله ی چیزی می گشتم .
بیست بوی : دنباله چی ؟
رابین با عصبانیت : اصلا این مهم نیست که دنباله چی می گشتم !
بیست بوی : باشه داداش آروم باش .
استار فایر : ادامه بده .
رابین : بله همون طور که گفتم داشتم دنباله ی چیزی می گشتم که اینو پیدا کردم .
ریون : ی تقویم ! خوب که چی ؟
رابین : بعدش تصمیم گرفتم ببینم امروز چندمه ، وقتی تقویمو باز کردم دیدم امروز ۲۲ اسفنده و بعد فهمیدم که ....
استار فایر : فهمیدی امروز تولدته ؟
رابین : نه .
سایبورگ : فهمیدی امروز با یکی قرار داری ؟
رابین : نه .
ریون : فهمیدی امروز چک باید پاس کنی ؟
رابین : نه نه نه نه ، فهمیدم چیزی دیگه تا عید نمونده و ما هنوز نمی دونیم باید چیکار کنیم .
ریون ، بیست بوی و سایبورگ : آهههاااااا .
استار فایر : این عید اصا چی هست ، مگه باید کاره به خصوصی انجام بدیم ؟
بیست بوی : صب کن صب کن ینی تو نمی دونی عیده نوروز چیه ! وای دختر نصفه عمرت بر فناس .
استار فایر : خوب مگه چیه ؟
سایبورگ : نوروز ی تعطیلیه معرکه با کلی خوردنیو ، پولو ، دیدو باز دیدو ، سفرو کلی چیزای باحاله .
استار فایر : واااییی چه باحال .
رابین : بله و از اون جایی که یه تعطیلیه طولانیه باید برای لحظه لحظش برنامه ریزی کنیم ، خوب حالا پیشناهاد بدین عیدو چیکار کنیم .
ریون : من میگم خونه بمونیم .
رابین : تو نظر ندی سنگین تری ، من میگم بریم شمال ، من کیلیدای ویلای بتمنو می گیرم .
بیست بوی : با شمال پایم .
سایبورگ : من با بیست بوی موافقم .
استار فایر : منم با سایبورگ موافقم .
رابین : خوب پس تصویب شد میریم مسافرت ، فردا میرم دنباله گرفته مرخصی .
...................................
این قسمت زیاد طنز نبود چون مقدمه بود از قسمته بعدی بهتر میشه .
نظر بده .







دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 22 اسفند 1395 05:25 ب.ظ

داستان های پند آموز . شماره ۲

یکشنبه 15 اسفند 1395 08:30 ب.ظ

نویسنده : SuperMan
ارسال شده در: طنز ، داستان ،
روزی روزگاری ریون نشسته بود داشت مدی تیشن می کرد که یه دفعه گووووووووووووووووووم صدای در اومد .  ریون ترسید . رابین گفت : در رو بچه ها نبستن باد زد محکم بسته شد ریون جان . ریون دوباره رفت تو حس که یه دفعه دوباره گووووووووووووم صدا اومد . رابین گفت : ای بابا از دست این بچه ها در رو باز می زارن خخخخخخخ . ریون کلی سعی کرد خودشو آروم کرد تا دوباره رفت تو حس که گووووووووووووووم . 
رابین تا اومد حرف بزنه ریون کتاب کلفت دم دستشو پرت کرد تو مخ رابین . بیچاره الان کله اش بخیه شده . 
نتیجه : رابین جان خوب می رفتی در رو می بستی عوض حرف زدن . از بخیه که بهتره . والا. عمل کن حرف نزن .





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 15 اسفند 1395 08:45 ب.ظ

بتمن و شله مشهدی !!!!!!!!! . قسمت چهارم

پنجشنبه 12 اسفند 1395 12:45 ب.ظ

نویسنده : SuperMan
ارسال شده در: طنز ، داستان ،
درود و سلام 
با قسمت جدید داستان درخدمتم. 



بتمن که از پرواز جا مونده بود . تصمیم گرفت با ماشین خودش سفر کنه پس اومد خونه . آلفرد که انتظار دیدن بتمن رو نداشت با تعجب پرسید :
 قربان شما مگه الان نباید سوار هواپیما می بودین ؟! 
بتمن : آلفرد همین مونده که به تو ام جواب پس بدم بورو یه چایی بریز بابا . 
بعدم رفت سمت غار که ماشینو آماده حرکت کنه . 
آلفرد حدود ۴۰ دقیقه بعد با چایی اومد تو غار 
بتمن : چه عجب فکر کردم داری اتم می شکافی . چرا انقدر لفت می دی . 
آلفرد : تازه دم کردم خوب . قربان چرا اعصاب ندارین امروز شما ؟ 
اصلا چرا با جت نمی رین ؟ 
بتمن : اون حیفه . مال سفر نیست که . از سکه می یوفته . 
آلفرد : قربان اون برای مسافت طولانی طراحی شده که . بتموبیل که داغون می شه با این مسافت . تا مشهد کلی راهه . 
بتمن که دید خوب راست می گه ولی چون نمی خواست ضایع بشه گفت :
خوب ..............‌ چیزه ........... ها . اونو قراره بدم رابین ببره نمایندگی سرویس شه . 
آلفرد : باشه . چایی تون سرد نشه . راستی قربان  ماشینو نمی برین معاینه فنی ؟ 
بتمن : من خودم دست به آچارم . وقتم ندارم چون یکی الان با من در رقابته برای رسیدن به مشهد . درضمن من اینو ببرم تعمیر گاه هوشمند . 
در این لحظه بتمن خیلی خوش حال شد چون حس کرد که عجب جوابی بهش داد . دندون شکن . 
خلاصه بتمن بعد دو ساعت ور رفتن با ماشین و یه کم استراحت آماده حرکت شد و راه افتاد . 
توی راه حوصله اش سر رفته بود . داشبورد رو باز کرد دید یه CD اون جاست . 
گذاشتش تو ضبط یه دفعه شروع کرد به خوندن که ......... 
او او اشکین دو صفر نود و هشت 
ع ع علیشمس 
بتمن سریع قطعش کرد . 
تلفن رو برداشت زنگ زد به رابین 
رابین : الو . سلام 
بتمن : کوفت سلام . درد سلام . این CD توی ماشین مال تویه پدر سوخته ؟ 
رابین : نه به خ...... 
تا اومد ادامه بده بتمن گفت :
 ساکت شو . بیام خونه باهات حرف می زنم . 
بعدم زارت گوشی رو قطع کرد . 



دوستان عزیز امید به خدا بقیش وقتی دیگر 
منتظر انتقاد و پیشنهاد هستم . 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 12 اسفند 1395 01:36 ب.ظ

بتمن و شله مشهدی !!!!!!!!! . قسمت سوم

یکشنبه 8 اسفند 1395 12:13 ب.ظ

نویسنده : SuperMan
ارسال شده در: طنز ، داستان ،
سلام و روز بخیر . و اما ادامه داستان 

یه مامور بتمن رو تا بازداشتگاه برد تا در موردش تصمیم گیری کنن . داخل بازداشتگاه چند نفر دیگه هم بودن که با ورود بتمن همه بهش زل زدن و تا محل نشستنش با چشم دنبالش کردن . یکی شون که خیلی خودشو قبول داشت . پاشد اومد کنار بتمن بهش گفت : داداش چرا انداختنت این جا ؟ 
بتمن : اشتباه شده . من کاری نکردم . مطمئنم اونام به این مسئله پی می برن و منو آزاد می کنن . تو چی ؟ 
طرف یه لبخند زد و گفت : داشتو که می بینی به اندازه موهای سر آدم کشته .
بتمن : تو که کچلی ! 
یارو عصبانی شد و گفت : هرهر بانمک . دیشب تو آب نمک خوابیدی ؟ 
بتمن : نه . روی صندلی انتظار فرودگاه خوابیدم . 
کچل : الان کاری می کنم که برای همیشه بخوابی دلقک . 
در همین زمان یه مامور اومد و گفت : آقا شما آزادی می تونی بری . 
بتمن رو به مرد کچل کرد و گفت : خداحافظ . انقدر به اعصابت فشار نیار اون یه ذره موی ریشاتم می ریزه در نمی یاد ها . 
بتمن اومد بیرون دید که کمیسر گوردن اون طرف وایستاده . خواست کمیسر رو بپیچونه و در بره بعد با خودش گفت : زشته 
رفت جلو گفت : سلام 
کمیسر گوردن : علیک . بتمن جان سخت که بهت نگذشت ؟ 
بتمن : نه بابا . با یه یارو دیوانه ای حرف می زدم . ولی کمیسر چرا با وجود این که گفتم الکی زنگ زدم بازم اومدی ؟
گوردن : یکی بعد تو بهم با گوشیت زنگ زد . گفت دوست تو یه . 
مامور : قربان وسایل شما نیست نمی دونم چی شده . تورو خدا منو ببخشید آقای بتمن 
بتمن : خیلی خوب . بورو بازم بگرد . از تو هم متشکرم گوردن . من باید دنبال وسایلم بگردم . خداحافظ 
گوردن : خداحافظ 
بتمن داشت دور و بر رو نگاه می کرد که یه دفعه کت وومن رو دید و چشاش ۴ تا شد . رفت دنبالش تا رسیدن به یه کوچه خلوت و کت وومن وایستاد . 
بتمن گفت : تو اینجا چی کار داری ؟ 
کت وومن : وسایلت دست منه بیا بگیرشون . 
بتمن : تو به گوردن زنگ زدی !!!!! 
کت وومن : بله من بودم . آخه دیدم بازی داره بی نمک می شه . 
بتمن : کدوم بازی ؟! چی می گی ؟! 
کت وومن : من می خام دستور پخت شله مشهدی رو بدزدم و بفروشم . اما دوست دارم که توی این کار با تو مبارزه کنم و شکستت بدم و برتری خودمو ثابت کنم . 
بتمن : عمرا بذارم . 
در همین لحظه کت وومن که یکی از بمب های دود زای بتمن رو برداشته بود می زنه به زمینو و در می ره 


آقا خسته شدم .
بقیش بعدا 
انتقاد و پیشنهاد یادتون نره 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 10 اسفند 1395 02:24 ب.ظ

بتمن و شله مشهدی !!!!!!!!! . قسمت دوم

جمعه 6 اسفند 1395 09:56 ق.ظ

نویسنده : SuperMan
ارسال شده در: طنز ، داستان ،
و اما ادامه داستان 
جونم براتون بگه که بتمن بی چاره رو بردن توی یه اتاق و یه مامور رفت ازش سوال کنه . 
مامور : خوب . بگو ببینم چه قصدی داشتی از آوردن این همه سلاح با خودت ؟
بتمن : بابا به خدا قسم من عجله ای اومدم یادم نبود اینا تو کمربند و جیبامه . 
مامور : عجب ! جناب عالی نزدیک ۲۰ کیلو سلاح داشتی بعد می گی یادم نبوده . خوب اشکال نداره می تونی بری 
بتمن : ممنون 
مامور : بشین سر جات بینیم بابا . شما فعلا بازداشت می شی . 
بتمن : بابا بزار یه زنگ حداقل بزنم . 
مامور : باشه . فقط یکی . 
خلاصه بتمن تلفن می زنه به کمیسر گوردن و بهش می گه ... 
بتمن : الو . کمیسر .  منم بتمن . جون عمت بیا فرودگاه منو نجات بده . 
کمیسر : چی شده مگه ساعت ۴ صبح زنگ زدی . درضمن مگه تو بتمن نیستی ؟! بتمن که دنبال پارتی نیست که !!! 
بتمن تا می بینه سه شد زود می گه : آفرین کمیسر من یکی دیگه ام می خاستم امتحانت کنم ببینم زود گول می خوری یا نه . آفرین . خداحافظ
بعدم زارت گوشی رو گزاشت . 
مامور : زنگت رو زدی بیا بورو بازداشتگاه .


بازم خسته شدم . بقیش زمانی دیگر . 
راستی انتقادی یا پیشنهادی دارین ممنون می شم بگین . 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 10 اسفند 1395 02:26 ب.ظ

بتمن و شله مشهدی !!!!!!!!! . قسمت اول

چهارشنبه 4 اسفند 1395 08:20 ق.ظ

نویسنده : SuperMan
ارسال شده در: طنز ، داستان ،
روزی روزگاری بتمن تصمیم می گیره که به خاطر پیروزی در یک نبرد سخت علیه یکی از دشمناش به همه شله مشهدی بده پس متعاقب این تصمیم می ره داخل یه سایت فروش بلیط آن لاین و بلیط هواپیما می خره . خلاصه می ره فرودگاه منتظر می شه تا از پروازش که ساعت ۱۰ صبح قرار بوده بپره جا نمونه . از شانس بتمن چند روزی بود که هوا مساعد نبود برای همین پرواز سه بار تاخیر خورد و تا ساعت ۲ بامداد روز بعد این بی چاره توی فرود گاه بود . القصه بلاخره صدا می زنن که پرواز شماره فلان الان پرواز می کنه . بتمن از شنیدن این موضوع بسیار خوش حال می شه بدو بدو می ره که سوار شه اما وقتی می خاد از در امنیتی فرودگاه رد بشه دستگاه به شکل اعصاب خورد کنی بوغ می زنه . نگهبان به بتمن می گه جیبت رو خالی کن . بتمن می گه ببین i am batman  بی خیال شو اما یارو بی خیال نمی شه . جونم براتون بگه که خالی کردن جیب همانا و دستگیر شدن بتمن بخاطر حمل سلاح هم همانا ....... 



بقیش بعدا . خسته شدم ها . 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 10 اسفند 1395 02:29 ب.ظ

داستان بازی بی عدالتی ( قسمت دوم )

شنبه 30 بهمن 1395 05:02 ب.ظ

نویسنده : damian wayne
ارسال شده در: داستان ،
برو ادامه

ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 30 بهمن 1395 05:36 ب.ظ

داستان های پند آموز . شماره ۱

چهارشنبه 20 بهمن 1395 03:45 ب.ظ

نویسنده : SuperMan
ارسال شده در: طنز ، داستان ،
روزی رابین تصمیم گرفت که گارفیلد رو برای کسب اطلاعات از مقر دشمن که  در  اون محل داشت روی حیوانات آزمایشات غیر مجاز انجام می شد بفرسته . گارفیلد قبول کرد و رفت به اون محل ، داشت اطلاعات جمع می کرد که ناگهان یه نگهبان اومد و گارفیلد سریع به یه ببر تبدیل شد تا نگهبان متوجه اون نشه ولی ..........
الان توی بیمارستانه به دلیل جراحت از گلوله . 
نتیجه : ما در دنیا ببر سبز نداریم . 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 10 اسفند 1395 02:35 ب.ظ

داستان بازی بی عدالتی ( قسمت اول )

یکشنبه 10 بهمن 1395 08:16 ب.ظ

نویسنده : damian wayne
ارسال شده در: داستان ، طنز ،
خب منم دلم هوس کرد داستان بزارم 
راستی 
من انتقاد پذیرم چیزی بگید مشکلی نداره 
حالا برو ادامه ی مطلب 

ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 10 بهمن 1395 08:58 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 4 1 2 3 4