داستان "تیتان ها و مدرسه" . قسمت دوم : صبحانه مهم!

پنجشنبه 27 مهر 1396 10:47 ق.ظ

نویسنده این مطلب: Levin
موضوع: داستان ? طنز ?
بله . پنجشنبه شد و قسمت دوم داستان هم اومد .
ممکنه بعضی ها بگین که خیلی قسمت هام کوتاهه . ولی نمیتونم بیش تر بنویسم.
وگرنه قسمت بندی هام به هم میخوره . در هر حال اگه کوتاهه به بزرگی خودتون ببخشید.
ضمنا گفته باشم قصدم توهین به هیچ شخصیتی نیست و همشون شوخین
خب دیگه حرف زدن بسه . بدو بیا ادامه.........

ادامه مطلب

دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 27 مهر 1396 10:54 ق.ظ

داستان "تیتان ها و مدرسه" . قسمت اول : ای وای مدرسه!

جمعه 21 مهر 1396 04:24 ب.ظ

نویسنده این مطلب: Levin
موضوع: طنز ? داستان ?
خب سیلورشدو جان اجازه را صادر کردند و با اینکه تعداد نظرات
به 15 تا نرسید ، ولی بخاطر همون چند نفری هم که نظر داده بودن
شروع کردم به نوشتن داستان . هر هفته ،پنجشنبه یا جمعه
 یک قسمت رو میذارم . امروزم فعلا قسمت اول رو نوشتم .
زیاد جالب نیست ولی جلو تر که بره خنده دار تر و جالب تر میشه
و ..... هیچی اینم قسمت اول : بیا ادامه مطلب

ادامه مطلب

دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 21 مهر 1396 04:54 ب.ظ

Who am I

پنجشنبه 13 مهر 1396 09:41 ب.ظ

نویسنده این مطلب: Blue Dark
موضوع: داستان ?
خب بعد از این که نتونستم فن فیک قلب یخ زده رو ادامه بدم تصمیم گرفتم فن فیک مورد الاقه خودم که شامل دو فصل میشه رو بذارم.
خب اولین چیزی که باید بگم این دو فصل هیچ ربطی به هم ندارن یعنی در مورد چند شخصیت متفاوتن. 
فصل اول مربوط به کید فلش و آرتمیس میشه که بعد از مرگ یا در واقع ناپدید شدن والی اطفاق میوفته.
فصل دوم شونزده سال بعدش هست که در مورد دخترشون هست. 
بیشر از این نمیگم پارت اول رو بخونید متوجه میشید.
واسه فصل ۱ هم معرفی نمیذارم همون اعضای تیم هستن. 



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 13 مهر 1396 09:54 ب.ظ

2Frozen heart

سه شنبه 28 شهریور 1396 04:15 ب.ظ

نویسنده این مطلب: Blue Dark
موضوع: داستان ?
د.ا.ن آلیشیا
همه میدویدیم و داد میزدم. من و اشلی هم زمان به سمت کمد رفتیم که بوووووووم سرمون خورد به همو افتادیم زمین. یهو در با صدای بلندی باز شد
نیکلا:اینجا چه خبره(یادم رفت بگم نیکلا همسر رابرت هستش)
ما شروع کردیم با هم حرف زدن که نیکلا داد زد خفه شید.
و سکوت همه جا را فرا گرفت.
نیکلا:آنجلا چی شده
آنجلا:کتاب تاریخم نیست
نیکلا:تو کمده. اشلی چی شده
اشلی:کتم نیس
نیکلا:رو تخته آلیشیا چی شده
من:کیفم نیست
نیکلا:انداختیش رو کولت
یه نیگا کردم. لعنتی چرا اینقدر خنگ شدم. حتما از استرس زیاده.
نیکلا:میشل تو چت شده
میشل:کرواتم چروک شده
نیکلا همون طور که کروات گردن میشل بود با اتو موی روی میز چروکش رو برد.
نیکلا:مشکل دیگه ای هست؟
همه:نه
نیکلا:پس عجله کنید که مدرسه دیر شد.
همه دویدیم سمت پله ها و از در رفتیم بیرون. پیاده رفتیم سمت مدرسه. حدود یه ربع پیاده روی کردیم و رسیدیم.
توی حیات ایستاده بودیم و منتظر بودیم کلاس شروع بشه.
زیییییییینگ
میشل:خدایا شکرت پاهام خشک شد.
من:خوبه فقط پنج دقیقست سر پایی
رفتیم تو کلاس. آنجلا رفت ردیف دو تا مونده به آخر نشست. منم رفتم پیشش بشینم که یه پسره مو مشکی با چشم های آبی کنارش نشست.
آنجلا:ببخشید این جای کسیه
_:اوه ببخشید
اومد بلند شه که جلوش رو گرفتم
من:نیازی نیست بلند شید من داشتم میرفتم ردیف آخر
_:اوه باشه
هه آنجلا پس به صندلی من چسب میزنی. اینم تلافی
رفتم ردیف آخر و نشستم. معلم وارد کلاس شد.ازمون خواست که خودمون رو معرفی کنیم و خودش هم شروع کرد به معرفی خودش. که یه پسر وارد کلاس شد. اون مو های سیاه و چشم های سبز و چهره‌ی دوست داشتنی داشت.
دیمین:ببخشید که دیر اومدم
معلم:اشکالی نداره. اسمت چیه
دیمین:دیمین وین هستم
معلم:بله عزیزم فعلا تنها جای خالی اون نیمکت آخر ردیف سمت چپه برو اونجا بشین.
به سمت من اومد و کنارم نشست.
من:آم سلام من آلیشیا هستم
د.ا.ن دیمین
دختره‌ی بغل دستیم خودش رو معرفی کرد. منم خیلی خشک جواب دادم:دیمین
خب نیازی نیست که خودمو دو بار معرفی کنم.
معلم داشت در مورد پروژه ای که باید اول سال انجام میدادیم توضیح میداد. چیز خاصی نیست. یه پروژه در مورد ابر قهرمان ها و یه هفته وقت داریم و به گروه های دو نفره تقسیم میشیم. دستمو بلند کردم تا سوال بپرسم.
معلم:بله آقای وین
من:دوتا سوال داشتم
معلم:بپرس
من:اول این که چرا حتما باید در مورد ابر قهرمان ها تحقیق کنیم
معلم:سوال خوبی بود دیمین. برای این که شهر گاتهام به ابر قهرمان ها معروفه و یه جورایی اونا تاریخچه شهر ما هستن. سوال بعدی
من:حتما باید گروهی کار کنیم
معلم:بله دیمین. و اگه همراه با گروهت پروژه خوبی رو ارائه بدید تا آخر سال با اون گروه کار میکنی.
بعد دوباره شروع کرد توضیح دادن و گفت که بهترین پروژه ۲۰ مثبته ۱۵ میگره یعنی اگه در طی سال نمره کم آورد اون پونزده نمره کمکش میکنه. و شروع کرد به گروه بندی کردن.
معلم:خیلی خب حالا غیر از دانش آموز های جدید اسم کیا رو نخوندم. آیزاک دستش رو بالا برد. اون دو ردیف جلو تر پیش یه دختره نشسته بود.
معلم:آهان درسته تو رو یادم رفته بود. خیلی خب. گروه بندی خاصی نمیخواد همتون با بغل دستیتون هم گروه شید. کسی اعتراضی نداره
سکوت
معلم:خیلی خب پس با هم گروهیتون تصمیم بگیرید که موضوع تحقیق چیه و تحقیق کنید.
آلیشیا برگشت سمت من.
آلی:خب به نظرت باید در مورد چی تحقیق کنیم.
من:نمیدونم فقط در مورد لیگ عدالت نباشه
آلی:خب نظرت در مورد تیتان های شرقی چیه
من:نه فک نکنم.
آلی:میگم بیا سعی کنیم تحقیقمون با بقیه متفاوت باشه
من:مثلا چی
آلی:مثلا در مورد یه گروه
من:مثل تیتان ها
آلی:نه مثلا رابین ها
من:چی(با حالت شوکه)
آلی:چته رابین ها خوبن دیگه
من:خب...خب...هوف باشه
آلی:خیلی خب پس موضوع شد رابین ها
من:پس یه هفته باید رو اینه کار کنیم
آلی:بله خب تو فردا میتونی بیای کتاب خونه
من:نه نمیشه
آلی:چرا
من:چون کتاب خونه بستست
آلی:چرا
من:کلا تو دو هفته اول مدرسه کتاب خونه بستست
آلی:خب میتونی امروز ظهر بیای خونه من
من:مشکلی نیست
آلی:خوبه
(تو کل گفت و گو آلیشیا خیلی خشک حرف میزد چون از رفتار دیمین خوشش نیومده بود و دیمین هم دست به سینه به تخته نگاه میکرد همراه با همون اخم همیشگی.‌)



دیدگاه : نظر ها ده تا شد قسمت بعد رو میذارم
آخرین ویرایش: سه شنبه 28 شهریور 1396 04:18 ب.ظ

1Frozen heart

یکشنبه 19 شهریور 1396 12:48 ب.ظ

نویسنده این مطلب: Blue Dark
موضوع: داستان ?
گایز اول از همه بگم که نقش هایی که قبلا گفتم. بعدا توی داستان چیزایی مثل افراد نزدیک تغییر میکنه.
.................
و یه چیزایی در مورد خود داستان:
آنجلا نمیدونه پدرش کیه مادرش هم وقتی یه شب از خواب میپره میبینه که جسدش پر خون وسط خونشونه. و یه نفر از خوانواده آنجلا هست که نقش مهمی داره.
و ریون هم عاشق که نه ولی از دیمین خوشش میاد ولی دیمین نه و بیست بوی هم عاشق ریونه
................
و شروع پارت یک:
د.ا.ن دیمین
مثل یه اردک پشت بروس راه میرفتم و داد میزدم تا بلکه اون از این تصمیمات مسخرش صرف نظر کنه.
من:پدر این کار وقت منو میگیره. من یه ابر قهرمانم نمیتون وقتم رو تو مدارس تلف کنم.
بروس هم در حالی که داشت موارد امنیتی خونه رو چک میکرد جواب داد:دیمین تو دیگه پونزده سالته باید یاد بگیری که توی اجتماع زندگی کنی.
بعد برگشت رو به منو دستش رو روی شونم گذاشت و ادامه داد:میدونم که تحمل این شرایط برات سخته اما تو باید بعد من شرکت وین رو اداره کنی.
من:پس یه کاری کن که مدرسم با اون پسره‌ی از خود راضی یکی نباشه
بروس:منظورت کیه؟
من:آیزاک. اون فقط یه هفتس که اومده تو تیم تیتان ها ولی واقعا داره رو مخ من رژه میره. پسره‌ی سوسول با اون مو های ژل زدش
بروس چشماش رو درشت شد و گفت:این همه داد و بی داد واسه حسودیت به آیزاک بود.
من:من به اون پسره احمق حسودی نمیکنم.
بروس:دیمین تو نباید به اون حسودی کنی فقط برای این که از تو قوی تره
من:من به اون حسادت نمیکنم و اون از من قوی تر نیست.
یه صدای آشنا از پشتم اومد
دیک:واسه همین بود که تو تمرین ها ازش شکست میخوردی.
من:تو دیگه از کجا پیدات شد جوجه
دیک:بحس رو عوض نکن
بروس:خیلی خب همین الان تمومش کنید تا قبل از این که دوباره دعوای مسخرتون شروع بشه. دیمین ترم جدید از هفته دیگه شروع میشه و منم نمیخوام دیگه در این مورد بحثی داشته باشیم. 
با عصبانیت نقابم رو گذاشتم رو چشمام و به سمت برج تیتان ها رفتم.
د.ا.ن آلیشیا روز قبل
روی چمدون نشسته بودم و سعی میکردم ببندمش.
آنجلا:داری چیکار میکنی برو کنار.
رفتم کنار و آنجلا با قدرتش در چمدون رو بست.
چمدون رو برداشم و به سمت در خروجی رفتم. میشل و اشلی اونجا نشسته بودن و منتظر تاکسی بودن تا مارو به فرودگاه ببره.
من:گایز به نظرتون رفتن به گاتهام کار درستیه
میشل:ببینم چی شده نکنه به نظرت ما نباید اونجا بریم
من:نه نه اصلا فقط یکم نگرانم
اشلی:بی خیال نگران نباش مشکلی پیش نمیاد
من:امیدوارم
بعد چند دقیقه دو تا ماشین اوم و منو بچه ها و رابرت و نیکلا سوار شدیم.
وقتی که به فرودگاه رسیدیم استرسم بیشتر شد. یعنی ممکنه تو گاتهام که به شهر خلافکار ها معروفه مشکلی برامون پیش بیاد.
آنجلا:چرا اینقدر میترسی ما قراره ابر قهرمان بشیم.
من:هی از ذهن من گمشو بیرون
خندید و در رفت. دختره خل. چمدون ها رو تحویل دادم و به سمت گیت رفتم.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 20 شهریور 1396 08:06 ب.ظ

Frozen heart

شنبه 18 شهریور 1396 09:55 ب.ظ

نویسنده این مطلب: Blue Dark
موضوع: داستان ?
مقدمه و معرفی
-زندگی بعضی وقت ها کاری باهات میکنه که همچی برات یه رنگ دیگه باشه. همچی مثل قلبت یخ زده باشه. اگه همیشه یه نوری هست. گرمایی هست که این یخ رو آب میکنه
+حتی اگه نخوای
-حتی اگه نخوای
****************
شخصیت های اصلی:

نام:دیمین وین
نام سری:رابین
قدرت:جنگجوی ماهر،شمشیر زن،هوش کاراگاهی
سن:۱۵
گروه:تیتان ها
افراد نزدیک:بروس وین،تالیا،راس الغول،تمام تیم تیتان ها
......................
نام:آلیشیا واندرسون
نام سری:نامشخص
قدرت:ابر سرعت،توانایی رد شدن از اجسام
سن:۱۵
گروه:همراه با دوستانش
افراد نزدیک:اشلی لوپز،آنجلا بِروُور،میشل ریوِرا،رابرت لوپز،نیکلا لوپز
***************
شخصیت های مهم:

نام:اشلی لوپز
نام سری:نا مشخص
قدرت:مهارت های نینجایی،هکر و حفه کامپیوتر و تکنولوژی
سن:۱۵
گروه:همراه با دوستان
افراد نزدیک:آلیشیا واندرسون،آنجلا بِروُور،میشل ریوِرا،رابرت لوپز،نیکلا لوپز
...................
نام:آنجلا بِروُور
نام سری:دارک بلو
قدرت:کنترل آب،کنترل خون در بدن،داشتن دو بال و یک دم وقتی تغییر شکل میده،چشم هایی که در شب میبینند،سم کشنده در بدن،تبدیل آب به مایع شفا بخش
سن:۱۵
گروه:همراه با دوستان
افراد نزدیک:آلیشیا واندرسون،میشل ریوِرا،رابرت لوپز،نیکلا لوپز
...............
نام:میشل ریوِرا
قدرت:دیدن آینده در موقع خاص،پیش بینی حرکت حریفش در جنگ،هکر و حفه کامپیوتر و تکنولوژی
سن:۱۵
گروه:همراه با دوستان
افراد نزدیک:اشلی لوپز،آنجلا بِروُور،رابرت لوپز،نیکلا لوپز
..............
نام:آیزاک کنت
نام سری:سوپر بوی
قدرت:زور زیاد،چشم های لیزدی،پرواز،قدرت محافظت بدنی
سن:۱۵
گروه:تیتان ها
افراد نزدیک:کانر کنت(سوپرمن)،لوییس کنت،کل تیتان ها
.............
گایز همتون که تیتان ها رو میشناسید هیچ کدوم رو نمیگم.
خودتون بفهمید دیگه.
.............
نام:رابرت لوپز
نام سری:ندارد
مشخصات:پلیس و سر پرست آلیشیا واندرسون و آنجلا بِروُور و میشل ریوِرا و پدر اشلی لوپز



دیدگاه : چطوره
آخرین ویرایش: دوشنبه 20 شهریور 1396 08:06 ب.ظ

بزودی...

شنبه 4 شهریور 1396 09:47 ب.ظ

نویسنده این مطلب: جوکر
موضوع: زنگ تفریح ? اخبار ? اخبار ? داستان ?
سلام به همه
خوب بنده با ی خلاصه داستان از تحته تعقیب ( اسمه جدیده داستان حرمسرا ) در خدمتتون هستم
داستان در مورده شخصی بسیار بسیار محبوب و در عین حال مارموزه ینی جناب آقای دیک گریسونه
حالا قضیه چیه ؟
بله درست حدس زدید راجبه زوج های دیک
علاقه مند شدید ؟
اگه شدید برای پستام نظر بدید وگرنه قهر می کنم
در ضمن دوستان خواهشاً فقط به جنبه ی طنز قضیه توجه کنین و فکر نکنید بنده قصده بی احترامی به شخصیت هارو دارم





دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 4 شهریور 1396 10:02 ب.ظ

بتمن و شله مشهدی !!!!!!!!! . قسمت هفتم

سه شنبه 24 مرداد 1396 12:06 ب.ظ

نویسنده این مطلب: SuperMan
موضوع: طنز ? داستان ?
سلام به همه 
گفتم اول داستانم رو بزارم که خیلی مشتاق شنیدنش بودین بعد برم سراغ کارای دیگه . 
رسیدیم به اون جا که رابین تصمیم گرفت با بت وینگ بره دنبال بتمن و ....... 
__________________________________________________________

رابین دوباره برگشت سمت خونه بتمن و در زد 
آلفرد : بله ، صبر کنید دارم می یام . 
قژژژ 
( چیه ؟! صدای باز شدن دره دیگه ) 
نکته _ در خونه بتمن به روغن کاری نیاز داره 
بله کجا بودم ؟ 
آها . در باز شد . 
آلفرد : چی شده ارباب چرا برگشتید ؟ 
رابین در حالی که لبخند گنده ای زده بود 
هیچی با خودم گفتم آخه چرا من هیچ وقت با تو حرف نزدم ؟ بیا با هم خلوت کنیم . 
آلفرد : چه جالب . بفرمایید ارباب بریم تو باغ حرف بزنیم . 
رابین با صدای بلند می گه : 
نهههههههههه 
منظورم اینه که من پام درد می کنه . 
هه هه هه 
آلفرد : خوب می شینیم روی صندلی های باغ 
رابین : نه . من تازه آمپول زدم باید یه جای نرم بشینم . 
آلفرد : شما که ناز نازی نبودی !!!!! 
رابین : هنوزم نیستم . 
آلفرد : پس بیاید بریم تو باغ هوای تازه بخوریم . 
رابین : اه . آلفرد ، آدمو پشیمون می کنی می خاد باهات حرف بزنه هااااااا
آلفرد : چشم ارباب بریم داخل . 
رابین وقتی رفتن داخل سریع گفت : 
خوب حالا چی بخورم ؟؟؟؟؟؟ 
آلفرد : مگه نیومدین با من حرف بزنین ؟! 
رابین : با شکم خالی که نمی شه 
آلفرد : مطمئن هستین که گرسنه نبودین که اومدین این جا ؟
رابین : اه . آلفرد ، آدمو پشیمون می کنی می خاد باهات حرف بزنه هااااااا
آلفرد : چشم ارباب چی میل دارین ؟ 

خوب حالا می ریم تو ذهن رابین . از زاتانا خواهش می کنیم ما رو به ذهن رابین ببره 
زاررررررت 
( صدای جادوی زاتانا ست .  به من چه اصن ) 

رابین تو ذهنش می گه : 
الان یه چیزی سفارش بدم که سر آلفرد بند شه و من برم به کارم برسم . 

خوب زاتانا ما رو ببر بیرون . 
زاتانا ؟ 
ها . رفته آب بخوره الان می یاد . صبور باشین 
اومد ، ما رو ببر بیرون از ذهن رابین 
زاتانا : بار آخرت باشه ها مگه من دستیار تو ام . 
خودم : باشه باشه 

قیسشبلاد 
( مجدد بابت افکت ها ی جادو عذر می خام ) 

رابین : آلفرد من ........ فسنجون می خام . 
بعدم یه لب خند گنده زد رابین 
آلفرد : از همون اول می دونستم شما ناهار می خای نه هم صحبت . 
و با ناراحتی رفت 
رابین با خودش زیر لبی گفت : ......... 
خودم : اجازه بدین یه لحظه من لب خونیم ضعیفه یه کم . 
ها ها فهمیدم 
رابین زیر لبی گفت : تا اون سرش بنده من برم بت وینگ رو بلند کنم . 

خوب فعلا تمام 
راستی نظرتون رو راجع به داستان بگین . ادامه بدم یا نه ؟ 

در نهایت از عوامل پشت صحنه تشکر می کنم که به ما کمک کردن .
زاتانا : خواهش 


تا سلامی دیگر بدرود .






دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 24 مرداد 1396 02:10 ب.ظ

اجازه نامه

دوشنبه 16 مرداد 1396 01:55 ب.ظ

نویسنده این مطلب: جوکر
موضوع: داستان ? نظرسنجی ?
سلام به همه !
یادتونه چند وقت پیش گفتم می خوام ی داستان بنویسم ؟
خوب برای شروعش اول از همه به اجازه ی نویسنده ها و بازدید کننده ها نیاز دارم چون قراره تو این داستان نقش آفرین شما باشین !
مثلا زاتانا به من اجازه میده که تو داستانم باشه بعد من ی شخصیت خلق می کنم که ترکیبی از خوده زاتانا و نویسنده زاتانا باشه و تو داستان ازش استفاده می کنم
پس بنابراین هرکسی که می خواد حضور داشته باشه تو قسمته نظرات اجازه بده




دیدگاه : اجازه میدی ؟
آخرین ویرایش: دوشنبه 16 مرداد 1396 02:06 ب.ظ

اینبار جدی

شنبه 24 تیر 1396 03:29 ب.ظ

نویسنده این مطلب: جوکر
موضوع: اخبار ? طنز ? داستان ?
سلام به همه
ی خبر دارم
ی داستانه طنزه جدید می خوام بنویسم و اینبار از وسطه داستان ولش نمی کنم
جدی میگم
اسمه داستانم تحته تعقیبه که ایدش از چت با دوستان در تلگرام گرفته شده و انتظاره خودم ازش بالاس
خوب دیگه تا اخباره بیشتر در مورده داستان خدا یارو نگهدار



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 24 تیر 1396 03:35 ب.ظ

DC و ماه رمضون ( بازی جرئت یا حقیقت )

شنبه 27 خرداد 1396 11:33 ق.ظ

نویسنده این مطلب: جوکر
موضوع: طنز ? داستان ?
بی درنگ بریم سراغه ادامه ی داستان
بتمن پشت تریبون : سلام و خیره مقدم خدمت یکایکه شما حضاره عزیز ، خوب همون طور که مستحضر هستید......
کت وومن از بینه جمعیت : ایول ، اینه ، کارت درسته بتمن
تالیا رو به کت وومن : دهنتو می بندی یا خودم برات ببندمش
کت وومن : خفه بابا !
بتمن : آروم باشین
کت وومن : شانس آوردی که بتمن پادرمیونی کرد
تالیا : خودت شانس آوردی
بتمن : بله داشتم عرض می کردم که ....
فلش : ای بابا چقد رسمی حرف می زنی ، حوصلمون سر رفت
کت وومن : چرا وسطه حرفه بتمن می پری !
تالیا : بیام حالیت کنم !
بتمن : بله انگار نمیشه اینجا حرف زد پس بنابراین بیاین بازی ای که زاتانا ایدشو بهم دادو انجام بدیم پس از خودش دعوت می کنم که پشته تریبون بیاد
زاتانا : مخلصم ، من متعلق به همتونم ، جونم براتون بگه که این بازی جرئت یا حقیقته که فک کنم همتون بلد باشین اما ی فرقی که داره اینه که چون ما زیادیم از گردونه ی شانس استفاده می کنیم ، ی نکته ی دیگه ام اینه که نمی تونین دروغ بگین چون ما از شلاقه واندر وومن استفاده می کنیم ، سوالی نیست ؟
جوکر : من ی سوال دارم
زاتانا : حالا که کسی سوالی نداره گردونه رو می چرخونم ؛ کسی که باید سوال بپرسه........... ریونه و کسی که باید جواب بده دیکه
ریون : خوب جرئت یا حقیقت ؟!
دیک : جرئت
ریون : برو یدونه محکم بزن تو گوشه بتمن
بتمن : دیک تو اینکارو نمی کنی !
کت وومن : تو بزن ببین چیکارت می کنم !
زاتانا : و یادتون نره هرکی کاری که بهش گفتنو انجام نده مجازات میشه
دیک با ترسو لرز بلند شد و رفت پیشه بتمن
دیک : منو ببخش بتمن !
و یکی محکم زد تو گوشش
کت وومن رو به تالیا : بیا فعلا اختلافاتمونو کنار بزاریمو بریم دیکو ادب کنیم
تالیا : موافقم
و بعد دوتایی افتادن دنباله دیک
زاتانا : کسی که باید سوال بپرسه من بته و کسی که باید جواب بده آرتمیسه
من بت : اپلسپتلدلممغ تلفعمفذب
آرتمیس : چی ؟
من بت : اپلسپتلدلممغ تلفعمفذب
آرتمیس : چییی ؟!
زاتانا : بی‌خیال ؛ جوکر باید از بتمن بپرسه !
جوکر : هر هر هر
بتمن : یا خدا !
جوکر : جرئت یا حقیقت هه هه هه !!
بتمن : حقیقت 
جوکر : ساعت چنده !!!
همه متعجب به جوکر نگاه می کردن
جوکر : چیه !؟ من غیره قابله پیش بینیم دسته خودم نیست
بتمن : ساعت پنجه
زاتانا : و حالا آخرین چرخش ببینیم چی رقم می زنه ؛ دیمین از دث استورک باید بپرسه
دیمین : جرئت یا حقیقت ؟
دث استورک : جرئت
دیمین : تا آخره امروز باید ادای سگارو در بیاری تا دیگه به من نگی سگ
بتمن : این بخشه مراسم تموم شد بخشه بعدی انشالله در قسمته بعدی
صبر کن بتمن اینو باید راوی که من باشم می گفت
بتمن : حالا چه فرقی می کنه ، راستی نظر بدین
ای بابا ، بتمنه دیگه چه میشه کرد تا قسمته بعدی خدا نگهدار



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 27 خرداد 1396 01:13 ب.ظ

DC و ماه رمضون ( روز موعود )

پنجشنبه 25 خرداد 1396 12:59 ب.ظ

نویسنده این مطلب: جوکر
موضوع: طنز ? داستان ?
کجا بودم.....آها یادم اومد
آری دوستان خانواده ی خفاشیه ما دیگه آماده ی وروده مهموناشون شده بودن و بتمن داشت قبله هرچیز با دستیاراش حرف می زد تا گند نزنن : دیمین نبینم بی ادبی کنی ، دیمین نبینم به سمته مهمونا غذا پرت کنی ، دیمین .....
دیمین : اااهههه ، تو که فقط به من گیر دادی !
دیک : خوب دلیلش اینه که تو بیشعوری
بتمن : دیک نبینم بیشعور بازی در بیاری
دیمین : هه هه هه
دیک : کوفته هه هه !
بتمن : دعوا نکنین !
که ناگهان زنگه در به صدا در اومد
دیک : دیمین برو درو واکن
دیمین : خودت برو
باربارا : اصلا نه حرفه تو نه حرفه تو بتمن بره
بتمن : بابا هرکی هست خودشو کشت یکیتون بره دیگه
آلفرد : من باز می کنم
و رفت که درو باز کنه
بتمن : کیه ؟
آلفرد : سوپرمنه
دیمین : وای نه باز این اومد
سوپرمن در حالی که دسته سوپربوی و سوپرگرلو گرفته بود وارد شد و دیکو بارباراو دیمین وقتی این منظره رو دیدن زدن زیره خنده
سوپرمن : جمعیا سلام ، شما به چی دارین می خندین عزیزای دلم ؟
سوپربوی در حالی که از عصبانیت سرخ شده بود دره گوشه سوپرمن گفت : دارن به ما می خندن دستمونو ول کن !
سوپرمن : عزیزای دله عمو به همدیگه نخندین ، این کاره خوبی نیست ، بیاین اینجا رو پای من بشینین براتون توضیح بدم
اینبار سوپربویو سوپرگرل زدن زیره خنده
دیمین : من باید برم به مهمونا خیره مقدم بگم
دیک : منم که مریضم
باربارا : شرمنده آلفرد داره صدام می کنه باید برم
و همشون جیم شدن
دیمین دمه در واستاده بودو به مهمونا مثلا خیره مقدم می گفت تا اینکه جیسون تادو دید
دیمین : تو اینجا چیکار می کنی ! باز سره خرو کج کردی !
ردهود : عوضه سلامته نیم وجبی 
دیمین : تو به کی گفتی نیم وجبی !
ردهود : به تو !
دیمین : الان بهت ی نیم وجبی ای نشون بدم خودت حظ کنی !
بتمن که صدای دادو بیداده دیمینو ردهودو شنید اومد دمه در و به دیمین گفت : بزار بیاد تو
دیمین : چی !
بتمن همین که شنیدی ، برای اینکه تو مسابقه اول بشیم باید به همه ی اعضای DC افطاری بدیم
ردهود : آره نیم وجبی برو ی جا دیگه وق وق کن
دیمین : باشه برو گمشو تو بزغاله
و دوباره شرایط آروم شد که ناگهان ترایگون با لشکرش اومد
دیمین در حالی که چشاش گرد شده بود گفت : اینم باید را بدیم
بتمن : همه
خلاصه طولی نکشید که همه ی مهمونا اومدن و مراسم داشت شروع می شد
ادامه دارد





دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 25 خرداد 1396 01:52 ب.ظ

DC و ماه رمضون ( آماده شدن برای مراسم )

شنبه 20 خرداد 1396 02:55 ب.ظ

نویسنده این مطلب: جوکر
موضوع: طنز ? داستان ?
آلفرد : سلام عزیزان ، عزیزان سلام ، دوستون دارم عاشقتونم وسلام
دیمین : آلفرد امیدوار بودم دست از این خنک بازیات برداشته باشی اما می بینم هنوزم دلقکی
دیک و باربارا در حالی که سعی می کردن جلوی خندشونو بگیرن : سلام آلفرد
آلفرد : خوب حالا نوبته اینه که وظیفه هاتو نو بهتون بگم ، دیک تو مسئوله خرید کردنی ، دیمین تو مسئوله پذیرایی از مهمونایی ، باربارا منو تو هم مسئوله درست کردنه آشیم و قربان شما هم مسئوله سرگرمیه مهمونایین ، خوب بهتره از همین حالا شروع کنیم ، دیک بیا برو این لیستو تهیه کن
دیک وقتی دید لیست چقدر بلند بالاست می خواست اعتراض کنه که بتمن با تشر بهش گفت : چرا واستادی برو دیگه !
و دیک با سرعت از اونجا دور شد و تو راه داشت فکر می کرد که چطوری همه ی مواده توی لیستو بخره که ی فکری به ذهنش رسید پس مسیرشو به سمته برجه T تغییر داد و رفت اونجا
دیک با هیجان پرید تو برجو با فریاد : تیتانا وضعیت اظطراری ، وضعیت اظطراری !
استار فایر : دیک عزیزم چرا داد می زنی نایت استارو تازه خوابوندم
دیک : شرمنده
بیست بوی در حالی که از اتاقش خارج می شد : چی شده !
استار فایر : هیس بچه رو تازه خوابوندم !
بیست بوی : شرمنده
سایبورگ که از خواب پریده بود : همه سالمن !
استار فایر : بابا عزیزای دلم نایت استار خوابه
سایبورگ : شرمنده
ریون با بی تفاوتی و آرامش : بزارین بگه چی شده
استار فایر : نایت خوابه هیییسسسس
ریون : منکه داد نزدم
استار فایر : اووو ، شرمنده
دیک : بابا بزارین حرف بزنم
ریون : بگو دیگه
دیک : تیتانا ! ما ی ماموریته ویژه داریم و اون ماموریت اینه که باید بریم...
بیست بوی : تو دله خطر ؟!
دیک : نه بریم خرید
ریون : حیف که روزم وگرنه بهت ی چیزی می گفتم که بری معنیشو تو گوگل ترنسلیت سرچ کنی
دیک : من به عنوانه رهبر بهتون دستور میدم ، و بر اساسه قانون اساسی ابر قهرمانان ماده ی ۱۲ شما باید به حرفه رهبرتون گوش کنین پس بجنبین بریم خرید
ذهنه شیطانیه ریون : قانون رو می کنی ! نامرد باشم اگه حالتو نگیرم
و راهیه بازار شدن و......
ادامه دارد
راستی ی نکته ای که باید بگم به علته زیاد بودنه شخصیت ها همه هستن اما بعضیا حضوره کوتاه دارن
نظرم که اگه بدین ممنون میشم




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 20 خرداد 1396 02:55 ب.ظ

DC و ماه رمضون ( افطاری خونه بتمن )

جمعه 19 خرداد 1396 12:27 ب.ظ

نویسنده این مطلب: جوکر
موضوع: طنز ? داستان ?
روزی روزگاری دیک در برج T مشغول چرت زدن بود تا اینکه تلفنش شروع به زنگ زدن کرد
دیک در خواب و بیداری : بله دیک صحبت می کنه .
بتمن : سلام im batman .
دیک به محضه شنیدنه صدای بتمن خوابش پرید و گفت : سلام بتمن !! خوبی !؟ سلامتی !؟
بتمن : تو تا حالا خواب بودی !؟
دیک : چی نه بابا راستش ....
بتمن : خیله خوب فعلا این مهم نیست بعدا به حسابت می رسم ، گوش کن همین الان خودتو می رسونی به غاره من هیچ سوالیم نباشه .
و تلفنو قطع کرد اما در جایی دیگه دیمین در حاله گشت زنی در شهر بود که : الو چیه !
بتمن : اولا سلام دوما im batman سوما زهره ماره چیه !
دیمین : زنگ زدی اینارو بهم بگی !
بتمن : نه بعدا به حسابت می رسم فعلا خودتو با سرعته هر چه تمام تر برسون به غاره من هیچ سوالیم نباشه .
و دوباره تلفنو قطع کرد و این بار به باربارا زنگ زد اما جیم گوردون جواب داد : الو ؟
بتمن : سلام im batman تلفنه باربارا دسته تو چیکار می کنه ؟
جیم : غریبه که نیستم باباشم
بتمن : گوشی رو بده به خودش
جیم : فعلا که داره تمرینای فیزیوتراپی شو انجام میده تا الان تونسته شصته پای چپشو تکون بده ، کاری داری بگو من بهش میگم
بتمن : دختره تو همین الان وردار بیار غاره من شرایط اورژانسیه
و سه باره تلفنو قطع کرد
خلاصه بعد از ی مدته نچندان کوتاه سه تا دستیارای بتمن رسیدن به غار
بتمن : سلام سه کله پوک تا حالا کجا بودین !؟
دیک : من که تو ترافیک گیر کرده بودم
دیمین : دلیلی نمی بینم که برای تو توضیح بدم !
باربارا : منم که بابام با سرعته حلزون رانندگی می کنه
دیمین : حالا می خوای بگی چیکار داری یا می خوای مارو سیم جیم کنی !
در همین حین بتمن ی پس کلگیه محکم نثاره دیمین کرد و گفت : به شما سه تا گفتم بیاین اینجا چون ی ماموریت براتون دارم
باربارا : ماموریت ! بتمن توجه داری که من فلجم !
دیمین : از اون مهم تر ما روزه ایم خیره سرمون
دیک : چقدر غر می زنین شما دوتا
دیمین : خود شیرین !
دیک : بیشین بینم باو ، حالا ماموریت چی هست ؟
بتمن : خوب راستش چند روز پیش که منو سوپرمن داشتیم باهم حرف می زدیم بینمون بحث پیش اومد که اون بهتر مهمونی می‌گیره یا من ، بنابراین قرار شد که ی مسابقه برگزار کنیم و هر دوتامون کله اعضای DC رو افطاری بدیم ، از این رو من از شما سه تا خواستم که بیاین اینجا و به منو آلفرد کمک کنین ، حالا بهمون کمک می کنین ؟
دیمین : می تونیم بگیم نه ؟
بتمن : نه
دیمین : پس آره کمک می کنیم
بتمن : خوبه حالا بیاین بریم طبقه ی بالا که آلفرد تقسیمه وظایف کنه
ادامه دارد البته اگه نظر بدین




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 19 خرداد 1396 01:28 ب.ظ

داستان کلبه وحشت*قسمت ۲*

سه شنبه 15 فروردین 1396 09:07 ب.ظ

نویسنده این مطلب: Elena
موضوع: عکس ? داستان ?
سلام
خوبین؟
اول از همه بگم که در مورد شروع دوباره درس به همتون تسلیت میگم
خدا روح تعطیلات عید ۹۵ رو شاد کنه...
امیدوارم هممون از پس امتحانات و درس های بعد از عید بر بیام و زنده بمونیم...
 و اما بعد از مدت ها تونستم بیام و یه آپ کنم
بپر ادامه

ادامه مطلب

دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 15 فروردین 1396 10:32 ب.ظ



تعدادکل صفحات : 4 1 2 3 4