@---------------> WE LOVE TEEN TITANS - مطالب داستان
قهرمانان جوان،به پیش!

بتمن و شله مشهدی !!!!!!!!! . قسمت هفتم

سه شنبه 24 مرداد 1396 12:06 ب.ظ

نویسنده : SuperMan
ارسال شده در: طنز ، داستان ،
سلام به همه 
گفتم اول داستانم رو بزارم که خیلی مشتاق شنیدنش بودین بعد برم سراغ کارای دیگه . 
رسیدیم به اون جا که رابین تصمیم گرفت با بت وینگ بره دنبال بتمن و ....... 
__________________________________________________________

رابین دوباره برگشت سمت خونه بتمن و در زد 
آلفرد : بله ، صبر کنید دارم می یام . 
قژژژ 
( چیه ؟! صدای باز شدن دره دیگه ) 
نکته _ در خونه بتمن به روغن کاری نیاز داره 
بله کجا بودم ؟ 
آها . در باز شد . 
آلفرد : چی شده ارباب چرا برگشتید ؟ 
رابین در حالی که لبخند گنده ای زده بود 
هیچی با خودم گفتم آخه چرا من هیچ وقت با تو حرف نزدم ؟ بیا با هم خلوت کنیم . 
آلفرد : چه جالب . بفرمایید ارباب بریم تو باغ حرف بزنیم . 
رابین با صدای بلند می گه : 
نهههههههههه 
منظورم اینه که من پام درد می کنه . 
هه هه هه 
آلفرد : خوب می شینیم روی صندلی های باغ 
رابین : نه . من تازه آمپول زدم باید یه جای نرم بشینم . 
آلفرد : شما که ناز نازی نبودی !!!!! 
رابین : هنوزم نیستم . 
آلفرد : پس بیاید بریم تو باغ هوای تازه بخوریم . 
رابین : اه . آلفرد ، آدمو پشیمون می کنی می خاد باهات حرف بزنه هااااااا
آلفرد : چشم ارباب بریم داخل . 
رابین وقتی رفتن داخل سریع گفت : 
خوب حالا چی بخورم ؟؟؟؟؟؟ 
آلفرد : مگه نیومدین با من حرف بزنین ؟! 
رابین : با شکم خالی که نمی شه 
آلفرد : مطمئن هستین که گرسنه نبودین که اومدین این جا ؟
رابین : اه . آلفرد ، آدمو پشیمون می کنی می خاد باهات حرف بزنه هااااااا
آلفرد : چشم ارباب چی میل دارین ؟ 

خوب حالا می ریم تو ذهن رابین . از زاتانا خواهش می کنیم ما رو به ذهن رابین ببره 
زاررررررت 
( صدای جادوی زاتانا ست .  به من چه اصن ) 

رابین تو ذهنش می گه : 
الان یه چیزی سفارش بدم که سر آلفرد بند شه و من برم به کارم برسم . 

خوب زاتانا ما رو ببر بیرون . 
زاتانا ؟ 
ها . رفته آب بخوره الان می یاد . صبور باشین 
اومد ، ما رو ببر بیرون از ذهن رابین 
زاتانا : بار آخرت باشه ها مگه من دستیار تو ام . 
خودم : باشه باشه 

قیسشبلاد 
( مجدد بابت افکت ها ی جادو عذر می خام ) 

رابین : آلفرد من ........ فسنجون می خام . 
بعدم یه لب خند گنده زد رابین 
آلفرد : از همون اول می دونستم شما ناهار می خای نه هم صحبت . 
و با ناراحتی رفت 
رابین با خودش زیر لبی گفت : ......... 
خودم : اجازه بدین یه لحظه من لب خونیم ضعیفه یه کم . 
ها ها فهمیدم 
رابین زیر لبی گفت : تا اون سرش بنده من برم بت وینگ رو بلند کنم . 

خوب فعلا تمام 
راستی نظرتون رو راجع به داستان بگین . ادامه بدم یا نه ؟ 

در نهایت از عوامل پشت صحنه تشکر می کنم که به ما کمک کردن .
زاتانا : خواهش 


تا سلامی دیگر بدرود .






دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 24 مرداد 1396 02:10 ب.ظ

اجازه نامه

دوشنبه 16 مرداد 1396 01:55 ب.ظ

نویسنده : جوکر
ارسال شده در: داستان ، نظرسنجی ،
سلام به همه !
یادتونه چند وقت پیش گفتم می خوام ی داستان بنویسم ؟
خوب برای شروعش اول از همه به اجازه ی نویسنده ها و بازدید کننده ها نیاز دارم چون قراره تو این داستان نقش آفرین شما باشین !
مثلا زاتانا به من اجازه میده که تو داستانم باشه بعد من ی شخصیت خلق می کنم که ترکیبی از خوده زاتانا و نویسنده زاتانا باشه و تو داستان ازش استفاده می کنم
پس بنابراین هرکسی که می خواد حضور داشته باشه تو قسمته نظرات اجازه بده




دیدگاه ها : اجازه میدی ؟
آخرین ویرایش: دوشنبه 16 مرداد 1396 02:06 ب.ظ

اینبار جدی

شنبه 24 تیر 1396 03:29 ب.ظ

نویسنده : جوکر
ارسال شده در: اخبار ، طنز ، داستان ،
سلام به همه
ی خبر دارم
ی داستانه طنزه جدید می خوام بنویسم و اینبار از وسطه داستان ولش نمی کنم
جدی میگم
اسمه داستانم تحته تعقیبه که ایدش از چت با دوستان در تلگرام گرفته شده و انتظاره خودم ازش بالاس
خوب دیگه تا اخباره بیشتر در مورده داستان خدا یارو نگهدار



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 24 تیر 1396 03:35 ب.ظ

DC و ماه رمضون ( بازی جرئت یا حقیقت )

شنبه 27 خرداد 1396 11:33 ق.ظ

نویسنده : جوکر
ارسال شده در: طنز ، داستان ،
بی درنگ بریم سراغه ادامه ی داستان
بتمن پشت تریبون : سلام و خیره مقدم خدمت یکایکه شما حضاره عزیز ، خوب همون طور که مستحضر هستید......
کت وومن از بینه جمعیت : ایول ، اینه ، کارت درسته بتمن
تالیا رو به کت وومن : دهنتو می بندی یا خودم برات ببندمش
کت وومن : خفه بابا !
بتمن : آروم باشین
کت وومن : شانس آوردی که بتمن پادرمیونی کرد
تالیا : خودت شانس آوردی
بتمن : بله داشتم عرض می کردم که ....
فلش : ای بابا چقد رسمی حرف می زنی ، حوصلمون سر رفت
کت وومن : چرا وسطه حرفه بتمن می پری !
تالیا : بیام حالیت کنم !
بتمن : بله انگار نمیشه اینجا حرف زد پس بنابراین بیاین بازی ای که زاتانا ایدشو بهم دادو انجام بدیم پس از خودش دعوت می کنم که پشته تریبون بیاد
زاتانا : مخلصم ، من متعلق به همتونم ، جونم براتون بگه که این بازی جرئت یا حقیقته که فک کنم همتون بلد باشین اما ی فرقی که داره اینه که چون ما زیادیم از گردونه ی شانس استفاده می کنیم ، ی نکته ی دیگه ام اینه که نمی تونین دروغ بگین چون ما از شلاقه واندر وومن استفاده می کنیم ، سوالی نیست ؟
جوکر : من ی سوال دارم
زاتانا : حالا که کسی سوالی نداره گردونه رو می چرخونم ؛ کسی که باید سوال بپرسه........... ریونه و کسی که باید جواب بده دیکه
ریون : خوب جرئت یا حقیقت ؟!
دیک : جرئت
ریون : برو یدونه محکم بزن تو گوشه بتمن
بتمن : دیک تو اینکارو نمی کنی !
کت وومن : تو بزن ببین چیکارت می کنم !
زاتانا : و یادتون نره هرکی کاری که بهش گفتنو انجام نده مجازات میشه
دیک با ترسو لرز بلند شد و رفت پیشه بتمن
دیک : منو ببخش بتمن !
و یکی محکم زد تو گوشش
کت وومن رو به تالیا : بیا فعلا اختلافاتمونو کنار بزاریمو بریم دیکو ادب کنیم
تالیا : موافقم
و بعد دوتایی افتادن دنباله دیک
زاتانا : کسی که باید سوال بپرسه من بته و کسی که باید جواب بده آرتمیسه
من بت : اپلسپتلدلممغ تلفعمفذب
آرتمیس : چی ؟
من بت : اپلسپتلدلممغ تلفعمفذب
آرتمیس : چییی ؟!
زاتانا : بی‌خیال ؛ جوکر باید از بتمن بپرسه !
جوکر : هر هر هر
بتمن : یا خدا !
جوکر : جرئت یا حقیقت هه هه هه !!
بتمن : حقیقت 
جوکر : ساعت چنده !!!
همه متعجب به جوکر نگاه می کردن
جوکر : چیه !؟ من غیره قابله پیش بینیم دسته خودم نیست
بتمن : ساعت پنجه
زاتانا : و حالا آخرین چرخش ببینیم چی رقم می زنه ؛ دیمین از دث استورک باید بپرسه
دیمین : جرئت یا حقیقت ؟
دث استورک : جرئت
دیمین : تا آخره امروز باید ادای سگارو در بیاری تا دیگه به من نگی سگ
بتمن : این بخشه مراسم تموم شد بخشه بعدی انشالله در قسمته بعدی
صبر کن بتمن اینو باید راوی که من باشم می گفت
بتمن : حالا چه فرقی می کنه ، راستی نظر بدین
ای بابا ، بتمنه دیگه چه میشه کرد تا قسمته بعدی خدا نگهدار



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 27 خرداد 1396 01:13 ب.ظ

DC و ماه رمضون ( روز موعود )

پنجشنبه 25 خرداد 1396 12:59 ب.ظ

نویسنده : جوکر
ارسال شده در: طنز ، داستان ،
کجا بودم.....آها یادم اومد
آری دوستان خانواده ی خفاشیه ما دیگه آماده ی وروده مهموناشون شده بودن و بتمن داشت قبله هرچیز با دستیاراش حرف می زد تا گند نزنن : دیمین نبینم بی ادبی کنی ، دیمین نبینم به سمته مهمونا غذا پرت کنی ، دیمین .....
دیمین : اااهههه ، تو که فقط به من گیر دادی !
دیک : خوب دلیلش اینه که تو بیشعوری
بتمن : دیک نبینم بیشعور بازی در بیاری
دیمین : هه هه هه
دیک : کوفته هه هه !
بتمن : دعوا نکنین !
که ناگهان زنگه در به صدا در اومد
دیک : دیمین برو درو واکن
دیمین : خودت برو
باربارا : اصلا نه حرفه تو نه حرفه تو بتمن بره
بتمن : بابا هرکی هست خودشو کشت یکیتون بره دیگه
آلفرد : من باز می کنم
و رفت که درو باز کنه
بتمن : کیه ؟
آلفرد : سوپرمنه
دیمین : وای نه باز این اومد
سوپرمن در حالی که دسته سوپربوی و سوپرگرلو گرفته بود وارد شد و دیکو بارباراو دیمین وقتی این منظره رو دیدن زدن زیره خنده
سوپرمن : جمعیا سلام ، شما به چی دارین می خندین عزیزای دلم ؟
سوپربوی در حالی که از عصبانیت سرخ شده بود دره گوشه سوپرمن گفت : دارن به ما می خندن دستمونو ول کن !
سوپرمن : عزیزای دله عمو به همدیگه نخندین ، این کاره خوبی نیست ، بیاین اینجا رو پای من بشینین براتون توضیح بدم
اینبار سوپربویو سوپرگرل زدن زیره خنده
دیمین : من باید برم به مهمونا خیره مقدم بگم
دیک : منم که مریضم
باربارا : شرمنده آلفرد داره صدام می کنه باید برم
و همشون جیم شدن
دیمین دمه در واستاده بودو به مهمونا مثلا خیره مقدم می گفت تا اینکه جیسون تادو دید
دیمین : تو اینجا چیکار می کنی ! باز سره خرو کج کردی !
ردهود : عوضه سلامته نیم وجبی 
دیمین : تو به کی گفتی نیم وجبی !
ردهود : به تو !
دیمین : الان بهت ی نیم وجبی ای نشون بدم خودت حظ کنی !
بتمن که صدای دادو بیداده دیمینو ردهودو شنید اومد دمه در و به دیمین گفت : بزار بیاد تو
دیمین : چی !
بتمن همین که شنیدی ، برای اینکه تو مسابقه اول بشیم باید به همه ی اعضای DC افطاری بدیم
ردهود : آره نیم وجبی برو ی جا دیگه وق وق کن
دیمین : باشه برو گمشو تو بزغاله
و دوباره شرایط آروم شد که ناگهان ترایگون با لشکرش اومد
دیمین در حالی که چشاش گرد شده بود گفت : اینم باید را بدیم
بتمن : همه
خلاصه طولی نکشید که همه ی مهمونا اومدن و مراسم داشت شروع می شد
ادامه دارد





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 25 خرداد 1396 01:52 ب.ظ

DC و ماه رمضون ( آماده شدن برای مراسم )

شنبه 20 خرداد 1396 02:55 ب.ظ

نویسنده : جوکر
ارسال شده در: طنز ، داستان ،
آلفرد : سلام عزیزان ، عزیزان سلام ، دوستون دارم عاشقتونم وسلام
دیمین : آلفرد امیدوار بودم دست از این خنک بازیات برداشته باشی اما می بینم هنوزم دلقکی
دیک و باربارا در حالی که سعی می کردن جلوی خندشونو بگیرن : سلام آلفرد
آلفرد : خوب حالا نوبته اینه که وظیفه هاتو نو بهتون بگم ، دیک تو مسئوله خرید کردنی ، دیمین تو مسئوله پذیرایی از مهمونایی ، باربارا منو تو هم مسئوله درست کردنه آشیم و قربان شما هم مسئوله سرگرمیه مهمونایین ، خوب بهتره از همین حالا شروع کنیم ، دیک بیا برو این لیستو تهیه کن
دیک وقتی دید لیست چقدر بلند بالاست می خواست اعتراض کنه که بتمن با تشر بهش گفت : چرا واستادی برو دیگه !
و دیک با سرعت از اونجا دور شد و تو راه داشت فکر می کرد که چطوری همه ی مواده توی لیستو بخره که ی فکری به ذهنش رسید پس مسیرشو به سمته برجه T تغییر داد و رفت اونجا
دیک با هیجان پرید تو برجو با فریاد : تیتانا وضعیت اظطراری ، وضعیت اظطراری !
استار فایر : دیک عزیزم چرا داد می زنی نایت استارو تازه خوابوندم
دیک : شرمنده
بیست بوی در حالی که از اتاقش خارج می شد : چی شده !
استار فایر : هیس بچه رو تازه خوابوندم !
بیست بوی : شرمنده
سایبورگ که از خواب پریده بود : همه سالمن !
استار فایر : بابا عزیزای دلم نایت استار خوابه
سایبورگ : شرمنده
ریون با بی تفاوتی و آرامش : بزارین بگه چی شده
استار فایر : نایت خوابه هیییسسسس
ریون : منکه داد نزدم
استار فایر : اووو ، شرمنده
دیک : بابا بزارین حرف بزنم
ریون : بگو دیگه
دیک : تیتانا ! ما ی ماموریته ویژه داریم و اون ماموریت اینه که باید بریم...
بیست بوی : تو دله خطر ؟!
دیک : نه بریم خرید
ریون : حیف که روزم وگرنه بهت ی چیزی می گفتم که بری معنیشو تو گوگل ترنسلیت سرچ کنی
دیک : من به عنوانه رهبر بهتون دستور میدم ، و بر اساسه قانون اساسی ابر قهرمانان ماده ی ۱۲ شما باید به حرفه رهبرتون گوش کنین پس بجنبین بریم خرید
ذهنه شیطانیه ریون : قانون رو می کنی ! نامرد باشم اگه حالتو نگیرم
و راهیه بازار شدن و......
ادامه دارد
راستی ی نکته ای که باید بگم به علته زیاد بودنه شخصیت ها همه هستن اما بعضیا حضوره کوتاه دارن
نظرم که اگه بدین ممنون میشم




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 20 خرداد 1396 02:55 ب.ظ

DC و ماه رمضون ( افطاری خونه بتمن )

جمعه 19 خرداد 1396 12:27 ب.ظ

نویسنده : جوکر
ارسال شده در: طنز ، داستان ،
روزی روزگاری دیک در برج T مشغول چرت زدن بود تا اینکه تلفنش شروع به زنگ زدن کرد
دیک در خواب و بیداری : بله دیک صحبت می کنه .
بتمن : سلام im batman .
دیک به محضه شنیدنه صدای بتمن خوابش پرید و گفت : سلام بتمن !! خوبی !؟ سلامتی !؟
بتمن : تو تا حالا خواب بودی !؟
دیک : چی نه بابا راستش ....
بتمن : خیله خوب فعلا این مهم نیست بعدا به حسابت می رسم ، گوش کن همین الان خودتو می رسونی به غاره من هیچ سوالیم نباشه .
و تلفنو قطع کرد اما در جایی دیگه دیمین در حاله گشت زنی در شهر بود که : الو چیه !
بتمن : اولا سلام دوما im batman سوما زهره ماره چیه !
دیمین : زنگ زدی اینارو بهم بگی !
بتمن : نه بعدا به حسابت می رسم فعلا خودتو با سرعته هر چه تمام تر برسون به غاره من هیچ سوالیم نباشه .
و دوباره تلفنو قطع کرد و این بار به باربارا زنگ زد اما جیم گوردون جواب داد : الو ؟
بتمن : سلام im batman تلفنه باربارا دسته تو چیکار می کنه ؟
جیم : غریبه که نیستم باباشم
بتمن : گوشی رو بده به خودش
جیم : فعلا که داره تمرینای فیزیوتراپی شو انجام میده تا الان تونسته شصته پای چپشو تکون بده ، کاری داری بگو من بهش میگم
بتمن : دختره تو همین الان وردار بیار غاره من شرایط اورژانسیه
و سه باره تلفنو قطع کرد
خلاصه بعد از ی مدته نچندان کوتاه سه تا دستیارای بتمن رسیدن به غار
بتمن : سلام سه کله پوک تا حالا کجا بودین !؟
دیک : من که تو ترافیک گیر کرده بودم
دیمین : دلیلی نمی بینم که برای تو توضیح بدم !
باربارا : منم که بابام با سرعته حلزون رانندگی می کنه
دیمین : حالا می خوای بگی چیکار داری یا می خوای مارو سیم جیم کنی !
در همین حین بتمن ی پس کلگیه محکم نثاره دیمین کرد و گفت : به شما سه تا گفتم بیاین اینجا چون ی ماموریت براتون دارم
باربارا : ماموریت ! بتمن توجه داری که من فلجم !
دیمین : از اون مهم تر ما روزه ایم خیره سرمون
دیک : چقدر غر می زنین شما دوتا
دیمین : خود شیرین !
دیک : بیشین بینم باو ، حالا ماموریت چی هست ؟
بتمن : خوب راستش چند روز پیش که منو سوپرمن داشتیم باهم حرف می زدیم بینمون بحث پیش اومد که اون بهتر مهمونی می‌گیره یا من ، بنابراین قرار شد که ی مسابقه برگزار کنیم و هر دوتامون کله اعضای DC رو افطاری بدیم ، از این رو من از شما سه تا خواستم که بیاین اینجا و به منو آلفرد کمک کنین ، حالا بهمون کمک می کنین ؟
دیمین : می تونیم بگیم نه ؟
بتمن : نه
دیمین : پس آره کمک می کنیم
بتمن : خوبه حالا بیاین بریم طبقه ی بالا که آلفرد تقسیمه وظایف کنه
ادامه دارد البته اگه نظر بدین




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 19 خرداد 1396 01:28 ب.ظ

داستان کلبه وحشت*قسمت ۲*

سه شنبه 15 فروردین 1396 09:07 ب.ظ

نویسنده : Elena
ارسال شده در: عکس ، داستان ،
سلام
خوبین؟
اول از همه بگم که در مورد شروع دوباره درس به همتون تسلیت میگم
خدا روح تعطیلات عید ۹۵ رو شاد کنه...
امیدوارم هممون از پس امتحانات و درس های بعد از عید بر بیام و زنده بمونیم...
 و اما بعد از مدت ها تونستم بیام و یه آپ کنم
بپر ادامه

ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 15 فروردین 1396 10:32 ب.ظ

اسم های فصل ها در داستان عشق ممنوعه

جمعه 11 فروردین 1396 03:36 ب.ظ

نویسنده : terra
ارسال شده در: داستان ،
فصل1:برگشت دوباره 
فصل2:جدایی 
فصل3:فلج شدن 
فصل4:مبارزه اخر



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 11 فروردین 1396 09:57 ب.ظ

داستان عشق ممنوعه پارت 4

پنجشنبه 10 فروردین 1396 11:53 ب.ظ

نویسنده : terra
ارسال شده در: داستان ،
یه دفعه صدای داد رابین اومد 
استار:نههههه
که یه دفعه.......


ادامه: 
داستان از زبون استار 

که یه دفعه یه چیز خورد تو سرم بیهوش شدم 

دیدم که دست و پاهام بسته شده بود 

و دهنم رو بستن سعی کردم که خودمو ازاد کنم 

ولی دیدم جسن طنابا از تیتانیوم و اورگانیوم بود(از خود در اوردم )
همه جا رو دیدم تا ببینم رابین هست یا نه 

هیچ جا نبود تا اینکه 

جان(شادولا) اومد جلوم گفت 

زیبای خفته تامارانی من بالاخره بیدار شدی 

دهنم رو باز کرد 

گفتم با رابین چیکار کردی اون کجاست 


گفت جاش عالیه همراه با دوست رباتی و دوست سبزی ات 

تو دلم گفتم پس ریون چی شده 


با زبون ریون 

خوب بیست بوی گیر افتاده خاک تو سرم باید حواسم بهش بود 


من چه دوستی هستم 

چه بلایی سر سایبورگ و استار اومده 

بیسیمم رو برداشتم 


استار جواب بده ولی جواب نداد 

یه اتفاقی براش افتاده باید برم نجاتش بدم 

زبون رابین 


اهههه.... 
 من کجام 

بیست بوی : اخیش بالا خره بیدار شد 

سایبورگ: رابین حالت خوبه 

-نه احساس ضعف میکنم 

بیست بوی : به خاطر اون قلاده است 

همه قدرت هامونو گرفته 

- ولی من قدرتی ندارم 

بیست بوی : حرفی واسه گفتن ندارم ~_~   -_-

-ما کجاییم 


سایبورگ: تو کشتی اون روانی شادو لا 

-شادولا ؟؟؟ 

اون دیگه کیه 

بیست بوی : ما فکر میکردیم تو اونو میشناسی 


-من از کجا باید فضایی ها رو بشناسم 


زبون استار 


دیدم ریون داره میاد پیشم 

داد زدم 


ریون اینجا ریون 


ریون اومد بازم کرد پرسید 

بقیه کجا هستن 

گفتم 

شادولا اسیرشون کرده 


راه افتادیم 


جلوتر دیدیم 

شادولا پول زیاد به جوکر داره میده و گفت 

بیا ممنون که دوست پسره دختر فضایی رو شکجه دادی حالا برو انگار نه انگار اینجا بودی 


بعد رفت دیدم کشتی داره میره 

ریون: استار رابین و بیست بوی و سایبورگ تو کشتی ان 

- پس بزن بریم

 که یه دفعه......

خسته شدم ادامش برای فردا 





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 11 فروردین 1396 12:16 ق.ظ

داستان عشق ممنوعه پارت 3

سه شنبه 1 فروردین 1396 05:25 ب.ظ

نویسنده : terra
ارسال شده در: داستان ،
یه دفعه شادو لا جلوی ریون ظاهر شد و بعد ریون وردشو خوند 

ازارث متریان زینثوس 

ولی دفعه رابین رو برداشت و با ربات هاش ناپدید شد 
 

ریون با ناراحتی بیسیم اش رو برداشت تا به دوستاش زنگ بزنه دید همشون اومدن خونه 
 
سایبورگ گفت : چه خبره انگار اینجا بمب ترکیده 

ریون : افراد شادو لا به برج حمله کردن و رابین رو دزدیدن 

استار: چی تو چیکار کردی باید مراقب رابین می بودی 

ریون : من متاسفم استار یهویی ازم دزدیدش 

استار:


سایبورگ : نگران نباش استار از ردیابی که به کمربند رابین بسته شده  بوده پیداش میکنیم 

سایبورگ رفت سمت کامپیوتر تیتان ها 

سیگنال ردیابی رو فعال کرد و سایبورگ گفت:
!TEEN TITANS GO 
بعد 30 دقیقه به یه کارخونه رسیدن 

به دسته های 2 نفره تقسیم شدن 

ریون با بیست بوی 

سایبورگ با استارفایر 

بعد 20 دقیقه استار و سایبرگ رابین رو پیدا کردن 

ولی دستاش به زنجیر بسته شده بود انگار شکنجه اش دادن (درواقع واقعا دادن) 

استار سعی کرد رابین رو ازاد کنه که یه دفعه 

یه خنده شیطانی شروع شد 

اون جوکر بود کنار شادو لا بود 

سایبورگ : من با جوکر میجنگم تو برو دنبال شادو لا 

استار: هر چی شما بگید 

سایبورگ : استار برو!!

استار به اون یارو حمله کرد 

بعد از اون دوتا از جوکر و سایبورگ دور شدن و یه دفعه 

شادو لا شنلش رو برداشت و گفت 

منو یادت هست 

استار: نه ممکن نیس 

تو توی جنگ مرده بودی

جان(اسم اصلی شادو لا تو تاماران): میبینی که زندم 

استار : خدااااا.....جو......ن

م..م..من اصلا باورم نمیشه 

که دفعه صدای جیغ رابین اومد 

استار : رابین نهههههه

و بعد یه دفعه .......



ادامه داستا با 11 کامنت 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 1 فروردین 1396 05:59 ب.ظ

داستان*کلبه وحشت*قسمت اول

شنبه 28 اسفند 1395 06:55 ب.ظ

نویسنده : Elena
ارسال شده در: داستان ،
خوب اینم قسمت اول داستانم برید ادامه
راستی داستان از زبان ریونه

ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 15 فروردین 1396 09:49 ب.ظ

عیدانه تیتانی ( آشتی )

شنبه 28 اسفند 1395 12:48 ب.ظ

نویسنده : جوکر
ارسال شده در: عکس ، طنز ، داستان ،
سوپر من : به به ، سلام غنچه های باغه زندگی ، غمتونو نبینم حالتون چطوره ؟
رابین : سلام عمو خدارو شکر حالمون خوبه .
سوپر من : حاله استارفایره عمو چی خوبه ؟
استارفایر : خوبم ممنون بهم گفتن فردا مرخص میشم .
سایبورگ : آره حالش خوبه راستش اصا تیرک تو چشمش نریخته بود الکی شلوغش کرده بود .
سوپر من : خوب پس اگه حالش خوبه گوگولیای عمو بیاین تو .
اینو که گفت ریونو بیست بوی اومدن تو .
ریون آروم به بیست بوی : سرتو بنداز پایین !
رابین : شما دو تا اینجا چیکار می کنین !
سوپر من : دعواشون نکن عمو راستش از کاری که کردن پشیمونن منم برا وساطت گفتن بیام .
رابین : اگه زبونم لال زبونم لال گوشه شیطون کر زبونم لال......
سایبورگ : اههه حرفتو بزن .
رابین : اگه ی اتفاقی میوفتاد چی !
سوپر من : بزار ی خاطره برات بگم تا قشنگ برات جا بیوفته ، من ی بار با بتمن به قصده کشت درگیر شدم.....
سایبورگ : همون دفه ای که کاندید تمشکه طلایی شد ؟
سوپر من : نه بابا ی دفه دیگه بود ، خلاصه ما سه روزه تمام همدیگه رو می زدیم بعد آخرش می دونی چی شد ؟
سایبورگ : بتمن مرد بعد دوباره زنده شد ؟
سوپر من : نه بابا گفتم ببخشید که مدادتو شکستم بعد اونم گفت خواهش می کنم بعدم به بدبختی از رو زمین پا شد گفت هه هه هه اصلانم درد نداشت ، حالا شما هم بزرگواری کن مثه بابات دیگه عمو .
سایبورگ : ینی بخاطره ی مداد !؟
سوپر من : اون مداد یادگاره نن جون خدا بیامرزش بود .
رابین : بابام رو اون مداد خیلی حساس بود .
سوپر من : حالا آشتی ؟
رابین : باید استارفایرم ببخششون .
استارفایر : من که حتما می بخشم .
سوپر من : آشتی آشتی آشتی با هم بریم تو کشتی .
ریون : واقعا ممنونم عمو لطف کردین .
سوپر من : انجام وظیفه بود عمو جون .
رابین : اما پوله بیمارستانو باید خودت بدیا .
ریون : باشه بیست بوی برو حساب کن .
بیست بوی : چرا من ؟
ریون : چون من پولام تموم شده .
بیست بوی منم هیچی ندارم ، تو الان حساب بکن ما بعد بهت میدیم رابین .
رابین : خوب ما هم راستش پول نداشتیم منتظره شما بودیم .
سایبورگ : نگران نباشین الان عموی مهربونمون بهمون پول قرض میده مگه نه ؟
سوپر من : خوب من همه ی پوله این ماهمو برای استارفایر کمپوت خریدم چون فک می کردم وضعیتش خیلی بده .
رابین : حالا چیکار کنیم .
سوپر من : اینکه کاری نداره عمو هممون میریم هر طور شده پول جور می کنیم .
پس همگی راه افتادن تا برن برای ترخیصه استارفایر پول جور کنن و..............
نظر بدید




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 28 اسفند 1395 01:24 ب.ظ

بتمن و شله مشهدی !!!!!!!!! . قسمت ششم

جمعه 27 اسفند 1395 01:39 ب.ظ

نویسنده : SuperMan
ارسال شده در: طنز ، داستان ،
پروردگارا به امید تو 
امروز قسمت جدید داستان رو می زارم . 
نظر فراموش نشه .
----------------------------------------------------------------------------------------------------
ماجرا به اون جا رسید که رابین تصمیم گرفت به بقیه ثابت کنه که از بتمن نمی ترسه ولی بهش احترام می زاره . به همین دلیلم راه افتاد به سمت غار بتمن و از طرف دیگه بتمنم توی جاده مونده بود . خوب بریم ادامه داستان. 
بیست بوی : بچه ها فکر می کنین رابین واقعا بره چشم تو چشم بتمن وایسته بگه من این مدل آهنگ دوست دارم . 
ریون : من فکر نمی کنم اصن بره غار بتمن . حتما می ره یه کم چرخ الکی می زنه توی خیابون بعدم می یاد می گه رفتم پیش بتمن . 
سایبورگ : اه . لعنتی . چرا انقدر سرعت دانلود کمه . زود باش . زود باش مرد تو می تونی . بورو جلو دیگه . خواهش می کنم . 
ریون : ما در چه خیالیم و فلک در چه خیال . 
استارفایر : رابین اصلانم دروغ نمی گه . 
ریون : حاضرم ثابتش کنم . بیا بریم غار بتمن . اگر رابین اون جا بود من به همه بستنی می دم اگرم نبود تو دیگه بی خود از رابین دفاع نمی کنی . 
استارفایر : قبوله . 
بیست بوی : خدا کنه رابین اون جا باشه . خدایا یعنی می شه باشه . 
ریون با اخم به بیست بوی نگاه کرد. 
بیست بوی : چیه ؟ خوب من بستنی دوست دارم . 
استارفایر : ریون چرا واستادی ؟ بریم دیگه . 
ریون : آقای سایبورگ . تشریف نمی یارین ؟ 
سایبورگ : نه . 
بنابر این ریون و استار و بیست بوی . رفتن سمت غار بتمن . وقتی رسیدن اون جا رابینو دیدن که داره با لبخند از در می یاد بیرون . 
استارفایر : رابیییییییییییییین . می دونستم دروغ نمی گی . 
ریون : تند نرو استار . بگو ببینم تو با بتمن حرف زدی ؟ راست بگو 
رابین : آره . بهش گفتم آخه پدر من هر کسی یه سلیقه ای داره . نمی شه که هر کسی سنتی گوش کنه . بتمنم که دید حرفم منطقیه گفت : 
آره پسرم حق با تو یه . ممنون که به من سر زدی . 
خلاصه بعدم که کلی اسرار کرد گفت ناهار واستا دیگه تشکر کردم گفتم نه باید برم . 
در همین لحظه یه دفعه گوشی رابین زنگ خورد . حدس بزنین کی زنگ زده ؟ بله . بتمن 
ریون : بتمنه ؟ جواب بده عزیزم . شاید می خاد همه رو دعوت کنه داخل . 
رابین که دست پاچه شده بود با مکث زیاد بلاخره جواب داد : 
الو . سلام پدر جان 
بتمن : رابین . کجایی ؟ 
رابین : من ؟ چیزه ..‌‌‌‌‌....... خوب .....‌‌‌‌.... من کجام ؟ 
بتمن : جوب بده دیگه . چرا عین آدم حرف نمی زنی ؟ ولش کن مهم نیست . من تو جاده موندم زود با یه چیزی پاشو بیا دنبالم . جاده جنوبی . 
رابین : چشم . الان می یام 
بتمن : زود که اصلا اعصاب و حوصله ندارم . 
رابین : چشم . خدا حافظ . 
ریون با لبخند گفت : بابا امر فرمودن بری دنبالشون ؟ 
استارفایر : چطوری با این سرعت بابات از خونه رفت جاده جنوبی ؟ 
ریون : عزیزم رابین جون دروغ گفتن . باباشون منزل نبودن و این یعنی من بردم و رابینم از بتمن می ترسه . 
رابین : نه خیییییییییییییرم . 
ریون : اگر نمی ترسی با جت بتمنی بورو دنبالش . 
رابین : خوب....... 
بیست بوی : رابین بابات روی جتش خیلی حساسه ها . نکنی این کارو . 
ریون : آره دیگه می ترسه . 
رابین : نه . باشه . با جت می رم . 



و اما ادامه بعدا . امید وارم خوشتون اومده باشه . 





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 27 اسفند 1395 01:38 ب.ظ

عیدانه تیتانی ( عذر خواهی )

جمعه 27 اسفند 1395 10:52 ق.ظ

نویسنده : جوکر
ارسال شده در: طنز ، داستان ،
بیست بوی : اه ، بخاطره تو منم انداخت بیرون ، خیلی مسخرس .
ریون : چقدر غر می زنی ، خوب تقصیر خودش بود خبر چینی کرد .
بیست بوی : خوب تو هم مثله همیشه خودتو کنترل می کردی .
ریون : آخه باره اولش نبود .
بیست بوی : حالا کجا داریم می ریم ؟
ریون : داریم می ریم خونه سوپر من .
بیست بوی : حالا چرا خونه سوپر من ؟
ریون : برای اینکه بیاد وساطتمونو بکنه .
بیست بوی : حالا چرا سوپر من ؟ اون با ما مثه بچه ها رفتار می کنه ، هی لوپه منو می کشه .
ریون : برای اینکه اون بزرگه ابر قهرماناس می تونه بیاد ریش گرو بزاره .
بیست بوی : مگه ریش داره ؟
ریون : اههه چقدر سوال می پرسی .
بیست بوی : آخه خیلی قشنگ توضیح می دی .
ریون : خدارو شکر رسیدیم ، از شره سوالات راحت شدم .
کلید آیفونو زد
سوپر من : بله .
ریون : ببخشید مزاحمتون شدیم ریونم .
سوپر من : مزاحم چیه عمو ، بیا تو .
ریونو بیست بوی رفتن بالا .
سوپر من : به به ، سلام خوشگلای عمو بشینین .
ریون : ممنون .
سوپر من : به به چه دختره با ادبی ، چه با فهمو کمالات ، دیگه وقته عروس شدنته عمو .
بیست بوی : خخخخخخخخ
سوپر من : به ، چه پسره گوگولی ای بیا عمو ببینت .
بیست بوی رفت پیشه سوپر من و اون لوپشو گرفتو شروع کرد به کشیدن .
ریون : ببخشید ما اومده بودیم ازتون کمک بخوایم .
سوپر من : من همیشه برای کمک آماده ام عمو جون ، چی شده ؟
ریون : راستش من خامی کردمو با رابینو استار فایر دعوا کردم ، حالا پشیمونمو می خوام شما بیاین پا در میونی کنین که منو ببخشن .
سوپر من : با هم دمه عیدی قهر کردین اینکه خیلی بده ، قهر باعث میشه که اتحاد از بین بره ، یاده ی خاطره افتادم عمو ......
بیست بوی : ببخشید عمو لوپم کنده شد .
سوپر من : ببخشید حواسم نبود .
بیست بوی : خواهش .
سوپر من : داشتم می گفتم ی روز با بچه ها تو لیگه عدالت نشسته بودیم که بتمن با کلی چوب وارد شدو به هر کدوممون ی چوب دادو گفت بشکنیمشون ما هم شکستیم ، بعد دو تا داد شکستیم ، بعد سه تا ، بعد چار تا ، پنج تا ، شیش تا ، هفتا و ... خلاصه همه رو شکستیم ، اما می دونی نیتش مهم بود که می خواست به ما اتحادو یاد بده فقط راهو اشتباه رفته بود .
ریون : بله حق با شماست حالا به ما کمک می کنین ؟
سوپر من : معلومه دختره گلم .
پس اونا راه افتادن به سمته بیمارستان و ....................
نظر بدین .



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 27 اسفند 1395 11:49 ق.ظ



تعداد کل صفحات : 4 1 2 3 4