تبلیغات
@---------------> We Love Teen Titans(DC-MAVEL) - بتفمیلی:آخرین ایستادگی
!!!teentitans go

بتفمیلی:آخرین ایستادگی

جمعه 28 دی 1397 08:27 ق.ظ

نویسنده این مطلب: NIGHTWING


خیلی سر عنوان فک کردم:/

قسمت اولا ممکنه یکم طولانی و حوصله سر بر باشه

ولی هیجان از قسمت دوم شروع میشه
نظر هم بدین :/


عمارت وین _ساعت 8 شب

تیم،دیک، باربارا،جیسون، دیمین و استفانی در حال رفتن به سالن غذا خوری بودن.
استف درحالی ک ب دیمین نزدیک می‌شد گفت
_میدونی اگه درمورد قدت ناراحتی میتونی باهام حرف بزنی
دیمین-من فقط از وقتی که پدرم هم سنم بود 1 اینچ کوتاه‌ترم -_-
_خودش اینو بهت گفته؟هه.
کمی جلوتر دیک و باربارا و تیم و جیسون درحال حرف زدن بودن
دیک:میگما تیم بهتره بعضی اوقات پیشم تو بلادهیون بیایمیدونی مثل قدیما بزنیم دهن خلافکارا رو سرویس کنیم
تیم لبخندی می‌زند:فکر خوبیه دیک.عالیه
جیسون در حالی ک سعی میکرد سیگارش رو روشن کنه خطاب ب باربارا گفت:راستی دیگ فلج نیستی.خیلی خوبه
باربارا با صورتی پوکر فیس به جیسون نگاه میکند و میگوید:
صبح بخیر من الان 2ساله که فلج نیستم :/
جیسون:عه؟خب اصلا به کفشم :/محبت حالیتون نی :/
باربارا با حرکتی ناگهانی سیگارو رو از جیسون میگیرد و به گوشه ای پرت میکند.
-ای بابا چرا اینکارو کردی؟
+سیگار نکش دیمین یاد میگیره
دیمین از پشت داد میزند:هوی من همینجاما!
الفرد دم سالن غذاخوری منتظر بود.کسندرا و کیت هم کنارش.
_اقای گریسون.اقای دریک.اقای تاد.اقای...
حیسون وسط حرفش میپرد:ای بابا ول کن دیگ :/
الفرد بدون توجه به جیسون به حرفش ادامه میدهد
آقای وین و خانم برون و خانم گوردون خوش امدید.
در سالن بروس و سلینا منتظر نشسته بودند.
همه نشستن، بعد مدتی غدا خوردن، بروس شروع کرد به صحبت کردن.
_ما امشب بخاطر این کنار هم هستیم به 2 دلیل.1 بعد مدت ها کنار هم جمع بشیم.و 2 اینکه خبری رو به گوشتون برسونم
جیسون با تمسخر میگوید:نه بابا نمیگفتی نمیدونستیم:/برو سر اصل مطلب!
بروس بلند میشود:در چندماه اخیر گاتهام پیشرفت چشمگیری در کاهش جرم و جنایت داشته.و این بخاطر همه ماست.به همین دلیل، من این زمان رو بهترین زمان دونستم تا با سلینا برم ماه عسل!
همه دست میزنند.بجز دیمین که لبخندی بر لب داشت.
دیک:عجب.راستی بروس. این ماه عسل کجا میخواین برین؟
بروس:نمیدونم.. ولی فک کنم نیویورک گزینه خوبی باشه
دیمین ناگهان انگار ک شوک زده شده‌است داد زد:نیویورک!!؟! انصاف نیس منم میخوام بیام-_-
تیم:عا ببین پرنده کوچولو...این سفر مخصوص زن و شوهره. مطمعنم...
سلینا ناگهان وسط حرف او میپرد:اگه بروس مشکل نداشته باشه اشکال نداره ک بیاد... مگه نه بروس؟
و نگاهی تحویل او داد ک رد کردنش حتی توسط شوالیه تاریکی غیرممکن بود
_اره بنظر فکر خوبیه.. اینجوری شما دوتا هم بیشتر باهم اشنا میشین.
کسندرا با دهن پر گفت:منم میخوام بیام... ولی اصلا نیویورک کجاست؟ :///
استفانی دستش را زیر چانه‌اش گذاشت:تیم.میدونی ک امسال بابد واس کالج درس بخونیم.بنظرت بهتر نیس ک قبلش ی سر سفر بریم؟
و اینجا بود ک تیم هم گیر نگاه استف افتاد.
جیسون یهویی گفت :اگ اینطوریه منم میام!مگه من چیم از استف کمتره؟
تیم زیرلبی گفت:شعور...
جیسون: چی؟؟؟
تیم با لبخندی الکی گفت:هیچی داداشی...
دیک گفت:مورد توجه برادران و خواهران عزیز تر از جان.این در اصل باید ی سفر دونفره باشع پس چطو...
بروس ناگهان به حرف می‌آید:اصلا همه باهم میریم!
دیک:وات؟:/
دستان بروس مشت میشوند
-ما یه خانواده‌ایم... اما هر دفعه که دورهم جمع شدیم برای مقابله با ویلنی بوده. و هر دفعه هر کدوممون آسیب دیدیم.پس بیان برای یبار هم ک شده ی خاطره خوب بسازیم!
سلینا دست بروس رو میگیرد
-این ایده خوبیه بروس.. عالیه
جیسون:عالی شد! کی حرکت میکنیم؟
بروس:فردا
باربارا:فردا؟.. نمی‌تونم بیام...
کیت:منم همینطور
جیسون:اشکال نداره! دوتا بار اضافی از دوشمون افتاد!
باربارا:چی؟! حالا من بار اضافم؟
دیک:بیخیال جیسون زر زیاد میزنه!
جیسون:جانم؟؟
فردا صبح همه ب سمت فرودگاه میروند.
جایی نامعلوم:
-ارباب!بروس وین داره به نیویورک میاد!
مردی که روی صندلی بزرگی لم داده بود گفت:هممم.که اینطور.
سربازان رو اماده کن... اسلید و بقیه رو خبر کن... بالاخره هر چی باشه بتمن داره به نیویورک میاد!





comment : comment نظرات
آخرین ویرایش: - -