داستان مبارزان عدالت قسمت 6 با عشق^_^

سه شنبه 19 تیر 1397 10:52 ب.ظ

نویسنده این مطلب: SUPER GIRL
موضوع: داستان ?
های^_^خوب شد نمیرم دیه؟هاها خوشحال شدید؟الان میخوام این قسمتو بزارم^_^امیدوارم خوشتون بیاد.یعنی هردفعه باید بگم؟برو ادامه خودت دیه
اومدی؟بشین بوخون:
مینا:وای وای وای!باورم نمیاد:|اینا...اینا جونیای مامان بابان!خدایی نمیفهمم چطوری شده......
ریون:ولی هنوز نفهمیدم منظور تو از مامان و بابا چیه؟اخه من با این مغز فندقی؟؟؟
بیست بوی:
مینا:نمیدونم....
ماری:ببینم الان سال چنده؟
استار:2018 میلادی
دیک:و 1397 شمسی
مینا:واو ما...ما....ما 8 سال عقب اومدیم 
لیان:یا ماکارونی  8 سالللللللللللللللللل؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وایت ارو:حالا خودتو نکش:|
واندروومن:ولی چطور ممکنه؟
مینا:خب بشینید تعرفی بنمایم.ما نمدونستیم الا قدرتمون ب چ دردی میخوره وقتی ب ما میگن بیشی تو خونه:|پس یه روز که مامان بابامون رفته بودن یواشکی باهاشون رفتیم.بعد من به چای نیروز مخافظ اشتباهی از نیروی سفر به زمانم استفاده کردم و اومدیم اینجا:/
سوپرمن:گوگولییییییییییییییییییی هاییییییییییییییییییییییییییییییی جددددددددددددددیییییییییییییییییییییییددددد
بتمن: ای خدا کلارک خودتو کنترل کن:|
سوپرمن:اهم جوگیر شدم ی دیقه:|
ریون:حالا اینارو ول کن....مسئله اینجاس ک من جدا جدا با بیست بوی ازدواج میکنم؟
بیست بوی:بعلی مگ من چمه مامان:|
ریون:چیزای زیادیت هس:|
مینا:بعی ازدواجم میکنید درست ام.....یادم نی فقط ب شمسی میشد 1 مرداد 1397 
ریون:یعنی درست.....22 روز دیگه؟
بیست بوی:بالاخره سرسامون میگیرم:|
ریون:احتمالا ی اتفاقی میوفته ک من ازت خوشم بیاد ولی چی میتونه باشه؟
واندروومن:اقا اینارو وللش:|
دیمین:راست میگه باو بریم دنبا ماری خانم و جیک
دیک:هوم...چرا ی جوری گفتی ماری؟
استفانی در گوشی کسندرا:میگم الان دیمین ماری رو دوست؟
کسندرا:اوهوم
بتمن:چی؟
استفانی و کسندرا:هیچی بروس:|
بتمن:بروس؟
تیم:عارع دیگه بروس وین:|
بتمن:همچین شخصی نمیشناسم:|
جیسون:اِی خدااا تو اسمتو گنده چسبوندی رو اتاقت تو عمارت وین کارتتم اونروز جا گذاشتی خونع رو لیوانتم اسمت نوشته فامیلیتم ک معلومه وینه از عمارت وین و دیمین وین:|مارو دس ننداز الان 10 تا از دشمناتم اسمتو میدونن:|
بتمن:جدی؟ تو ذهنش:ای خدا بروس اخه ضایع بازی تا چ حد؟بوزینه:|
استار:عرررررررررررررر یکی بچه های منو نجاتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت بدهههههههههههههه 
یه صدا عجیب:هیشکی هیچ ج نمیره
ریون:هوم...این صدا....وای!ترییییییییییییییییییییییییگگگگگگگگگگگگگگون!
بیست بوی:تو صدای تریگونم میشناسی؟
ریون:پدرمه ها:|
سایبورگ:الان باید باهاش بجنگیم؟
من(نویسنده): پ ن پ باید باهش برید شهربازی:|باهاش بجنگید دیه:|
و اینگونه اشوبی ب ا شد
بعد جنگ:
پلنت داست:تریگون!تو هرگز دستت به من نمیرسه!
و فرار کرد
پلنت داست:اههههه همش تقصیر منه.حالا اونا اسیر شدن.چون من خرابکاری کردم!چرا چرا اخه اون کارو کردم؟ابله احمق! حالا چیکار کنم؟
من:مگه چی شد؟چ گندی زدی؟
پلنت:اههههه من...من دوستامو...دوستامو...
من:عه مث ادمحرف بزن دیه:|
پلنت:من دوستامو به پادزهر تربو...چی بود؟همونی ک قدرت مارو گرفت دوستامو ب اون فروختم
من:پ واقعا ابلهی:|
پلنت: از دلداریت ممنونم
من:ممنون نبودی ممنونت میکردم:|اههههه  انقد گریه نکن خیر سرت ابرقهرمانی!اشو برو وستاتو نجات بده!چادزهر اون چیزه رو پیدا کن!و نزار دنیا ب فنا بره!تو همین شانسو داری وو فقط با همین فرصت باید دوستاتو نجات بدی!
پلنت:اما اگ نتونم چی؟
من:نمیتونم و نتونستم وجود نداره!تو قهررررررررمانی!قهرمان!


ادامه دارد.....
کفت برید ها؟خوشت اومد؟نظر ده برا ادامه ماجرا



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 19 تیر 1397 11:21 ب.ظ