داستان "جادو زندگی" - قسمت چهارم

چهارشنبه 22 فروردین 1397 03:44 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ✨ザターナ✨
موضوع: داستان ?
بعد از سالها:|
قسمت چهارم!
آنچه گذشت:زاتانا با اصرار وارد تیم شد و با تیم همراه شد تا از قضیه ردتورنادو سر در بیارن و ماجرا های پیچیده اتفاق افتاد و تیم با خانواده رباتی ردتورنادو آشنا شدن!اما وقتی به کوه عدالت برگشتن زاتارا بخاطر به خطر افتادن جون زاتانا عصبانی بود و...
(توی داستان رابین(دیک گریسون) و زاتانا هم رو از قبل میشناختن) 


برید ادامه مطالب

از زبون زی:
یه هفته از اون ماجرا میگذره ولی بابا هنوز عصبانی از دستم و تو اتاق زندانیم با یه تلویزیون و مودم با حجم دانلود نا محدود و لب تاب و گوشی و کتاب هام و یه یخچال پر از خوراکی و غذای گرم سر وقت! اصلا خیلی داره بهم سخت میگذره:| ولی حالا من هر چی میگم پدر من، من که کاره ای نبودم گروه منو دزدیده بود میگه من تورو میشناسم پیشنهاد خودت بود:|
پدر است دیگر....
-اخبار تلویزیون-
مجری:همین الان من در محل حادثه هستم...در بانک مرکزی گاتهام گرگان گیری صورت گرفته گروه ویژه پلیس کاری نتونسته انجام بده همه تدروکات نظامی اماده هست ...و بله به ما خبر رسیده دولت از بتمن و دستیارش رابین کمک خواسته تا بتونن جون گروگان ها رو نجات بدن و همیــ...
تلویزیونو خاموش کردم...رابین!؟...یاد اون روزی افتادم که به کوه عدالت رفته بودم....چرا خودشو رابین معرفی کرد...یعنی نمخواد بدونم که کیه؟یا اینکه نمیخواد...نمیدونم
رفتم کمدومو زیرو کردم تا آلبوم قدیمی رو پیدا کنم...همین اون عکس رو دوست داشتم خاطرات خوش زندگیمو تازه میکنه...البته تا یه زمانی خوش....
یادمه همیشه روز آفتابی داشت ولی نسیم خنکش که از سمت رودخونه بود حس لذت بخشی داشت.اون موقع ها مامانم زنده بود...هنوز اون تصادف بد اتفاق نیوفتاده بود...چند ماه بود که ما با گروه سیرک همراه شده بودیم به اصرار مامانم...خب بابا واقعا توی این کار استعداد داشت!بهتر از حقه های مسخره و ضایع جادوگرای قلابی بود...بابا اون موقع جزو گروه لیگ عدالت نبود...اون موقع تازه لیگ ایجاد شده بود...حدودا 8-9 سالم بود اونجا افراد زیادی کار میکردن و کسی همسن من نبود اصلا کسی اونجا خانواده نداشت بجز خانواده گریسون!اولین بار که ریچارد دیدم خیلی ازش بدم اومد:| خب اگه یکی سمتت قورباغه پرت کنه تو هم بدت میاد ولی خانوم گریسون و مامانم آشتیمون داد...همه چیز خوب بود همه شاد بودیم...یه روز یه مردی اومده بود به بابام سر بزنه اونو تو تلوزیون دیده بودم بروس وین پولدار....
- 5 سال پیش،سیرک هالی در منطقه طفریحی جنگلی گاتهام-
کنار رودخونه نشسته بودم و تو آب سنگ پرت میکردم
-یعنی چی که من برم؟مگه بچمم؟اصلا اونا دارن چی میگن؟
دیک اومد کنارم نشست:آخر یه روز این رودخونه از دست تو از اینجا میره باز چی شده که با سنگ افتادی به جونش؟
-اون مرده پولداره بروس وینه با اون ماشین گنده اش اومده داره با مامان و بابام حرف میزنه...بهم میگه کوچولو خانوم حرفای ما مناسب تو نیست برو بیرون بازی کن!انگار داره با بچه حرف میزنه 
دیک زد زیر خنده
-ای کوفت چرا میخنده دارم جدی باهات حرف میزنماااا
دیک:خب حرص خوردنت خنده داره واقعا:/
-من باید بدونم اونا راجب چی حرف میزنن یعنی چی من ندونم اصلا من بیشتر از سنم میفهمن
دیک:خـــب پس من یه نقشه دارم
نقشه خاصی هم نبود!اینکه فقط فالگوش واستیم...امان از اینکه نباید به وسائل سیرک اعتماد کرد و بهشون تکیه داد!
زاتارا:ببین من برات احترام قائل ولی دارم میگم نه خودت راجب گذشته ام میدونی من نمیخوام دوباره یکی از دست بدم
بروس:من نگرانیتو درک میکنم اما شما میتونید جون خیلی آدما نجات بدید و مطمئـ...
سیندلا(مادر زی):آقای بروس،زاتانا تنها کسی هست که من و جیوانی داریم نمیخوایم از دستش بدیم بخاطر همین موضوع همچین جایی اومدیم و از جادو تو زندگیمون استفاده نمیکنیم من نمیخوام اتفاقی که برای پسـ...
بله گفته بودم به وسائل سیرک نباید اعتماد کرد و با کله منو دیک افتادیم داخل چادر!
مامانم با دست زد تو سرش:|
ما هم سکته زدیم فرار کردیم...نمیدونم چقدر دوئیدیم فقط سعی کردیم که دور بشیم چون میدونستیم علاوه بره دعواهای مامان و بابام،بابای دیک هم بدجوری دعوامون کنه
وقتی نفسمون جا اومد راجب به چیزایی که شنیده بودیم حرف زدیم...واقعا نمیدونستیم حرفاشو چیه؟دقیقا واس چی؟جون خیلی آدما!؟
داشتیم نظریه های عجیب میدادیم از حمله فضایی تاااا اومدن گودزیلا حرف میزدیم:|
که برت و نیل اومدن دوتا پسری بودن که همون اطراف زندگی میکردن و همیشه با ما دعوا میگرفتن مشکلشون با من بود:|اول با هم دوستیم بودیم اما یه بار  داشتم جادویی که از مامان و بابام یاد گرفته بودم استفاده میکرد و یه ورد خوندم تبدیل به اردک شدن:|حالا خنده های منو دیک که جای خود دارد آقای جسی(توی سیرک کار میکنه)دنبالشون بود شکارشون کنه:|خب جادو من درست بود بجای اینکه خوراک اردک از آب در بیاد دو نفر تبدیک به اردک شدن:|خلاصه  بابام ورد خوند درست شد ولی خب تو محلشون خیلی مسخره شدن حالیش هم نمیشد فقط یه جای وردو اشتباه گفتم:|فک میکنن از قصد گفتم
خلاصه اونا اومدن دوباره مرا مسخره کنن:|دختر عجوزه و پسر عقب مونده:|
یکم بحثمون جدی شد تا اینکه برت منو هل داد و بزن بزن شروع شد دیک چون آکروبات باز بود جا خالی داد برت با کله رفت تو دیوار منم ورد خوندم جلو پای نیل یه سنگ ظاهر شد اونم افتاد پایین گریه کردن رفتن:|
نزدیکای غروب که فک میکردیم همه چی آروم شده برگشتیم اما فکرمون اشتباه بود:|
برت و نیل والدشونو آورده بودن که ما زدیم ناکارشون کردیم و قضیه فالگوشی و فرارمون هم که شده بود قوز بالا قوز آقایون گریسون و زاتارا همش غرغر و دعوا...البته دیک بیچاره که کتک خورد از باباش:|ولی خب زیاد نتونستن دعوامون کنن چون نمایش سیرک داشت شروع میشد منم تنبیه شده بودم که امشب تو نمایش نباشم بخاطر همین تو چادر خودمون مونده بودم و هنوز توی ادامه حرف مامانم مونده بودم...آقای وین هم هنوز نرفته بود هنوز ماشینش توی محوطه بود....نیم ساعتی از نمایش نگذشته  بود که یهو موسیقی قطع شد و صدای داد و جیغ بلند شد...به سمت چادر سیرک رفتم مامانم بغلم کرد نذاشت داخل بشمم...ولی هیچ وقت اون صحنه یادم نمیره دیک داشت میلرزید داشت گریه میکرد و پدر و مادرش کف زمین...
اون شب دیک هیچ حرفی نزد...اون شب و بقیه روزا.....تا اینکه....

این قسمت یکم طولانی شد:/
البته همه قسمتا طولانیه:/
گفتم حوصلتون سر میره تا آخر بخونید:|
تا قسمت بعدی بدرود



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 22 فروردین 1397 05:00 ب.ظ