داستان "جادو زندگی" - قسمت سوم

دوشنبه 25 دی 1396 01:38 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ✨zαтαɴɴα ѕeɴpαι✨
موضوع: داستان ?
قسمت سوم!


برید ادامه مطالب
با موافقت گروه با بودن من بلک کاناری و بابام رو پیچوندیم و با سفینه مگان در رفتیم!
توی سفینه اول سکوت بود که رابین سکوت رو میشکونه و راجب پیدا کردن ردتورنادو حرف زد که برای پیدا کردنش باید یه کار غیر عقلانی انجام بدیم!یه ایده احمقانه!
نگاه همه و البته خودم به سمت کیدفلش رفت قیافه اش خنده دار شده بود سعی میکردم با لبخند جلوی خنده مو بگیرم
خب کیدفلش واقعا یه ایده تو ذهنش داشت!
رفتیم زندان Belle Reve جایی که خلاف کارای خطرناک و معروف زندانی هستن!
اول راهمون نمیدادن بریم داخل:|
بعد که راهمون دادن نمیذاشتین با آیوو حرف بزنیم:|
رئیس زندان هم 5 دقیقه بهمون فقط وقت داد!
همیشه از کارای اداری متنفر بودم!
پیش آیوو رفتیم که از سازننده ردتورنادو یه اطلاعاتی بگیریم منم تو کار تیم دخالت نمیکردم و اونا شروع کردن به بازجویی!
وقتی به نتیجه نرسیدن مگان میخواست ذهن آیوو رو با قدرتش بخونه که اون خندید و گفت:اوه خواهش میکنم انگار من تاحالا با کسی که ذهن آدم رو میخونه رو به رو نبودم!
داستان داشت جالب میشد...یعنی قدرت جادو من میتونست حرفو از زیر زبونش بیرون بکشه
رفتم و ورد خوندم تا اون چیزی که میدونه به ما بگه!...و بله!مثل بلبل آدرس رو به ما داد بچه گروه هم هنگ کردن منم دست به کمر شدم یکم ژست بچه خفنا گرفتم!البته میدونم بهم نمیومد:/
به سمت آدرسی که آیوو داد رفتیم تو راه آکوالد گفت تمام راه ارتباطی رو با کوه مسدود کنیم چون خیلی زود بتمن و زاتارا و بلک کاناری میفهمن که رفتیم به زندان   Belle Reve و میان یقه مونو میگیرن...من اصلا فک نمیکردم گروه عدالت جویان جوان هم قانون شکن باشن!همیشه فک میکردم تمیز و شیک فقط دستورات رو اجرا میکردن!
آرتمیس:خب همه ما میخوام بدونیم تو چه قدرت هایی داری زاتانا؟میتونی مارو تلپورت کنی پیش ردتورنادو؟یا مارو(سازننده ردتورنادو) رو تلپورت کنی به زندان؟یا ربات هاشونو مجبور کنی تسلیم بشن؟
تو دلم گفتم آرتمیس عزیزم یه نفس بگیر!
- یا صلح رو همیشه تو جهان بر قرار کنم؟زاتارا هم  نمیتونه همچین کاری رو بکنه من یه ذره هم در سطح پدرم نیستم...من باید یه ورد بلد باشمو حفظ کنم یا وقت برای آماده کردنش داشته باشم از طرفی جادو نیاز به یه نیروی درونی داره که باید از درون قلب باشه!و من نمیتونم همین طوری غیر ممکن  رو ممکن کنم من...
یکی نیست به سوپربوی بگه وسط سخنرانی زیبای من چرا میپری؟تازه داشتم میرفتم تو حس:|
و بحث صحبت عوض شد و دوباره ردتوردنادو!
بعد از حدود 45 دقیقه اینا رسیدیم همش خدا خدا میکردم که آکوالد بذاره باهاشون برم وقتی تصمیم رو داد با خودم منم از خدا خواسته گفتم باهاشون میرم و ورد خوندم و لباسی شبیه  لباس بابام رو تنم کردم...البته باید یه فکری سر لباسم کنم این طرح یکم قدیمی نیست؟تو این فکرا بودم که ردتورنادو حمله میکنه!و...با یه پیام!"خودتونو به مردن بزنید"...پس ردتورنادو خیانت کار نبود اون میخواد الان ازمون محافظت کنه پس ما هم یکم مبارزه کردیم و مثلا خودمو به مردن زدیم!
که یه ربات دیگه شبیه ردتورنادو اومد!اون از نقشه ردتورنادو با خبر شده بود و به ما حمله کرد ما هم پاشدیم و شروع به مبارزه کردیم
یکی نیست به مگان بگه عزیز دلم وقتی یه ربات بیشعور سمتت یه تیکه سنگ خیلی بزرگ پرت میکنه و تو داری یه طرف دیگه پرتش میکنی حواست به بقیه باشه؟نزدیک بود له بشم!
(از این به بعد اگه دیالوگ ها بین * بودن یعنی به صورت ذهنی حرف میزنن)
رابین:*زاتانا؟تو خوبی؟*
-*من خوبم اما ردتورنادو داره فرار میکنه؟*
آرتمیس:*اون داره مارو ول میکنه؟*
مگان:*من باور نمیکنم*
ای خدا این رباته که داداش ردتورنادو هست باز شروع کرد بابا چرا آدم بدا همش یه دیالوگ دارن؟که شما نمیتونید من رو شکست بدید؟...البته آدم نیست رباته!
خب همه گروه از دست این رباته له شدن:|چون خاطرات ردتورنادو رو داره میدونه چطور تیم مبارزه میکنن و به من نقطه ضعفشو نشون داد!
یه ورد خوندم و چشاماشو بستم تا فرصت باشه تیم خودشونو جمع جور کنن
-ردتورنادو هیچ وقت حرکات من رو نمیدونست!
رابین:و شرط میبندم حقه های خوبی تو آستینت داشته باشی!
یه چپ چپ رابین نگاه کردم
رابین:...وای ببخشید فک کنم این یکی شبیه حرفای والی بود!
خندیدم و گفتم اشکال نداره
آخه یکی نیست به این رابین بیاد بگه عزیز دل من اولا هویت همه رو لو دادی واس خودتو مخفی نشون دادی من نشناسمت میای تیکه کلام خودتو که قبلا بهم میگفتی میزنی بعد میگی شبیه حرف والی بود؟من موندم این چطوری تا الان زنده مونده با این سوتی دادناش:|
تو این فکرا بودم که...اوه خدای من روباته وحشی شد:/چشاش لیزری بود خبر نداشتم؟و....اممم اون کوه هم که با شعله چشاش فعال کرد یه کوه آتش فشان نیمه فعاله؟...خب انگاری هست مواد مذاب کوه داره خارج میشه!
کیدفلش:*اون داره مرحله دوم انفجار رو فعال میکنه اگه به نیمه سوم برسه باید با نصف کره زمین خدافظی کنیم*
آکوالد:*از همه طرف بهش حمله کنید*
بچه ها بهش حمله کردن و مگان گیر افتاد خب اینو دیگه همه میدونن مریخی ها به گرما حساسیت دارن و واقعا با فعال شدن آتش فشانه خیلی هوا گرم تر میشد...
سوپربوی رفت تا مگان نجات بده اما نتونست ...ولی من یه ایده دارم
-هی کیدفلش میتونی سریع بدویی و مگان رو از دست اون رباته بگیری؟
کیدفلش:مگه نمیبینی قدرت پردازشش بالا تا من بهش برسم با مواد مذاب منو کشته!
-اگه تکسیرت کنم چی؟
کیدفلش:یعنی منو به چند تا کیدفلش تبدیل کنی؟
-خب آره دیگه با جادو!
کیدفلش:مگه میشه با جادو همچین کاری کرد؟البته طبق آزمایش هایی که دانشمندان کردن...
رابین:بیخیال پسر!الان میخوای سر جادو و علم دوباره بحث کنی؟بهت ثابت نشده؟ساکت باش و فقط کارتو انجام بده!
و یکی الان از رابین تشکر کنه کیدفلش ساکت شد!منم یه ورد خوندم و اونو تکسیر کردم اونجوری تا رباته به خودش بیاد و کیدفلش های قلابی رو بزنه کیدفلش اصلی به مگان رسیده!
-وقتی میخوام از خونه فرار کنم از یه ورد سطح پایین تر استفاده میکنم!
کیدفلش بالاخره تونست مگان نجات بده به خاطر گرما زیاد مگان از هوش رفته بود...همون موقع ردتورنادو با دوتا روبات دیگه اومدن و با این ربات بدجنسه شروع به جنگیدن کردن!
نگرفتم چی شد؟مگه بچه ها نگفته بودن اونا دوتا ربات میخواستن اونا رو بکشن؟الان اومدن کمک؟برای نجات بشریت؟
درگیری سختی بین اونا بود و همه شون داشتن تو مواد داغ آتش فشان از بین میرفتن سوپربوی ردتورنادو نجات داد البته نصف بنده خدا از بین رفته بود!
خب همه چی خوب بود ولی آتش فشان داشت فعال میشد....ولی ردتورنادو تونست با سختی زیاد اونو خاموش کنه!
یعنی واقعا شانس آوردیم!وگرنه اولین انسان هایی بودیم که توی این آتش فشان مرده بودیم!
وضع ردتورنادو بدجوری داغون بود ما هم با تجهیزات سازنده اش سعی کردیم اونو تعمیر کنیم تو اون حال واقعیت فهمیدیم چرا ردتورنادو رفته بود و چرا کاری کرد فک کنیم اون خیانتکاره!...همه انگار از ماجرا پیش اومده رضایت داشتن بعد از تعمیر ردتورنادو به سفینه رفتیم تا برگردیم کوه
رابین:پس دزده شدن خوبی بود؟
-خب راستش آره بهترین بود!
رابین:امیدوارم این دزدی مقدمه ای برای دزده شدن های آینده ات بشه!
-خوبه!اما اگه پدرم منو تا آخر عمر تنبیه نکنه!
آرتمیس:پس خدا رحمتت کنه!
-ممنونم از دلداریت...اممم...خب...از همتون ممنونم بچه ها روز خوبی داشتیم فک کنم آخرین ملاقاتم باشه با این حساب!
مگان:مطمئن باش اینجوری نمیمونه اوضاع به چیزای مثبت فک کن
-چیزای مثبت؟..اممم باش...خب اسم اون گرگ که توی عدالت جویانه چی بود؟
سوپربوی:وُلف
-ولف؟یعنی همون گرگ؟خب بنظـ...
کیدفلش:گفتم یه اسم بهتر بذاریم آخه کی اسم گرگ رو میذاره گرگ؟مسخره هست
-نه اتفاقا جالبه منم یه گربه سفید داشتم اسمش گذاشتم کت
کیدفلش:اونم مسخره هست
آرتمیس:والی بنظر کسی مسخره نیست تو عیب داری میگی مسخره هست پس ساکت باش!
و گرفتن با هم بحث کردن!
وقتی رسیدیم به کوه صدای بابام از 100 کیلومتری میومد داشت سر بلک کاناری داد و بیداد میکرد
آخه اون چه گناهی داره پدر من؟
زاتارا:اون تا آخر عمرش تنبیه!"اونا بچه های خوبین جیوانی،نگران نباش جیوانی"یادته اینارو بهم گفتی؟دختره منو تو خطر انداختن اون دیگه هیچ وقت به گروه ملحق نمیشه!
وقتی وارد سالن اصلی شدیم قیافه کاپیتان مارول خنده دار بود شبیه موش آب کشیده شده بود!بلک کاناری هم شبیه مادرا قیافه نگران داشت که آدم ناراحت میشد و بابام....قیافه شو دیدم داشتم اشهدمو میخوندم
اومد نزدیک گفتم الان میزنه زیر گوشم!
زاتارا:هیچ وقت به تیم ملحق نمیشی!
-چی؟نه خواهش میکنم
زاتارا:قرارمون یادت رفته؟
تیم میخواست ازم دفاع کنه که بلک کاناری مانع شد
زاتارا:نمیخواد گناه دخترمو به گردن بگیرید درضمن شما به خاطر نافرمانی مجازات میشید!
خداروشکر بابام جای بتمن نیست وگرنه تا الان نصف قهرمانا اعدام شده بودن!
بابام دستمو گرفت و ورد خوند رفتیم خونه...من میخواستم از اون دروازه رد بشم دوباره بگه:شناسایی شد زاتانا زاتارا 3-0-A
قیافه بابام خیلی عصبانی بود هیچی نمیگفت فقط نگام میکرد منم قیافه های نادم رو گرفتم و رفتم اتاقم تا آروم بشه

چه قدر طولانی شد:/
نظر بدید



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 25 دی 1396 01:57 ب.ظ