داستان "جادو زندگی" - قسمت اول

یکشنبه 10 دی 1396 02:40 ق.ظ

نویسنده این مطلب: ✨zαтαɴɴα ѕeɴpαι✨
موضوع: داستان ?
یه داستان درباره زاتانا:|
دست و جیغ و هورااا
خیلی خوبه اصلا:/


برید ادامه واس خوندن داستان!

از زبون زاتانا:
تو اتاقم رو تخت دراز کشیدم...به عکس مامانم نگاه میکردم...دلم براش تنگ شده بود...اگه اون الان بود هیچ وقت زندگیم اینجوری نمیشد...همه فک میکنن زندگیم خوبه یه دختر شاد  که مثل پرنسس ها زندگی میکنه...اما اینجوری نیست...دلم...دلم ....یکم هیجان میخواد...از وقتی که از دانشگاه جادو بابام منو آورد بیرون غمگین تر شدم...میگه واسم خطر داره!هنوز بچم!آخه چه خطری؟...دلم واسه دوستام تنگ شده....برای همشون...کاش مامان پیشم بود....تو این فکرا بودم که صدای جیغ شنیدم!خیلی از خونه دور بود اما  کانجکاوی امانمو برید...میدونستم خیر سرم تنبیه هم تو اتاق باید بمونم!اما....
یه ورد خوندم و نسخه کپی خودمو ساختم!
و از پنجره اتاقم فرار کردم...کار سخته هم نیست اصلا پنجره باز میکنی یه ورد میخونه و پرواز میکنی و راحت فرار میکنی:|نیاز هم به گره زدن لباس بهم نداره که یه طناب بسازی!!
به سمت صدا رفتم...چند نفر...شبیه نینجا داشتن ی دختر بچه حدودا 8-9 ساله رو میدزدیدن و اون فقط  جیغ میکشید خودمو مخفی کردم...چند تا مرد هیکلی هم نقش بر زمین شده بودن فک کنم محافظا اون دختره بودن...دختره بچه جیغ میکشیدبا شالم صورتمو پوشندم...خدایی یکم ترسیده بودم...رفتم جلو یکی از اونا به زبان ژاپنی یه چیز گفت نفهمیدم چی گفت:/
و بهم حمله کردن منم ورد خوندم و قبل از اینکه به من برسن ورد خوندم و دست و پاشونو با زنجیر بستم...به همین راحتی...این همه جینگولکبازی نداره که:|
دختره بچه به سمتم اومد و بغلم کرد...ترسیده بود ضربان قلبشو حس میکردم....که یه سایه پشستم حس کردم....داشتم واس خودم فاتحه میخوندم که کارم تمومه شد که دیدم...
-بابا!!
زاتارا:مگه بهت نگفته بودم که از خونه نباید بیرون بری مگه بهت نگفتـ...صبر کن ببینم!اینجا چه خبره؟
چشمش به نینجا ها و جنازه های محافظان خورد...چشاش از کاسه داشت در میومد سرم داد کشید که چرا اینجام:|ممکنه بود یه چیم شه و از این حرفا....
منو با دیوید(خدمتکارمون)فرستاده خونه...و گفت مواظب دختره بچه هست....نمیدونم به ایستگاه پلیس میره یا ساختمون لیگ عدالت!
تو ماشین اخمام تو هم بود...دیوید خندید بهم...پیر مرد خوبی بود از بچگی پیشمون بود..دوسش داشتم...
با اخم جواب دادم:چرا میخندی خنده داره؟!
دیوید:از این خندم میگیره که همیشه از خونه فرار میکنی و همش باید دنبالت باشیم
-برای چی فرار نکنم؟حتی مدرسه نمیتونم برم آخه چرا یه دختر 13 ساله تو خونه با معلم خصوصی درس بخونه؟مگه چی میشه برم مدرسه؟چی میشه یه دوست داشته باشم....بابا همش گیر میده
دیوید:اون نگران شماست نمیخواد صدمه ببنید
-نگران؟...مگه چه اتفاقی ممکنه برام بیوفته؟من با دخترا دیگه فرق دارم میتونم از خودم دفاع کنم!
دیوید:شاید به خاطر فرقتون نگرانه!
به نشانه بی محلی سرم برگردونم وقتی بابا اومد خونه حسابی سرم داد و بیداد کلی غرغر های الکی:/
اصلا میرم به لیگ عدالت از دست بابام شکایت میکنم فرزند ازاری میکنه!
تو اتاقم بودم که ماری(اون یکی خدمتکارمون)گفت که به سالن پذیرایی برم و در کنار پدر وقت بگذرونم:/...مطمئنم تو اتاقم دوربین نصبه تا رفتم تو وب چت تا با یکی چت کنم بابام میخواد با من وقت بگذرونه
رفتم پیشش نشستم و داشت از جوونی و اتفاقاتی که براش افتاد و عبرت گرفته چند پیرن از من بیشتر پاره کرده و نصیحت و نصیحت....والا الان میتونم کتاب "نصیحت های پدر من" رو چاپ کنم بفروشم!
وسط حرفاش یهو تلویزیون منو به خودش آورد!!
مجری خبر:امروز لیگ عدالت اعضای رسما گروه عدالت جویان جوان را اعلام کرد:آکوالد،کیدفلش،رابین،آرتمیس،سوپربوی و میس مارشان؛همین طور این گروه در اقدام حمله بلک نینجا و با کمک زاتارا توانستند دختر میلیارد و سهام دار شرکت مکرادن رو نجات بدن!آلیس 9 ساله دوباره به آغوش گرم خانواده برگشـــ...
-صبر کن ببینم؟؟زاتارا؟من اون دختر و نجات دادم بابام نه شما!این انصاف نیست...منظورم امتیاز نجات دختره نیست...اینکه من دختر جیوانی زاتارا جادوگر که عضو لیگ عدالت هست باشم و تو تیم عدالت جویان نباشم؟؟همه لیگ شاگردانشونو وارد عدالت جویان کردن...پس چرا من نه؟...من...من حتی...قدرت جادو دارم!...میتونم از خودم دفاع کنم...چرااا...چرا نمیذاری که...
یهو سرم داد کشید:بس کن زاتانا!....فقط مسئله دفاع از خودت نیست...من نمیخوام تو...
-صدمه ببینم؟؟فک نمیکنی با نگه داشتن من توخونه بیشتر صدمه نمیبنم؟؟!؟....اگه مامان اینجا بود میذاشت برم به تیم عدالت جویان...میذاشت برم به دانشگاه جادو...میذاشت برم مدرسه!
خیلی عصبی شده بودم نمیخواستم اینقدر بیشتر از این سر بابام داد بزنم رفتم تو اتاقم....
مگه من چیم از بقیه کم تره؟من با بقیه آدما عادی فرق دارم...قبول...پس چرا نباید با اونایی که شبیه منن باشم؟اوه خدای من حتی آرتمیس و رابین قدرت فوق بشری ندارن!خانواده اونا یعنی نگران نشون نیست...بابام جوری حرف میزنه که انگار بقیه بچوشونو از جوب پیدا کردن...!
من باید به این ماجرا پایان بدم!!

به به چقدر چرت:|
خب حالا نظر بدید:|



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 10 دی 1396 02:58 ب.ظ