معرفی خودم

جمعه 12 آبان 1396 10:38 ق.ظ

نویسنده این مطلب: Levin
موضوع: متفرقه ?
خب تصمیم گرفتم امروز درباره قهرمان خیالیم براتون بگم . اول از همه : این عکسشه:
حالا واسه بقیش بیا ادامه

نام : Levin (به معنی صاعقه)
نام واقعی : دایانا (واسه فامیلیش چیزی به ذهنم نرسید)
ویژگی های ظاهری : قد بلند ، نسبتا لاغر ، موهای مشکی با یه صاعقه وسطش (رو بدنش هم ، مثلا رو دستاش ، هم صاعقه هست که وقتی از قدرتش استفاده میکنه اونا روشن میشن.نتونستم بکشم . شرمنده)15 ساله ، لباس هاش : تو تصویر معلومه دیگه  :|
قدرت : پرواز ، سرعت زیاد ، استفاده از رعد و برق ، کنترل کردن صاعقه ای که از آسمان می آید ، کنترل کردن امواج برق .
اخلاق : مهربونه ،
زیاد احساساتی نیس و بیشتر یه آدم منطقیه(نه اینکه احساس نداشته باشه ها) ، باحاله و دقیقا بلده چطوری خوش بگذرونه ، عاشق سرکار گذاشتن دیگرانه ، سعی میکنه همیشه دیگران رو خوشحال نگه داره ، در کل آدمیه که خیلی باهاش حال میکنی ، وقتی عصبانی بشه از همه جای بدنش به طور غیر ارادی صاعقه میزنه بیرون و هر چیزی رو در اطرافش باشه داغون میکنه
نقطه ضعف : در مقابل صاعقه آبی صاعقه قرمز هم هست (الکی مثلا . از خودم در آوردم)قدرتی که لوین داره ، آبیه . قدرت صاعقه قرمز بیشتر از آبیه(متاسفانه) . و کسی هم که صاعقه قرمز داشته باشه ، به طور نا خودآگاه دست به کار های شرورانه میزنه . نقطه ضعف لوین هم وقتی که با صاعقه قرمز میجنگه مشخص میشه(نمیتونه کنترلش کنه و صاعقه قرمز خیلی خیلی براش خطرناکه)
عضویت در گروه : تیتان های نوجوان
زندگینامه : ابتدا یک انسان معمولی بود . در کودکی همبازی دیک در سیرک هالی بوده و خیلی هم با هم صمیمین(اونطوری نگام نکنین . خب چیه ؟ دیکو دوس دارم) دو سال هم از دیک کوچیکتره . وقتی 6 سالش بود با خونوادش (پدر و مادر و یه برادر داره)به یه شهر دیگه سفر میکنن(از اون به بعد دیکو نمیبینه تا وقتی که وارد گروه تیتان ها بشه) ولی تو راه وقتی از روی کوه رد میشدن . یه صاعقه به بالای کوه میخوره و باعث میشه که پدر و مادرش بمیرن . ولی صاعقه به اون و برادرش صدمه ای نمیزنه . در واقع اونجا بود که قدرتش رو بدست آورد . ولی متاسفانه برادرش قدرت صاعقه قرمز رو گرفت و تبدیل به یه تبهکار شد و قدرتش هم از لوین بیشتر بود. اوایل میخواست لوین رو هم تبهکار کنه ؛ ولی لوین به سختی از پیشش فرار کرد .
البته هر از گاهی برادرش پیداش میکرد و لوین مجبور بود باهاش بجنگه . چند سالی رو به طور مخفیانه زندگی کرد . چون نمیخواست با اون سر و وضع (که روی بدنش صاعقه داشت و همینطور تسلطی به قدرتش نداشت)پیش مردم ظاهر بشه . و در سن 15 سالگی وارد گروه تیتان ها میشه . رابطه اش با دیک هم مثل یه برادر و خواهره .و فقط یه بار بود که وقتی این قدرتو داشت با دیک رو در رو شد . به اجبار برادرش باید با دیک میجنگید و اونو نابود میکرد ولی خیلی براش سخت بود و با اینکه خیلی با دیک جنگید ولی در آخر به برادرش گفت که نمیتونه اینکارو بکنه . بعد برادرش تصمیم میگیره تا خودش دیک رو بکشه . اونجاست که مجبور میشه یه مبارزه خیلی سخت با برادرش بکنه و خیلی صدمه میبینه ؛ ولی موفق میشه تا دیک رو نجات بده . و دوباره از پیش دیک میره و یه مدت تنهاس تا دوباره برادرش پیداش میکنه  و...... (حدودا 13 سالش بود که این اتفاقا براش افتاد)

خب همش همین . تو رو خدا نظر بدین لااقل من بدونم قهرمانم مزخرفه یا نه . خودم که حس میکنم بی معنیه . حالا نظر شما چیه؟




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 26 آبان 1396 06:27 ب.ظ