داستان "تیتان ها و مدرسه" . قسمت اول : ای وای مدرسه!

جمعه 21 مهر 1396 04:24 ب.ظ

نویسنده این مطلب: Levin
موضوع: طنز ? داستان ?
خب سیلورشدو جان اجازه را صادر کردند و با اینکه تعداد نظرات
به 15 تا نرسید ، ولی بخاطر همون چند نفری هم که نظر داده بودن
شروع کردم به نوشتن داستان . هر هفته ،پنجشنبه یا جمعه
 یک قسمت رو میذارم . امروزم فعلا قسمت اول رو نوشتم .
زیاد جالب نیست ولی جلو تر که بره خنده دار تر و جالب تر میشه
و ..... هیچی اینم قسمت اول : بیا ادامه مطلب
قسمت اول : ای وای مدرسه!
از زبون استارفایر:
مثل همیشه تو برجمون نشسته بودیم . ریون داشت کتاب میخوند . سایبرگ و بیست بوی داشتن بازی میکردن منم داشتم غذا میپختم رابین هم با کامپیوتر مشغول بود
رابین: ای بابا دوباره تاریخ کامپیوتر به هم ریخت . چند بار بگم تاریخش رو دستکاری نکنین . استارفایر .... امروز چندمه؟
_امروز .... فکر کنم 22 شهریوره
رابین : ممنونم
چند لحظه بعد ................
رابین (با فریاد) : واااااااااااای آخر شهریوره و ما هنوز واسه مدرسه ثبت نام نکردیم . وسائلمون رو هم نخریدیم . چرا ما هیچکاری نکردیم ؟
ریون : رابین .میشه داد نزنی دارم کتاب میخونم
رابین : نخیر نمیشه . زود باشین باید بریم ثبت نام
سایبرگ و بیست بوی : رابین . مگه قهرمانا هم  میرن مدرسه ؟!
رابین : معلومه که میرن . بتمن همیشه تو مدرسه شاگرد اول بود!
ریون : یعنی فقط بخاطر اینکه مثل بتمن بشی میخوای بریم مدرسه ؟
_ هی هی بچه ها صبر کنین . مدرسه دیگه چیه ؟
سایبرگ : یعنی تو واقعا نمیدونی مدرسه چیه ؟
_ نه نمیدونم . ما تو تاماران مدرسه نداریم .
بیست بوی : خوش بحالتون کاش منم اونجا زندگی میکردم .
_ حالا میشه یه نفر برام توضیح بده که مدرسه چیه ؟
سایبرگ : مدرسه جاییه که خیلی بد و ترسناکه و بچه ها هر روز اونجا شکنجه میشن .....
بیست بوی : تو مدرسه مغز بچه ها رو با کتاب و نکات درسی پر میکنن
_ (با جیغ): نهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه من نمیخوام مغزم با کتاب پر بشه .... نمیخوام اونجا شکنجه بشم . نهههههههههههههههههههههههههههه
ریون : بیگانه های عجیب :
رابین : سایبررررررررررررررگ . بیییییییییسسست بوووووووووووی . بعدا به حسابتون میرسم .
رابین رو به من : ناراحت نباش استار . مدرسه اصلا اینطوری نیست . اونجا بچه ها چیزای جدید یاد میگیرن و اینطوری باهوش تر میشن .
_واقعا؟ خب اگه اینطوریه پس بریم ثبت نام.
سایبرگ : چقدر زود آروم شد !
ریون : بیگانه های عجیب !
بیست بوی : ولی من مطمئنم که رابین یه روزی اعتراف میکنه که مدرسه یه شکنجه گاهه
خلاصه ... بالاخره رفتیم ثبت نام کردیم . بعدشم رفتیم کتاب و لوازم التحریر خریدیم . من همشو صورتی برداشتم ، ریون سیاه ، بیست بوی سبز، سایبرگ آبی ، از رابین رو ندیدم ولی وقتی رسیدیم خونه ، پرید تو اتاقش . رفتم ببینم چیکار میکنه . دیدم داره رو همه وسائلش بر چسب R  میچسبونه . چقدر این بشر به اسم خودش علاقه داره !
روز ها میگذشت و بیشتر به ایام مدرسه نزدیک میشدیم . سایبرگ و بیست بوی از این اتفاق ناراحت بودن .من که مثل همیشه کلی ذوق داشتم .ریون هم که بیخیال بود و اصلا اهمیت نمیداد. رابین هم مثل بچه مثبت ها از الان وسائلش رو آماده کرده بود و هر شب هم چک میکرد!
بالاخره 31 شهریور رسید ..................................... خب هیچی توقع دارین اتفاق خاصی بیفته؟31 شهریور که خبری نیس. اول مهر هست که اتفاق خاص میفته که اگه میخوای ازش با خبر بشی باید نظر بدی
رابین : استار داری با کی حرف میزنی ؟ بگیر بخواب فردا مدرسه داریم
_اوه . داشتم به بازدید کننده ها میگفتم نظر بدن
رابین : بهشون بگو قسمت بعدی از زبون منه و باید 5 تا نظر بدن که براشون تعریف کنم وگرنه تعریف نمیکنم
خب شنیدید که رابین چی گفت . لطفا بنظرین دوستای من!



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 21 مهر 1396 04:54 ب.ظ