1Frozen heart

یکشنبه 19 شهریور 1396 11:48 ق.ظ

نویسنده این مطلب: Blue Dark
موضوع: داستان ?
گایز اول از همه بگم که نقش هایی که قبلا گفتم. بعدا توی داستان چیزایی مثل افراد نزدیک تغییر میکنه.
.................
و یه چیزایی در مورد خود داستان:
آنجلا نمیدونه پدرش کیه مادرش هم وقتی یه شب از خواب میپره میبینه که جسدش پر خون وسط خونشونه. و یه نفر از خوانواده آنجلا هست که نقش مهمی داره.
و ریون هم عاشق که نه ولی از دیمین خوشش میاد ولی دیمین نه و بیست بوی هم عاشق ریونه
................
و شروع پارت یک:
د.ا.ن دیمین
مثل یه اردک پشت بروس راه میرفتم و داد میزدم تا بلکه اون از این تصمیمات مسخرش صرف نظر کنه.
من:پدر این کار وقت منو میگیره. من یه ابر قهرمانم نمیتون وقتم رو تو مدارس تلف کنم.
بروس هم در حالی که داشت موارد امنیتی خونه رو چک میکرد جواب داد:دیمین تو دیگه پونزده سالته باید یاد بگیری که توی اجتماع زندگی کنی.
بعد برگشت رو به منو دستش رو روی شونم گذاشت و ادامه داد:میدونم که تحمل این شرایط برات سخته اما تو باید بعد من شرکت وین رو اداره کنی.
من:پس یه کاری کن که مدرسم با اون پسره‌ی از خود راضی یکی نباشه
بروس:منظورت کیه؟
من:آیزاک. اون فقط یه هفتس که اومده تو تیم تیتان ها ولی واقعا داره رو مخ من رژه میره. پسره‌ی سوسول با اون مو های ژل زدش
بروس چشماش رو درشت شد و گفت:این همه داد و بی داد واسه حسودیت به آیزاک بود.
من:من به اون پسره احمق حسودی نمیکنم.
بروس:دیمین تو نباید به اون حسودی کنی فقط برای این که از تو قوی تره
من:من به اون حسادت نمیکنم و اون از من قوی تر نیست.
یه صدای آشنا از پشتم اومد
دیک:واسه همین بود که تو تمرین ها ازش شکست میخوردی.
من:تو دیگه از کجا پیدات شد جوجه
دیک:بحس رو عوض نکن
بروس:خیلی خب همین الان تمومش کنید تا قبل از این که دوباره دعوای مسخرتون شروع بشه. دیمین ترم جدید از هفته دیگه شروع میشه و منم نمیخوام دیگه در این مورد بحثی داشته باشیم. 
با عصبانیت نقابم رو گذاشتم رو چشمام و به سمت برج تیتان ها رفتم.
د.ا.ن آلیشیا روز قبل
روی چمدون نشسته بودم و سعی میکردم ببندمش.
آنجلا:داری چیکار میکنی برو کنار.
رفتم کنار و آنجلا با قدرتش در چمدون رو بست.
چمدون رو برداشم و به سمت در خروجی رفتم. میشل و اشلی اونجا نشسته بودن و منتظر تاکسی بودن تا مارو به فرودگاه ببره.
من:گایز به نظرتون رفتن به گاتهام کار درستیه
میشل:ببینم چی شده نکنه به نظرت ما نباید اونجا بریم
من:نه نه اصلا فقط یکم نگرانم
اشلی:بی خیال نگران نباش مشکلی پیش نمیاد
من:امیدوارم
بعد چند دقیقه دو تا ماشین اوم و منو بچه ها و رابرت و نیکلا سوار شدیم.
وقتی که به فرودگاه رسیدیم استرسم بیشتر شد. یعنی ممکنه تو گاتهام که به شهر خلافکار ها معروفه مشکلی برامون پیش بیاد.
آنجلا:چرا اینقدر میترسی ما قراره ابر قهرمان بشیم.
من:هی از ذهن من گمشو بیرون
خندید و در رفت. دختره خل. چمدون ها رو تحویل دادم و به سمت گیت رفتم.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 20 شهریور 1396 07:06 ب.ظ