@---------------> WE LOVE TEEN TITANS - داستان ویلا وحشت/5
قهرمانان جوان،به پیش!

داستان ویلا وحشت/5

یکشنبه 6 فروردین 1396 08:13 ب.ظ

نویسنده : silver shadow
خب نظرات قسمت قبل کم بود
ولی می زارم
وای باورتان میشه داریم به پایان تعطیلات نزدیک میشم 7 روز مونده 
دوباره 
غم جمعه عصرو صبحث شنبه درسو 
جهانی امتحان و سیزده بدر غروب و 
یه دنیا سوال و تو پیکم گزاشتی 
تهطیلات کجایی دقیقا کجاییی
ترشی نخورم یه چیزی میشم 
از زبان ریون :
صدای رابین بود !!
از اتاقم اومدم بیرون و پاورچین پاورچین بهش نزدیک شدم
کنار آینه ای که آخر راهرو بود ایستاده بود یه دستش روی آینه بود و
زیر لب چیزی شبیه ورد رو تکرار می کرد ... هی میگفت : لوباید رایم ... لوباید رایم
( مسخره به نظر می یاد ولی باید قسمت های بعد هم بخونی تا بفهمی اینجا
چه خبره ) بهش نزدیک تر شدم  ولی پارکت کف راهرو جیر جیر کرد و متوجه من شد
ولی عکس العملی نشون نداد چند دقیقه بی حرکت هر دو ایستاده بودیم و بعد یکهو به سمت
حمله کرد ...
ظهر همان روز :
از زبان استارفایر :
من متوجه شدم که رفتار ریون از قبل خیلی عحیب تر شده و همیشه نگاه های
مشکوک بهش میکنه وقتی پیشش رفتم و ازش خواستم که بهم بگه چی شده حرفی نزد
ولی عصری وقتی با هم تنها بودیم وقتی ازش در خواست کردم رفت در اتاقش رو بست
و بهم گفت که به آنسل اعتماد نداره و فکر میکنه به زودی همین گشتن با اون در آخر کار دستمون
میده و وقتی بهش گفتم منم بهش اعتماد ندارم خیلی تعجب کرد ... خب حق داشت من در بیشتر
اوقات مثبت فکر میکردم ولی رفتار انسل واقعا عجیب بود و بیشتر اوقات حرف نمی زد و حرکتی
نمی کرد و نمی دونم چرا ولی فکر می کنم که خودش رو زیادی به رابین می چسبونه
کم کم منم داشتم بهش شک می کردم و بعید نبود آگه ازش خطایی سر بزنه
درست بود که اتاق اونو رابین یکی بود ولی همیشه کنار آون می ایستاد و به اون زیر چشمی
نگاه می کرد وقتی اینو به ریون گفتم با هم قرار گزاشتیم که بیشتر حواسمان بهش باشه 
شب اصلا نتونستم بخوابم و فکر های زیادی ذهنم رو به خودشون مشغول کرده بودن 
تا نصفه شب بیدار بودم و در آخر برای خوردن آب از اتاقم بیرون رفتم و دیدم ...
همان شب : 
از زبان ریون :
به سمت من حمله کرد و پرتم کرد روی زمین که یکهو استارفایر از توی اتاقش اومد بیرون و دید 
که من روی زمین افتادم و رابین هم بالای سرم ایستاده بود دوباره رابین خواست به سمتم حمله کنه 
که انگار یک نفر که توی سایه بود و نمی تونستم صورتش و ببینم از پشت استارفایر در اومد و در عرض 
یه چشم بهم زدن آومد پشت من و وقتی رابین خواست به من حمله کنه به عقب هولش داد وقتی 
بعد از پشت رابین در اومد و اونو از کنار نرده ها هل داد وقتی رابین از پله ها پرت شد پایین !!!!
صدایی وحشتناک ناشی از پرت شدن رابین از روی پله ها کل ویلا رو فرا گرفت و با اون صدا 
بقیه پسرا هم بیدار شدن ولی اولین نفر انسل بود که بیرون اومد و بعد سایبرگ و بیست بوی 
سایبرگ : چی شده ؟ آون صدای چی بود ؟ 
هیچ کدوم هیچ جوابی نداد تو هر زمان دیگه ای بود استارفایر جیغ نی کشید ولی تو آون 
لحظه هر دو شوکه شده بودیم ولی با دیدن من که روی زمین رو به گله ها افتاده بودم و استارفایر که 
به پله ها با وحشت خیره شده بود و با توجه به این که رابین داخل اتاقش نبود فهمیدن چی شده و 
همزمان هر سه فریاد زدن : رابین !!!! 
با صدای فریاد اونا من و استارفایر به خودمون اومدیم و استارفایر با سرعت پرواز کرد و از پله ها رفت پایین 
و بقیه ما هم با سرعت پشت سرش راه افتادیم... رابین بی حرکت پایین پله ها افتاده بود دستش یه خراش 
نسبتا عمیق برداشته بود و پیشونیش زخم شده بود و داشت خون ریزی می کرد هم نگران بودم هم عصبانی 
به عصبانیت به آنسل نگاه کردم آون ... اون .. داشت لبخند میزد ...
با عصبانیت بهش نگاه کردم و بریده بریده و با خشم گفتم : 
تو ... چرا ... داری ... می خندی ؟
انسل خیلی تعجب کرد انگار خودش هم نمی دونست چی شده 
در حالی که با تعجب داشت به ما نگاه میکرد و لبخندش کم رنگ تر شده بود گفت : 
من ... دارم ... می خندم ؟ 
خشم استارفایر فوران کرد  و با خشمی که تاحالا ازش ندیده بودم یا بهتره بگم 
هیچ کس ازش ندیده بود یقه انسل رو گرفت : 
تو ... چرا ... این کار ... رو کردی ... چطور تونستی ؟ 
و بعد انسل رو طوری هل داد که انسل به دیوار بر خورد کرد 
سایبرگ : آرو باش استار ... این کار  انسل نبوده 
استار فایر رو به سایبرگ کرد : 
کار اون بود .... کار خودشه ... اون بود که ... اون بود که ...
بغضش ترکید و اشک هاش از روی صورتش سرازیر شدن با دستش 
اشکاش رو پس زد و ادامه داد : 
اون بود که رابین رو هل داد ... من دیدم ... ریون هم دید ..
دوباره بر گشت و پیش من نشست و من هم به نشونه همدردی دستم رو روی شونش گزاشتم 
سایبرگ و بیست بوی با تعجب به من نگاه کردن 
اینکه انسل اول از همه از اتاق بیرون اومد و عجیب رفتار 
می کرد و مخصوصا آون لبخند همه چیز رو ثابت می کرد پس به نشونه تایید سرم 
رو تکون دادم اخم های بیست بوی و سایبرگ تو هم رفت 
بیست بوی : پس با این حساب با هم خیلی کار داریم !!! 
انسل دستپاچه شده بود ... انگار خودش هم نمی دونست اینجا چخبره 
خودش رو جمع و جور کرد 
انسل : ببینید می تونم همه چیز رو توضیح بدم قول میدم ولی اول باید به رابین 
کمک کنیم بعد قول می دم همه چیز رو بگم 
همه موافقت کردیم و رابین رو به اتاقش بردیم و 

                         ...





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 7 فروردین 1396 09:22 ب.ظ