داستان *ویلا وحشت*/4

چهارشنبه 2 فروردین 1396 04:45 ب.ظ

نویسنده این مطلب: SILVER SHADOW
وااااااااااییییییییی
یکیی منو از این دیوونه خونه نجات بدهههههههه
وای فای خونه قطعه الان دارم با تبلتم و نتش داستان میزارم
به خدا دارم دیوونه میشمممممم
خدایا اصلا حواست هست این صدا ها از همون
گلویی می یاد که تو از رگش به من نزدیک تری --__--
اینطوزی نگاه نکن من وقتی ایترنت نباشه خل میشم
هرچند تو حالت ادی هم اگه ترشی نخورم یه چیزی میشم
خب بگزریم بریم سر ادامه داستان


از زبان ریون :
صبح ساعت 12 از خواب بلند شدم و رفتم تو اشپرخونه که با بقیه صبحانه بخورم
تازه بعد از صبحانه متوجه شدم رابین نیستش ( چقدر به رهبر گروه توجه داریم )
-بچه ها رابین کجاست ؟
می دونستم رابین همیشه زود تر از بقیه بیدار میشه و تو اون ساعت پرسیدن
( رابین هنوز خوابه ؟ ) خیلی احمقانه بود بقیه هم که تازه متوجه شده بودن رابین
تو پذیرایی و اشپزخونه نیست . همه داشتیم به هم با تعجب نگاه میکردیم ولی نگاه
من یکی مستقیم رفت سمت انسل که داشت صبحانه خودش رو می خورد
اصلا بهش اعتماد ندارم بعد صبحانه همه رفتیم ببینیم رابین کجاست نزیک دم در اتاقش
که شدیم یه صدا هایی میومد در و باز کردیم و رابین دیوانه وار دنبال یه چیزی می گشت
و سر و وضع اتاقش شبیه این بود که انگار داخلش گردباد اومده باشه
وقتی متوجه ما شد صبح به خیر گفت ولی دست از کارش بر نداشت
استارفایر : ام رابین ... چیزی شده ؟
رابین : بیسیمم نیست ... باورم نمیشه گمش کردم
راستش ما هم باورمون نمی شد
اگه بیست بوی بود هیچ جای تعجبی نداشت چون اون همیشه خدا  انگار اتاقش منفجر شده
ولی قضیه رابین فرق داره اون معمولا ادم منظمیه و اینجور چیز ها ازش بعیده
البته ما که نمیگیم ازش بعیده چون برای هر کسی پیش می یاد ولی خودش که میگه
اینطوریه
سایبرگ : خب ... حالا که اشکال نداره با بیسیم و بی بیسیم ما ارتباط خودمون با
دنیای بیرون به طور کامل قطعه
رابین : اره ولی بیسیم که فقط برای این کار نیست
بیست بوی : بی خیال رفیق ... یکی رفت 4 تا دیگه مونده
بعدش هم چع مشکلی ممکنه داخل یه ویلا ترسناک داخل یه شهر ترسناک متروکه
با اتفاقات عجیب و غریب پیش بیاد ؟
سایبرگ : حرف نزنی نمیگن لالی
استارفایر رفت سمت رابین
استارفایر : منظور بیست بوی اینه که مشکلی برای ما پیش نمی یاد و لازم نیست الکی
وقت خودت رو تلف کنی از اون گذشته حتما یه جایی همین دور و ورا افتاده اون که یه 
اسنوپل نیست که بخواد فرار کنه
رابین دست از گشتن کشید : آه فک کنم حق با توعه صبر کن اون یه چی نیست ؟
استارفایر هم  امون نداد دستش رو گرفت و به سمت اشپزخونه رابین رو دنبال خودش کشید
ولی مطمعا حواسش به قدرت و سرعتش نبود چون با سرعت و قدرتی که اون داشت پرواز
میکرد رابین روی هوا بود
ما هم که دنبالشون رفتیم دوباره طبقه پایین تمام مدت چشم من به آنسل بود
مطمعا بودم که کار خودشه ولی اون تازه به اینجا اومده بود و اون بیسیم به دردش
نمی خورد چون رمز داشت و تنها کسی که می تونست
اونو باز کنه رابین بود و علاوه بر همه اینا هیچ مدرکی نداشتم پس نمی تونم به اون تحمت
بزنم و بگم که کار اون بوده
...
یه روز خسته کننده دیگه هم اینطوری سپری شد نمی دونم چرا ولی از وقتی این
آنسل خان اومده هیچ کدوم از اتفاقاتی که قبلا برای من افتاه بود نیوفتاده حتما یه ربطی به
این قضیه داره وقتی شب شد دوباره هر کی رفت تو اتاقش که استراحت کنه
که متوجه شدم رابین مثل همیشه سر حال نیست
- ام تو خوبی ؟
- چرا نباید باشم
 ولی من که فک نمی کنم داستان به همین جا ختم بشه ...
نصفه شب بود حدودای 3 که یه صدایی رو از راهرو اتاق ها شنیدم انگار یه نفر یه چیزی
داشت میگفت گوشام رو تیز کردم و متوجه شدم که صدای سه پسره ... وقی بیشتر شدم
دیگه مطمعا شدم ... صدای رابین بود !!!


قسمت بعدی  خیلی خیلی خیلی عجیب و جالب و یکم معمایی میشه
از اون جایی که خودم از این که یه نفر بگه تا قسمت بعد اینقدر نظر باید بدید
خوشم نمی یاد پس نمیگم ولی نظر بدین فردا قسمت بعدی رو میزارم 





دیدگاه : نظرات

آخرین ویرایش: پنجشنبه 3 فروردین 1396 11:03 ب.ظ