داستان* ویلا وحشت */3

دوشنبه 30 اسفند 1395 11:46 ب.ظ

نویسنده این مطلب: SILVER SHADOW
سال 1396 رو به همه عزیزان مبارک باد عرض میکنم برای 1396 بار /=
قبول دارم تو قسمت قبل جو گیر شدم موقع نوشتن 
حالا ببینید این قسمت نسبت به قسمت قبلی بهتر شده یا نه 
یک هو از خواب پریدم ... یعنی ... یعنی همش یه خواب بود آون صدا ها اون دختر آون صحنه ها 
همش یه خواب بود ؟! مسخرس 
کتابم رو بستم و شروع کردم به مدیتیشن کردن یه چند دقیقه هین طوری در سکوت سپری شد 
هاااسکوت دلنشین ... صبر کن ببینم ... سکوت ؟! 
رفتم داخل حیاط و دیدم بچه ها نیستن باید اعتراف کنم که کمی نگران شدم که دیدم صداشون از نزدیک های 
در باغ می یاد رفتم و دیدم که بقیه مشغول صحبت کردن با یه پسر بودن آون مسر ظاهر عجیبی داشت 
موهاش سیاه بود و به نوک مو که نزدیک تر می شد به نقره ای تغیر رنگ می آد و چشم هاش هم سایه بود و یه رگ 
نقره ای داخل چشم هاش بود خیلی عجیب بود رفتم سمت بقیه 
- ام ... این پسره دیگه کیه ؟ 
رابین : ریون این " آنسل " ، انس این ریونه   توپ افتاد بیرون باغ و ایشون برامون آوردش 
- فک کردم این شهر در دهه 70 بسته شده و کسی اینجا زندگی نمیکنه 
بیست بوی : اوه بی خیال ریون ... انس فقط برای تحقیق با یک سری از دوست هاش به اینجا اومده 
اینقدر شکاک نباش 
-من شکاک نیستم 
سایبرگ : چرا هستی تو حتی به پستچی که برامون نامه میاره هم شک داری 
- آگه اخرش آون کار دستمون نداد 
رابین : خب انسل تو کارا زندکی میکنی ؟
انسل : خب من داخل جام سیتی زندگی میکنم 
استارفایر : واقعا ما هم از آون جا اومدیم ولی ارتباط ما با دنیای بیرون کاملا قطع شده و فعلا این 
جا گیر افتادیم 
انسل : ما هم همین طور بدیش آینه که دوست های من به یه جای دیگه رفتن خارج از این شهر و قرار شده بود 
من اینجا به طور موقت  بمونم ولی انگار موندگار شدم 
بعد رو به من کرد و گفت : 
خب ... پس تو آون فرد متخب هستی !
- ببخشید ؟ 
در جوابم فقط شونه هاش رو بالا انداخت و گفت بی خیال 
رابین ازش دعوت کرد که پیش ما بمونم و آون هم با کمال میل قبول کرد اصلا احساس خوبی نسبت به 
این فرد ندارم 
...
نمی دونم چی شده بود تقریبا هیچ کدوم از اتاق ها تخت خواب و چیزی دیگه ای نداشتن و فقط اتاق هایی 
که ما داخل شون بودیم تخت و این جور چیز ها داشتن ولی من مطمعا  هستم که بقیه اتاق ها که روز اول دیدمشون 
سرویس خواب داشتن ولی انگار یه نفر ا نا رو دزدیده باشت هیچی نبود نی خواستم به بقیه بگم ولی نمی خواستم انسل 
فکر کنه که من یه دیوونم چون جالب آینه که بقیه هم با راحتی قبول کردن که روز اول فقط اتاق های 
خودشون سرویس خواب داشتن ! 
یا من دارم دیوونه می شم و یا بقیه دوونه شدن 
به هر حال تصمیم گرفتیم
 انسل داخل اتاق رابین  بخوابه چون اتاق رابین تنها اتاقی بود که تختش دو طبقه بود و انسل هم براش فرقی نمی کرد 
که تو کدوم اتاق قرار بره 
شب که شد خیلی چیز ها فکرم رو مشغول کرده بود نمی تونستم بخوابم آون صدا ها و صحنه ها و آون دختر ترسناک 
انسل عجیب و اتفاقات عجیبی که افتاده ... مطمعا بودم یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست ولی این بار با همیشه فرق داره 
چون این بار پای اتفاقات ماوریی وسطه و وقتی پای اتفاقات ماورایی و  مخصوصا جون دوست های 
من وسط  باشه ... هیچ چیزی جلو من نمی تونه بگیره ... پس ... بچرخ تا بچرخیم .









دیدگاه : نظرات

آخرین ویرایش: - -