قهرمانان جوان،به پیش!

داستان *ویلا وحشت*/2

یکشنبه 29 اسفند 1395 12:44 ق.ظ

نویسنده این مطلب: silver shadow
خب اینم پارت دوم داستان 
حال میکنید هم ویلا وحشت داریم هم کلبه وحشت 
البته اشکالی هم نداره همون طور که می دونی داستان من 
با استارفایر از زمین تا آسمان فرق داره گفتم کسی بد برداشت 
خب بریم ادامه 
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*

از زبان ریون : 
یک هو نصفه شب از خواب پریدم 
خواب خیلی وشتناک دیده بودم همه دوستام به شکل فجیه کشته شده بودن ...داخل همین ویلا 
از اتاقم رفتم بیرون همه اتاق هامون داخل یک راهرو بود و ته راهرو یه اتاق بود که تنها اتاق در سیاه کل ویلا بود 
نه فقط آون راهرو انگار یه نیرویی منو به سمت آون میکشید اختیار پاهام دست خودم نبود وقتی دستم رو روی 
دستگیره در گزاشتم انگار دستم رو توی میخ فرو کرده بودم از زیر در نور و گرمایی شدید میومد که باعث می شد پاهام 
بسوزند ولی نمی تونستم از در دور بشم تا این که یه صدایی از پشت سرم شنیدم 
" ریون ؟ تو اینجا چی کار میکنی این وقت شب ؟"
برگشتم و دیدم بیست بوی هستش ... صبر کن نه دیگه سوزشی بود و نور هم نبود 
- چیزه ام ... اومدم  برم دستشویی ... اره ... دستشویی 
- خب راستش دستشویی از آون وره 
و به یه در اشاره کرد
 - خب ممنون ولی خودت  چرا اینجایی و چه طور میدونی دستشویی کدومه؟؟؟
- اولا اومدم آب بخورم ثانیا دیروز که رابین افتاد دنبالم رو یادته ؟ 
- اره برای چی ؟ 
- فک کردی کجا از دستش فرار کردم ... خودت هم میدونی تو این جور اتفاقات رابین تا انتقام نگیر ول کن نیست 
با ،مشت ،چک ،لگد ،سیلی، تو سری، پشت سری ،و تو دهنی  ، کف گرگی ،مداد لای انگشت وآبدولا چیگی ،میوفته به جون آدم 
- هاا از کی تاحالا تمام حرکات رابین رو حفظ شدی ؟ 
فقط لبخند زد و شونه هاش رو انداخت بالا و رفت سمت آشپز خونه 
منم رفتم به سمت دری که اشاره کرده بود 
وقتی اومدم بیرون دیدم در اتاقش بازه رفتم سمت اشپزخونه و دیدم آون جا هم نیست 
نگران شدم بر گشتم بالا دیدم اینبار در اتاقش بستس در و اروم باز کردم و دیدم توی تختش خوابیده 
مطمعا بودم توی راه هیچ کس رو ندیده بودم مطمعا بودم ... صبر کن حتما دوباره داره سر به سرم میزاره 
بر گشت به اتاقم رو خوابیدم 
*****************************
صبح که از خواب بیدار شدم دیدم همه بیدار شده بودن و داشتن صبحانه می خوردن 
- این غذا ها رو از کجا آوردید؟  
رابین : استارفایر رو فرستادیم از نزدیک ترین شهری که می تونه یکم چیز میز بگیره و بیاد 
سایبرگ و بیست بوی هم که میشناسی هر وقت جایی میریم با خودشون یه یخچال غدا میارن برای این دو هفته 
دیگه غذایی کافی داریم ... البته آگه سایبرگ یکم بهمون رحم کنه 
سایبرگ : هی خب گشنمه 
و یه کیک برداشت رابین کیک رو از دستش کشید 
رابین ( اول با آرامش ) : بزار باهات روراست باشم (حالا با فریاد ) میشه بهم بگی آگه توی گندبک  بخوای 
همینطوری بخوری چی ازوم ما می مونه ؟
خلاصه رابین سایبرگ افتادن به جون هم سایبرگ و رابین در حالت عادی هوای هم رو خیلی دارن ولی وای 
به حال وقتی باهم دعوا کنن 
بیست بوی از هم جداشدن میکنه : یواش یواش ... شما دو تا آگه بخواین با هم دعوا کنید ما که باید بیریم 
بلیط بفروشیم 
رابین و سایبرگ همزمان : تو دخالت نکن 
بیست بوی : باشه باشه غلط کردم فقط تو نیا منو بخور 

استارفایر : میشه من یه چیزی...
رابین و سایبرگ دوباره همزمان : نه
استارفایر : ولی اخه چرا باهم سر غذا دعوا میکنید 
سایبرگ : خب اخه تا تو رفتی و برگشتی رابین رو سکته داده بودی ... من و بیست بوی دیگه با خودمون گفتیم الان از نگرانی بی هوش میشه ... داشت میزد  به سیم آخر که تو اومدی 
رابین از خجالت هم رنگ بلوزش شده بود 
- سایبرگ آگه یه کلمه دیگه بکی میزنم کل سیستمت رو ویروسی میکنم 
- اینقدر بلوف بزنی بقیه غدا ها هم می خورم 
از هم جداشون  کردم اعصابم دیگه خورد شده بود : دیگه کافیه حالا یه کیک که اشکال نداره رابین تو گذشت کن سایبرگ تو هم کنار بیا دیگه شما دو تا که ناسلامتی با هم یه تیم عالی جدا از تیم تیتان ها هستید
اگه با هم کنار هم نیاین ... جفتتون رو به یه بعد دیگه تبعید میکنم شیرفهم شد ؟
به هم نگاه کردن 
رابین : اره .. فک کنم زیاد روی کردم 
سایبرگ : منم خیلی خوردم دیگه بسه 
نشستن و با هم حرف زدن آگار نه انگار تا دو دقیقه پیش کم مونده بود هم دیگه رو خفه کنن 
منم نشستن کنار بیست بوی یاد دیشب که افتادم یه تو سری بهش زدم 
- هی تو هم دعوا اینا رو دیدی جو گیر شدی 
- نه خیر این به خاطر این بود که دیشب سر به سرم گزاشتی اول اومدم در اتاق نبودی بعد اومدم رفتن در اشپزخونه 
نبودی و بعد دوباره که رفتم بالا  توی اتاق بودی 
بیست بوی : به خدا قسم من نبودم مگه مریضم با تو در بیفتم 
رابین : اهم تازه از جنگ جهانی سوم در رفته بودیم چهارمی شروع شد ؟
سایبرگ : همین رو بگو 
بعد هم زدن قدش 
منو بیست بوی هم مات و مبهوت داشتیم به اینا نگاه می کردیم 
آخر سر هم بی خیال شدیم و صبحانه رو خوردیم 
بعد از صبحانه و یک ساعت بی کاری بیست بوی با یه توپ اومد 
- هی رفقا کی پایه والیباله ؟ 
همه رفتن غیر از من 
استارفایر : ریون تو نمی یای 
- نه من می خوام کتاب بخونم
بیست بوی : پس حداقل بیا برامون تور درست کن بعد برو 
بعد از این که براشون تور درست کردم و اونا مشغول بازی شدن 
رفتم داخل و خودم رو انداختم روی کاناپه از پشت سرم صدای جیر جیر پارکت ها 
میومد خیلی عجیب بود پارکت های کف خونه فقط در صورتی که کسی بخواد راه بره سر و صدا میکنن 
باید اعتراف کنم که ترسیدم و جرات نداشتم پشت سرم رو نگاه کنم صدا هی نزدیک و نزدیک تر می شد 
تا اینه انگار کسی شونه هام راه لمس کرد و دم گوشم با صدایی گرفته و خش دار گفت 
" پس بالاخره اومدی !" 
سریع برگشتم و پشت سرم و رو نگاه کردم ولی کسی نبود سریع با کتابم رفتم بالا و خواستم برم تو اتاقم که تادر رو باز کردم 
سریع برگشتم عقب  اتاق من طوری بود که تا در رو باز می کردی اولین چیزی که میدیدی پنجره اتاق با پرده های سفید بود 
ولی چیزی که من دیدم خیلی عجیب بود چون پنجره ها بسته بود  ولی پرده ها با شدت زیادی تکان می خورد 
یک هو تمام چراغ ها خاموش شدیم دیگه خیلی ترسیدم روی دیوار دنبال کلید برق می گشتم یه برامدگی رو احساس کردم 
فشارش دادم اما تغیری نکرد سریع از آون جا دور شدم دست گیره در رو پیدا کردم با یه حرکت ناگهانی از اتاق رفتم بیرون که یه 
صدای جیغ وحشت ناک رو شنیدم از ته راهرو میومد دوباره اون نور از زیر در آون اتاق اومد بیرون ولی اینبار فرق داشت 
صداها جیغ های وحشتناک و داد و فریاد و میشد از اون جا شنید در تمام اتاق شروع به باز و بسته شدن کردن دوباره آون نیرو
منو به سمت خودش کشید و منو به سمت اون دربرد  یک دقیقه صبر کردم و برای خودم یاد آوری کردم که کی هستم و سریع 
کنترل خودم رو بدست آوردم و فرار کردم جلومو نمی دیدم فقط یه راهروی تاریک بود که توش پر از خون و جیغ و داد و 
فریاد بود و تک و توک یه دختر هم وقتی در حال رد شدن از آون جا بودم میدیدم و بعد یک هو 
....

خب اینم قسمت دوم بعد از قرنی 
نظرتون رو هم درباره این قسمت بگید 
حال کردی  چقدر حرکت بلد بودم /=
آون جا رو میگم که بیست بوی داشت میزد با ریون نصف شبی /=



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 29 اسفند 1395 02:09 ب.ظ



هدایت به بالای صفحه