@---------------> WE LOVE TEEN TITANS - داستان*کلبه وحشت*قسمت اول
قهرمانان جوان،به پیش!

داستان*کلبه وحشت*قسمت اول

شنبه 28 اسفند 1395 06:55 ب.ظ

نویسنده : Elena
ارسال شده در: داستان ،
خوب اینم قسمت اول داستانم برید ادامه
راستی داستان از زبان ریونه
امروز ۱۲ جولی ساعت ۱ شب دارم با تیتان ها توی پارک بزرگ دنبال یه دختر ۲۴ ساله میگردیم.این پارک پر از درخت و مه و تارکیه جوری که دوقدم جلو ترو  هم نمیتونی ببینی.
طبق اطلاعاتی که داریم این دختر اسمش ملودیه و اخرین بار نزدیک این پارک دیده شده
رابین:سایبورگ تونستی ردی ازش بگیری
سایبورگ:هیچی، اصلا تو این محوطه کسی جز ما نیست
بیست بوی:میمردی زودتر میگفتی که اینقدر وقتمونو حدر ندیم الان تنها ارزوم اینه که برم بخوابم
سایبورگ:نگفتم چون فکر میکردم معجزه ای چیزی اتفاق بیوفته /=
 استارفایر:ما خسته ایم از ساعت ۷ داریم دنبالش میگردیم ولی خبری ازش نیست
من:برای اولین بار با اینا موافقم رابین، بیا بریم خونه استراحت کنیم فردا دوباره دنبالش میگردیم
بیست بوی:امم سایبورگ،فکر کنم معجزه ای که منتظرش بودی همین بود.بعد از قرنی ریون مهربون شد
با اخم بهش نگاه کردم و واکنشش تو اون لحظه خیلی خنده دار بود از ترس داشت می لرزید.تو همین لحظه رابین یه نفس عمیق کشید:فک کنم حق با شماست فردا دنبالش میگردیم
سایبورگ:خوب خداروشکر اینم معجزه دوم
رابین:
با موافقت رابین هممون به سمت قلعه برگشتیم و هممون یه دل سیر خوابیدیم اونم تا ۱۱ صبح
داشتم یه خواب خیلی خوب می دیدم که رابین جان لطف کردن و مارو با داد و بیداد هاش از خواب بیدار کردن.ما هم بدو بدو و با چشمای خواب آلود رفتیم پایین ببینیم چی شده.
رابین:خدا بگم شمارو چیکار نکنه همش تقصیر شماست
استارفایر:وا،چی شده؟
سایبورگ:فک کنم باز سیماش قاطی کرده
رابین:همش تقصیر شماست چرا گزاشتین تا لنگه ظهر بخوابم هااااان
ریون:تا لنگ ظهر خوابیدن تو چه ربطی به ما داره؟
رابین:اگه نمیگفتین بیایم خونه الان تا ساعت ۱۲ نخوابیده بودیم
سایبورگ:ساعت ۱۱ و نیمه نه ۱۲
رابین:ساکت شو بابا
بیست بوی:اونوقت اگه خونه نمیومدیم چه فرقی به حال تو داشت؟
رابین بعد از کمی فکر:اگه خونه نمیومدیم حداقل الان نمیخوابیدیم
ما:
همینجوری فیس تو فیس بودیم که آژیر خطر صدا خورد...
رابین:بعد برگشت به خونه باز دعوا میکنیم ولی الان باید بریم بانک انگار از اونجا دزدی شده...صبر کن ببینم یه خونه هم اتیش گرفته.سایبورگ،بیست بوی شما برین  به بانک سر بزنین.بقیه هم دنبال من بیان
هممون رفتیم سراغ کارهایی که رابین بهمون گفت 
استار و رابین یه مادر و بچه رو تونستن از اتیش بیرون بیارن و من هم سعی کردم اتیشو خاموش کنم و موفق هم شدم...

داستان از زبان بیست بوی:
من:نگاه کن تروخدا همش کار سخته رو میده ما اخه از کجا اون دزدو پیدا کنیم؟
توی همین لحظه یه پسر حدودا ۲۰ ساله با مو و چشای قهوه ای مارو هل میده و فرار میکنه،از اون طرف تر پلیسا هم دنبالش...
میخواستم برم دنبالش که سایبورگ جلومو میگیره:صبر کن بیست بوی،این نبود...رابین گفت از بانک دزدی شده ولی این هیچی دستش نبود
من:خب شاید پولارو تو شلوارش قایم کرده
سایبورگ:
و باز هم سایبورگ:فکر کنم هنوز داخل بانک باشه
من:یعنی حاضری این ریسکو بکنی،پسره رو ول کنی،بری تو بانک دنبالش بگردی؟فکر رابینو هم بکنا داداش قلعه رو رو سرمون خراب میکنه اگه بفهمه اینو ول کردیم
همین لحظه اون پسر با دست های دستبند زده و پلیسا از جلوشون رد میشن...
سایبورگ:دیگه نمیخواد ریسک کنیم
 وارد بانک شدیم و دنبال خزانه گشتیم.بعد از یه ذره گشت بالاخره پیداش کردیم(*خسته هم نباشیم*)
اما وقتی درشو که باز کردیم چیزی رو دیدیم که اآرزو کردیم کاش هیچوقت اون صحنه رو نمی دیدیم...
این داستان ادامه دارد
................................................................
خب دوستان میدونم این قسمت چرت بود لازم نیست بگین ولی کم کم بهتر میشه



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 15 فروردین 1396 09:49 ب.ظ