داستان عشق ممنوعه پارت 2

پنجشنبه 26 اسفند 1395 09:18 ب.ظ

نویسنده این مطلب: terra
موضوع: داستان ?
سایبرگ : و گرنه انقدر بیچار رو زخمی نمیکرد

استار: وااا مگه داریم  این نهایت گلورگنر هستش

وای معذرت میخوام سایبرگ


سایبرگ: من اصلا هییچی نفهمیدم 

بیست بوی : حالا چه خاکی تو سرمون بریزیم 

یعنی چیکار کنیم رابین هنوز بهوش نیومده 


استار: قرار نیست تسلیم شیم میریم دنبال اون یارو شادی لاُ

بیست بوی : پس کی مراقب رابین هست 

ریون: من هستم 
استار: خیلی ازت متشکرم ریون 

ریون : خواهش دوستی به همین دردا میخوره 

و همه تیتان ها رفتن 

ریون:رابین لطفا بیدار شو ما بهت احتیاج داریم 

رهبر گروهمون باید قوی باشی زود باش بیدار شو 

تو به همه ما کمک زیادی کردی

من میدونم که تو پدر مادرتو از دست دادی ولی باید 

محکم باشی 

تا اینکه به برج حمله شده با ربات های نامرئی 


ریون به سختی از رابین محافظت میکرد تا اینکه.....

خسته شدم بقیش تا 9 تا کامنت 
 






دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 26 اسفند 1395 09:29 ب.ظ